
چه نسبتي ميان ايمان و شكاكيت برقرار است
8. ايمان چه نسبتي با شك و شكاكيت دارد؟ آيا تعابيري نظير «الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ»؛[1] يا «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً»؛[2] در قرآن كريم مؤيد اين نظر نيست كه ايمان با شك، دست در آغوش است؟
پاسخ : پاسخ به اين پرسش در دو مقام صورت ميگيرد. مقام نخست، تبيين ديدگاههاي آقايان شبستري، ملكيان و دكتر سروش در باره نسبت ايمان و شكاكيت است. مقام دوم به تحليل و بررسي اصل مسئله شكاكيت و بيگانگي ايمان با آن خواهد پرداخت.
مقام نخست: ديدگاهها و نقدها ---------------------------------------
آقاي شبستري با الهام از يك عارف مسيحي، ايمان را «پرواز در ابرهاي ندانستن» تلقي كرده است. «تنها راه نجات انسان اين است كه در ميان ابرهاي ندانستن با نوك تيز پيكان عشق كور حركت كند. اين انتظار كه ابرها روزي كنار زده شود، حداقل در اين زندگي، انتظار بيهودهاي است. تعبير «ابرهاي ندانستن» نهتنها براي عشق، كه براي ايمان تعبير مناسبي است؛ يعني انسان مؤمن در فضا و موقعيتي كاملاً ابرآلود قرار دارد».[3] به اعتقاد وي، همين كه انسان دنبال خبري و خطابي و «بانگ جرسي» راه بيفتد، مؤمن است. هرچند ايماني كور و كاملاً ابرآلود با او باشد. اين است ايمان آقاي شبستري! او حتي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را نيز در درون ابرهاي تاريك ميبيند.[4]
اما به دلايلي، گاه انسان مؤمن مبتلا به يأس ميشود. اين دلايل ميتواند نقدهاي فلسفي، حوادث تلخ و مصيبتهاي بزرگ باشد. از ديد وي يأس از رحمت خداوند همان شك است كه مؤمن بايد با آن بسازد: «بنابراين شك در ايمان، به معناي يأس است، و ممكن است بر مؤمن عارض شود. مؤمن هم بايد دائماً با آن مبارزه كند. شك به اين معنا با ايمان قابل جمع است».[5] مهمترين مستند وي يك آيه است: حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا.[6] برداشت ايشان چنين است كه «اين آيه دربارهي برخي از پيامبران وارد شده كه به قدري مشقت و مخالفت از سوي قومشان ميديدند كه گاهي دچار يأس ميشدند و گمان ميكردند آنچه به آنها وحي شده و آن را خطاب خداوند ميدانستند، وهم بوده است».[7]
شاهد ديگر وي، يك حديث است: الصبر من الايمان كالرأس من الجسد؛ بدين معنا كه «صبر اين است كه عليرغم عوامل گوناگوني كه انسان را به يأس ميكشاند، شخص اعتقاد و اميد خويش را از دست ندهد».[8]
البته اصل مسئلهي نسبت ايمان و شكاكيت را در مقام دوم بحث خواهيم كرد. اما در اين مقام بايد گفت كه چنين تصويري از ايمان، يعني ايمان كوركورانه، ايمان ابرآلود، ايمان مأيوسانه، ايمان شكاكانه، و چنين برداشتهايي از آيات و احاديث، نتيجهي چيزي جز جداسازي ايمان از معرفت، تجربي كردن ايمان، و در يك كلام جدايي از كتاب و سنّت نيست.
اولا.ً در كدام فرهنگ لغتي شك به معناي يأس آمده است. اگر اميد، نقطهي مقابل يأس، به معناي يقين، در برابر شك آمده باشد آنگاه ميتوان گفت شك معادل يأس است. شك ميتواند عامل يأس شود. اما هرگز آن دو معادل يكديگر نيستند.
ثانيا.ً شما اصرار داريد كه «علي رغم عوامل گوناگوني كه انسان را به يأس ميكشاند، شخص، اعتماد و اميد خود را نبايد از دست دهد» و اين، به اعتقاد شما، ايمان است. اينك اين سؤال جدّي پيش ميآيد اين كه اگر ايمان متكي به هيچ شناخت و معرفتي نيست، و اگر عواملي انسان را مأيوس ساخت، چرا نبايد اعتماد خويش را از دست داد؟ اگر انسان دوستي داشت، اما به دلايلي كاملاً از او مأيوس شد، آيا عقلايي است كه باز هم به او اعتماد كند؟ اقتضاي عقل آن است كه اميد و توكل خود را كاملاً از او ببريم. شما مادام كه از پيش، خدا و صفات عظماي او را از قبيل رحمت مطلق، قدرت مطلق و علم مطلق، براي او ثابت نكنيد، و بدان معرفت استدلالي پيدا نكنيد، نميتوانيد بگوييد «بايد» به او اميد داشت. بنابراين ايمان چيزي جز ايمان معرفتي نيست.
ثالثاً. تفسير آيه آنگونه كه آقاي شبستري ميگويد، نيست و برداشت ايشان چيزي جز «تفسير به رأي» نيست. تفسير آيه اين است[9] كه رسولان قوم خود را به حق دعوت ميكردند؛ اما گاهي علايم عدم اجابت دعوت در آنان ظاهر ميشد؛ زيرا قوم آنان ميپنداشتند كه رسولان دروغ گفتهاند و نصرتي در كار نيست. بنابراين از يك سو در آيه، سخن از يأس نيست، بلكه استيئاس رسل مطرح است كه با يأس متفاوت است. از سوي ديگر استيئاس رسولان به معناي موهوم بودن وحي الهي نيست، بلكه درباره اجابت دعوت قومشان است. همچنين مشابه اين نمونه، در آيات ديگر نيز وجود دارد كه همه به همين معناست. مشابه استيئاس رسل از ايمان قومشان را ميتوان در قصهي هود، صالح، شعيب، موسي و ديگر پيامبران ديد. از جمله در قصهي نوح ميخوانيم: وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً؛[10] «و نوح عرض كرد: پروردگارا، اينك كه قوم از كفر و عناد دست نميكشند تو هم اين كافران را هلاك كن و از آنان يادي بر روي زمين باقي مگذار». همچنين دربارهي قوم موسي ميخوانيم: فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً؛[11] «پس فرعون گفت: اي موسي، من تو را ساحر و سحرآموز ميپندارم».
استاد ملكيان در اين باره بعد از ذكر مقدماتي، سرانجام به اين نتيجه ميرسد كه «به نظر من ايمان كاملاً با شك همعنان است»[12] و بعد پا را فراتر گذاشته ميگويد: «شك كاملاً با ايمان ديني سازگاري دارد، و نه فقط سازگاري دارد، بلكه مؤلفهي ايمان ديني است»[13] و در ادامه ايمان را كاملاً در يك خلأ و درهي معرفتي ممكن ميداند. «من در جاي ديگر اين را مفصلاً گفتهام كه جهش ايماني كيركگار، جهش ايماني در يك درهي معرفتي است. وقتي خلأ معرفتي وجود دارد، شخص ميتواند جهش كند؛ اما وقتي خلأ معرفتي وجود ندارد، جهش وجود ندارد».[14]
ابتكار استاد ملكيان اين است كه بر اين ادعا دو دليل نشان دادهاند: دليل اول اينكه شك امر اختياري نيست تا نهي ديني به آن تعلق گيرد. پس شارع نميتواند بگويد كه شك نكن؛ دليل دوم اينكه گزارههاي ديني قابل اثبات عقلاني نيست.
ايشان به آياتي از قرآن كريم نيز استناد جسته است: «في المثل در قرآن تعبير «ظن» فراوان آمده است: الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ؛[15] آنان كه ميدانند كه در پيشگاه خدا حاضر خواهند شد و بازگشتشان به سوي او خواهد بود». البته كساني خواستهاند ايمان را مساوي يقين بگيرند و گفتهاند ظن به معناي علم است، در حالي كه زبان عربي اين مطلب را تأييد نميكند. يا در جاي ديگري داريم فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً؛[16] «هر كس به لقاي رحمت او اميدوار است بايد نيكوكار شود» كه باز از تعبير «رجاء» استفاده شده است. تعابير «عسي»، «لعل» كه در قرآن به كار رفته، همه از متعلقات همين مفهوم است. به اين ترتيب ايمان به معنايي كه عرض كردم، كاملاً با شك، دست در آغوش است و ارزش مؤمن به اين است كه به رغم شك، از مقتضيات ايمانياش دست برندارد، مگر اينكه امر اقوايي به ميان بيايد».[17]
دليل اول مخدوش است؛ زيرا گيريم كه شك كردن همانند عاشق شدن، خودش اختياري نيست، اما چرا مقدماتش اختياري نباشد. پس شارع ميتواند از مقدمات شك و در نتيجه خود شك نهي كند؛ ثانياً شما در بحث رابطه ايمان و تجربهي ديني گفتيد كه تلاش انسان شرط لازم براي حصول تجربهي ديني است؛ در عين حال كه پذيرفتيد تجربهي ديني آمدني است يعني اختياري نيست. بنابراين در اينجا نيز شك آمدني است، اما تلاش انسان در آمدن و يا نيامدن، لااقل در مقام شرط لازم، مدخليت دارد؛ ثالثاً فرض كنيم شك ديني پديد آمد. وظيفه انسان به مثابهي يك موجود عاقل چيست؟ گويا پاسخ شما بياعتنا ماندن نيست. همين پاسخ نشان ميدهد كه شما هم ايمان را با شك سازگار نميبيند.
دليل دوم نيز مخدوش است. گفته شد اين عقيده كه گزارههاي ديني قابل اثبات عقلاني نيستند، متأثر از تفكرات كانت است.
اما تفسير آيه الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ، چنين است كه مراد از ملاقات رب، ملاقات در آخرت است و قرآن دربارهي آخرت، به كمتر از يقين قانع نيست: وَ بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ؛ «آنان خود به عالم آخرت يقين دارند». از سوي ديگر كسي مدعي نيست كه در اين آيه «ظن» به معناي علم است، ولي بالاخره اين سؤال مطرح است كه چرا قرآن به «ظن» تعبير كرده است. مفسران ميگويند[18]چون «الذين» وصف براي «خاشعين» است، همين كه براي انسان علم ضعيفي درباره امري هايل و عظيم پيدا شد، در انسان حالت خشوع و تذلّل حاصل ميآيد و اين سرّ استفاده از «ظن» در اين آيه است. همين مضمون را حديثي تأييد ميكند. عن علي ـ عليه السّلام ـ في قوله تعالي: «والذين يظنون انهم ملاقوا ربهم الآية» يقول: يوقنون انهم مبعوثون، و الظن منهم يقين.[19] حاصل آنكه اولاً. در اين آيه سخن از ايمان نيست؛ ثانياً. در كجا آمده است كه ظن، شك است. پس همآغوشي ايمان از اين آيه به دست نميآيد. اين آيه نه سخن از ايمان دارد، نه سخن از شك.
[1]. بقره، 46.
[2]. كهف، 110.
[3]. كيان، ش 52، ص 14.
[4]. همان، ص 17.
[5]. همان، ص 15؛ ر.ك: ايمان و آزادي، ص 40.
[6]. يوسف، 110.
[7]. كيان، ص 14.
[8]. همان، ص 14.
[9]. الميزان، ج 11، ص 279، تفسير صافي، ص 102، مجمع البيان، ج 4، ص 105.
[10]. نوح، 2.
[11]. اسراء، 101.
[12]. كيان، ش 52، ص 29.
[13]. همان، ص 29.
[14]. همان، ص 29.
[15]. بقره، 46.
[16]. كهف، 110.
[17]. همان، ص 29.
[18]. الميزان، ج 1، ص 152؛ مجمع البيان، ج 1، ص 16.
[19]. تفسير صافي، ص 30.
@#@
آيهي فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، بدين معناست[1] كه درباره لقاي رب كه همان معاد است، دو چيز بر «رجا» مترتب ميشود: يكي عمل صالح، و ديگري توحيد، و اين دو خلاصهي دعوت تمام انبيا است. علت اينكه در آيه به جاي يقين و قطع از «رجا» استفاده شده، اين است كه امر معاد به گونهاي است كه احتمال آن براي عمل صالح و توحيد كافي است؛ زيرا هرچند احتمال آن ضعيف باشد، چون محتمل بزرگ است و دفع ضرر محتمل عقلاً واجب، بايد به اقتضاي آن عمل كرد (شرطبندي پاسكال بيان ديگري از همين دليل است).[2] به هر حال «رجا» در اين آيه از شك هم كمتر است و ما آن را تنها يك احتمال در نظر گرفتيم؛ اما همين احتمال اندك كافي است كه انسان را ملتزم به ديانت كند، هرچند قرآن براي آخرت يقين را فرض ميداند.
از اينها گذشته استاد ملكيان يكي از عوامل شكاكيت ديني را، شكاكيت فلسفي ميداند.[3] اما بايد توجه داشت كه شكاكيت فلسفي، ايمان فلسفي را در پي خواهد داشت، و ايمان فلسفي، ايماني است استدلالي و معرفتي. اين در حالي است كه ايشان دربارهي ايمان مبناي ديگري داشت. ايشان اصولاً ماهيت ايمان را دويدن، جستن، طلب كردن و بيقراري ميداند و آن را كاملاً در يك خلأ معرفتي قابل حصول تلقي ميكند و سرانجام اينكه ايشان ميگويد: «ارزش مؤمن به اين است كه به رغم شك، از مقتضيات ايمانياش دست بر ندارد، مگر اينكه امر اقوايي به ميان بياييد». آيا اين به معناي تجويز كفر نيست؟! زيرا به فرض كه «امر اقوا» پيش آمد، ما بايد چه كنيم؟!
دكتر سروش نيز ايمان را قرين شكاكيت ميداند؛ لكن با بياني ديگر. وي معتقد است كه دينورزي اصنافي سه گانه دارد: دينورزي عاميانه يا معيشتانديش؛ دينورزي معرفتانديش؛ و دينورزي تجربتانديش: «دينورزي معيشتانديش يا مصلحتانديش با پرسش پديد نيامده، بلكه با تقليد پديد آمده، و لذا از تقليد هم تغذيه ميكند و دوام و بقايش به دوام و بقاي تقليد است، و به محض اينكه با پرسش و نقد روبهرو شود، چون برف آب خواهد شد. ولي دينداري معرفت انديش كه در اصل با نقد و پرسش آغاز ميشود، چگونه ميتواند پاياني براي اين نقد و پرسش ترسيم كند؟... لذا شبهه بايد باشد، زلزله بايد باشد، حتي اگر ايمان واژگون شود. ... و اينها همه لازمه ايمان معرفت انديش است، كه امروزه يك ضرورت تلقي ميشود. نكته مهم اين است كه دينورزي معرفتانديشانه امروزه يك ضرورت شده است و نه فقط چون دوا (به قول غزالي) بلكه چون غذا بايد آن را تهيه و مصرف كرد».[4]
سؤالي كه در اين زمينه مطرح ميشود اين است كه دكتر سروش در اينجا ايمان معرفتي را تأييد ميكند. و اين در حالي است كه ايشان بهشدت از ايمان شكاكانه و نقدپذير حمايت ميكند،[5] و ميدانيم كه شكاكيت نقطه مقابل معرفت است. ايشان از يك سو ميگويد ايمان عامه علت دارد نه دليل،[6] نا آگاهانه است نه آگاهانه، ... و اين بدين معناست كه ايمان معرفتانديش دليل دارد نه علت، آگاهانه است نه ناآگاهانه. اما از سوي ديگر با صراحت ميگويد كه ايمان به طور كلي حاصل دليل نيست: «ضعف قراين است كه جا را براي ايمان آوردن و خطر كردن و اميد بستن باز ميكند».[7]
مقام دوم. بيگانگي ايمان از شكاكيت --------------------------------------------
آنچه گذشت مقام اول سخن بود. مقام دوم كلام به اصل مسئله، يعني نسبت ايمان با شك ميپردازد، و سعي دارد اثبات كند كه ايمان با شك و شكاكيت ناسازگار است. اما قبل از ارائه دلايل، چند نكته را بايد در نظرداشت:[8]
يكم. ميان شك و شكاكيت تفاوت است. شك به معناي دو دلي، نوعي حالت ذهني و نفساني است، حال آن كه شكاكيت نوعي نگرش، ديدگاه و مكتب است كه در معرفتشناسي مطرح بوده، طبعاً يك سلسله مبادي، مسايل و لوازمي دارد. البته گاهي ممكن است به جاي شكاكيت از واژهي شك نيز استفاده شود.
دوم. شكاكيت به معناي امتناع حصول معرفت است.[9] بنابراين شكاك، مدعي است كه حصول چنين امري مستحيل است. پس اگر تحقق معرفت ناممكن دانسته شد، يا حتي برخي عناصر آن مثل صادق بودن يا موجه بودن، امكان حصول نيافت، يا اينكه معرفت در حوزهاي خاص مستحيل گشت، چنين نگرشهايي همگي ديدگاه شكاكانه هستند. به طور خلاصه شكاكيت (Skepticism, Scepticism) نظريهاي است كه ادعا ميكند حصول معرفت ممتنع ومستحيل است. بنابراين شكاكيت يك رويكرد معرفتشناختي است و به اين حوزه تعلق دارد.
سوم. شكاكيت در جهان غرب پيشينهاي دراز دارد. گسست شكاكانه، حداقل چهار مقطع تاريخ غرب را به خود اختصاص داده است. اولين موج شكاكيت در يونان باستان شكل گرفت.[10] پروتاگوارس (متولد حدود 481 ق. م.) وگرگياس (حدود 483 ـ 375 ق. م.) دو شخصيت برجسته اين مرحله بودند. در مرحله دوم نوبت به پيرهون (حدود 360 ـ 270 ق. م.) ميرسد كه اعلام داشت عقل انسان به بودها نميرسد و در جوهر دروني اشيا نميتواند نفوذ كند. سومين نحله به مدرسه پيرهون وابسته بود كه با ارائه دليل به نفع اين موضع همراه بود و در نهايت با شكاكيت مدرن مواجهايم كه با دكارت و فرضيهي «روح شيطاني» او آغاز شد و بعد از او، هيوم و كانت راه او را ادامه دادند.
چهارم. شكاكيت انواعي دارد. از يك حيث به شكاكيت استدلالي، از راه سؤال و مزاجي تقسيم ميشود،[11] و از حيث ديگر به دو قسم شكاكيت فراگير و منطقهاي انقسام مييابد. شك برخي از شكاكان، آنچنان فراگير است كه هيچ حيطهاي از شك آنان مصون نميماند. در مقابل پارهاي ديگر از شكاكان، گرفتار شك منطقهاي و محلياند. آنان هر يك، حوزه و قلمرو خاصي براي شك معين ساخته، تنها در همان زمينه ادعاي شك دارند. محدودههاي شك منطقهاي عبارتند از: اخلاق، آينده، ديگر نفوس، و از همه مهمتر گزارههاي ديني. نكتهي گفتني اينكه معمولاً شكاكيت جزئي و منطقهاي تدريجاً به شكاكيت كلي و فراگير منتهي ميشود؛ زيرا شكاك منطقهاي به منظور توجيه سخن خود، طبعاً ملاك و دليلي ارائه خواهد داد. اين ملاكها معمولاً محدود به قلمرو ادعا شده نميشود و به تدريج فراگير خواهد شد.
پنجم. شكاكيت در جهان غرب، عللي دارد. يكي از مهمترين عوامل شكاكيت مدرن، شكاكيت علمي است. ظهور علم نوين به مردم آموخت كه براي كشف حقيقت بايد شيوههاي نوظهور به كار گيرند. علم به آنها آموخت كه هر چه بيشتر وسواس به خرج دهند و مسايل را يكبهيك تشريح كرده، با دقت بيازمايند. آنان معتقدند كه نظريهها موقتي و ساختهي بشرند و خلاصه آنكه حسن بزرگ و نيروي شگرف شناخت علمي در اين واقعيت است كه بر مبناي استوار شك بنا شده است... . از روح انتقاد كه دستمايهي علم است، به همينسان ميتوان در تاريخ و علوم انساني ديگر، و نيز در زمينهي باور ديني هم استفاده كرد.[12]
عامل دوم ظهور دكارت است. دكارت با اعتماد فراوان به نيروي عقل انسان و با به كارگيري روش رياضي و شيوهي دستوري، در مسير نو گام نهاد. شكگرايي دكارت در فرانسه تأثير مهمي از خود به جاي گذارد.[13] هيوم، نشان داد كه چگونه تجربهگرايي به شكگرايي منتهي ميشود. كانت با ادامه راه او، ذهنشناسي را سرلوحه كار خود قرار داد و با فلسفهي نقّادانهي خود نشان داد كه هرگز با ذهن نميتوان عينيت را شناخت. ناگفته نماند كه ساختن دوربين عكاسي در اين انديشهها بيتأثير نبود.[14] البته اين روند به دست متفكران ديگري در جهان غرب، از قبيل نيچه، كيركگارد، ويتگنشتاين بهويژه در حوزه دين ادامه يافت، و همين از دلايل اصلي اهميت يافتن روزافزون معرفتشناسي بود.
جريان شكگرايانهي مدرن پيامدهاي مختلفي از خود بر جاي گذارد؛ اما بيش از همه، آنچه قابل توجه است، تأثير اين انديشهها در حوزهي دين است. كانت دربارهي خدا، نوعي لاادري تمامعيار است. به زبان خود او ما نميتوانيم هيچگونه علم نظري از خدا داشته باشيم.[15]
تاكنون مقدماتي درباره شكاكيت ديني طرح شد. اين طرز تفكر را به دوگونه ميتوان نقد كرد: نقد عام و نقد خاص. شيوه نخست تخريب مدعاي شكاكيت است و شيوهي دوم ارائه دلايلي كه نشان ميدهد شكاكيت با ايمان قابل جمع نيست. در زمينه شيوهي نخست به دو پاسخ متوسل ميشويم:
اول. شكاك، ادعايي داشت و براي اثبات آن، به دليل توسل جست. دليل او خود متشكل از چندين مقدمه است. بنابراين شكاك دو راه پيش روي خود دارد: يا بايد اعتراف كند كه به آن مقدمات و اين نتيجه معرفت دارد كه اين خود اثبات چندين فقره معرفت است، يا آنكه اين معرفتها را نيز انكار كند، كه در اين صورت مدعاي او اثبات نميشود. بنابراين شكاك در ادعا و شيوه، ناقض خود بوده، خودشكن است. بر اين اساس بود كه پيرهون، بر خلاف شاگردان خود، هيچگاه براي شكاكيت استدلالي ارائه نداد. پيرهون هميشه به پيروان خود توصيه ميكرد: «سكوت كنيد، چون اگر دهان باز كنيد و كلامي بگوييد، ادعايتان نقض شده است».
دوّم. هيچ يك از دلايل شكاكان، فهم گزاره را منتفي نميكند. فهم يك گزاره، فهم صدق و كذب آن است، و فهم صدق و كذب يك گزاره، فهم شرايطي است كه گزاره در آن صادق يا كاذب است.
[1]. الميزان، ج 13، ص 406.
[2]. ايمان ديني در اسلام و مسيحيت، ص 102: مراد از شرطبندي پاسكال اين است كه در ميان دو شق وجود وعدم خدا، بايد روي آن شقي شرط ببنديم كه كمخطرتر است. اگر خدا وجود داشته باشد، مؤمنان سود بردهاند و ملحدان ضرر، و اگر خدا وجود نداشته باشد، نه مؤمن و نه ملحد، هيچ يك زيان نديدهاند. پس ميان موحد و منكر در صورت وجود خدا تفاوت است. بنابر اين شرط، مصلحت آن است كه شق مثبت را انتخاب كنيم كه اگر راست بود، سود بردهايم و اگر دروغ بود، زياني نديدهايم.
[3]. كيان، ص 29.
[4]. همان، ص 53.
[5]. به سؤالهاي 8 و 9 مراجعه فرماييد.
[6]. كيان، ش 52، ص 45.
[7]. كيان، ص 49.
[8]. براي تفصيل بيشتر ر.ك: فعالي، محمد تقي، درآمدي بر معرفت شناسي ديني و معاصر، ص 144 ـ 138.
[9]. تعريف معرفتشناسان از معرفت چنين است: معرفت وقتي حاصل است، اگر و فقط اگر باور موجّه صادق باشد.
Knowledge =Justified true belief.
به بيان منطقي اگر شخص S ميگويد معرفت دارم كه P، حصول سه شرط، لازم و كافي است:
الف) P ؛ يعني گزارهي P صادق است؛
ب) شخص S باور دارد كه P ؛يعني گزاره P با شخص عارف پيوندي دارد كه از آن ميتوان به اعتقاد يا باور ياد كرد؛
ج) S در اين باور كه P موجّه است؛ يعني شخص S بايد بر اين باور كه P موجه است، شاهد و دليل كافي و وافي فراهم آورد.
ر.ك: فعالي، محمد تقي، درآمدي بر معرفتشناسي ديني معاصر، ص 87 ـ 82.
[10]. كاپلستون، فردريك، تاريخ فلسفه، ج 1، ص130 ـ 117؛ ج 2، ص 580 ـ 570؛ ص615 ـ 611.
[11]. Dancy . J. An Introduction To Contemporary Epistemology . PP . 7 - 8.
[12]. درياي ايمان، ص 14 ـ 12.
[13]. همان، ص 59.
[14]. همان، ص 167.
[15]. همان، ص 169.
@#@ براي نمونه ما در صورتي گزارهي «باران ميبارد» را ميفهميم كه بدانيم اگر در عالم خارج اوضاع و احوال خاصي برقرار باشد، اين گزاره صادق است، و اگر وضعيت ديگري حاكم باشد، گزاره كاذب است. ولي شكاك از ادله خود نتيجه ميگيرد كه معرفت محال است. فهم اين گزاره در گرو فهم شرايط صدق آن است. حال اگر نتيجه استدلال شكاك، صادق باشد، ما نميتوانيم به شرايط صدق آن نتيجه معرفت داشته باشيم، و اگر به شرايط صدق نتيجه معرفت داشته باشيم، نتيجه و مدعاي شكاك نفي ميشود.
گذشته از اين دو پاسخ كه به طور عام مطرح شد، دلايل خاصي نيز وجود دارد كه نشان ميدهد شكاكيت با ايمان اجتماعناپذير است، و تعبير «ايمان شكاكانه» پارادوكسيكال است. اين دلايل عبارتند از:
يكم. به اين آيه توجه كنيد: وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَهي مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِي شَكٍّ؛[1] «شيطان بر مردمان تسلطي نداشت بلكه از حرص دنيا پيرو او شدند و شيطان را بر آن داشتيم تا به امتحان، آن كس را كه به قيامت ايمان آورد، از آن كس كه شك دارد، معلوم گردانيم». آيه بدين معناست كه كافران به سوء اختيار خود از ابليس تبعيت كرده، سلطه او را پذيرفتند. و از اين روي عذري ندارند. چنانكه شيطان ميگويد: وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي؛[2] «و من به خلاف حقيقت و بر شما براي وعدهي دروغ خود هيچ حجت و دليل قاطعي نياوردم (وتنها شما را به وعدههاي دروغ فريفتم) و شما دعوت من را پاسخ گفتيد».
منشأ پيروي آنان از ابليس چيزي جز شك نيست. به بيان ديگر، اين شك قلبي، نمود و بروزي دارد كه همان تبعيت از شيطان است. پس اينكه خداوند به ابليس اجازه داد تا از طريق سوء اختيار انسانها بر آنان تسلط يابد، به دليل تمايز افكندن ميان اهل شك و اهل ايمان است. بنابراين از آيه با صراحت به دست ميآيد كه ايمان نقطه مقابل شك است. همچنين به دست ميآيد كه در اهل شك، زمينه پذيرش سلطهي شيطان وجود دارد؛ اما اينكه آيه، ايمان و شك را به آخرت نسبت داده است، بدين روي است كه مهمترين انگيزه براي ترك معصيت، ايمان به آخرت است، نه ايمان به خدا؛[3] وگرنه ايمان براي هميشه نقطه مقابل شك است؛
دوّم. در قرآن سه آيهي مشابه وجود دارد: مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً؛[4] «هركس خداترس شود، خدا راه بيرون شدن را بر او ميگشايد». إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً؛[5] «اگر باتقوا شويد، خدا براي شما فرقان (بصيرت) قرار ميدهد. وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ؛[6] «از خدا بترسيد، خداوند به شما تعليم مصالح امور كند». مضمون مشترك سه آيه مذكور اين است كه ايمان و تقوا با علم و معرفت قرين و همراه است. البته معرفت مراتبي دارد؛ گاه ساده و گاهي پيچيده است، گاه اجمالي و گاه تفصيلي است؛ ولي آنچه مهم است اينكه ايمان همزاد و همراه معرفت است. به اين ترتيب با شكاكيت كه نقطهي مقابل معرفت است، سر سازش نخواهد داشت؛
سوّم. مهمترين متعلق ايمان، غيب است كه حتي ساير متعلقهاي آن را نيز شامل ميشود. غيب نقطه مقابل شهادت بوده، به معناي «هرچيزي است كه از حواس ظاهري پنهان باشد».[7] غيب دو گونه است:[8] غيب نسبي و غيب مطلق. اگر امري بر فردي نهان بود، آن امر غيب نسبي است؛ زيرا ممكن است همين امر بر فرد ديگر آشكار و به اصطلاح «شهادت» باشد. مراد از غيب در قرآن، آنجا كه متعلق ايمان است، غيب مطلق است؛ يعني غيبي كه براي همه پنهان باشد و گرنه غيب نسبي نياز به ايمان ندارد. گذشته از اينكه خدا و ديگر مصاديق غيب در قرآن مجردند، و مجردات محسوس نيستند.
ايمان به غيب تنها در صورتي ممكن است كه انسان نخست غيب را بشناسد و كاملاً بداند كه غيب چيست و بعد از آگاهي، آن را بپذيرد و بدان ايمان آورد. اگر ايمان به غيب كوركورانه بود پس چرا در قرآن تا بدين حد، آيات استدلالي وجود دارد كه ناظر به جهان غيب است؟ پس چرا منابع روايي، نظير كتاب توحيد كافي و توحيد صدوق و بخشهاي متعددي از نهجالبلاغه سرشار از استدلال و بيانهاي عقلي و معرفتي است؟ و خلاصه اينكه «از نظر ما، كه شيعه هستيم، جاي شك و ترديد نيست كه ايمان به غيب «بايد» به صورت معرفت باشد، نه به صورت يك تعبد كوركورانه. اينكه ميگوييم بايد باشد، مقصود اين است كه انسان هر اندازه كه بتواند ايمان پيدا كند، معرفتش كامل است. كسي هم كه از راه معجزهي پيامبر به او ايمان ميآورد و بعد به هرچه پيامبر فرموده است، اعتقاد و ايمان پيدا ميكند، نميخواهيم بگوييم كه ايمان او قبول نيست، بلكه در درجهي پايين است، به هر نسبت كه سطح معارف ما در اين مسايل بالا ميرود، درجهي ايمان ما بالا رفته است».[9]
چهارم. ايمان امري اختياري است. قرآن ميفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنُوا؛[10] «اي كساني كه ايمان آوردهايد، ايمان بياوريد». از آنجا كه ايمان متعلق امر الهي قرار گرفته است، به دست ميآيد كه ايمان جبربردار نيست. به گفته شهيد مطهري «آيا ميشود پدر و مادري به دخترشان كه پسري را كه از او خواستگاري ميكند، دوست ندارد، بگويند: الآن كاري ميكنيم كه او را دوست داشته باشي، و چوب فلك را بياورند، اين قدر ميزنيم تا او را دوست داشته باشي؟! بله، ميشود آن قدر كتكش زد تا بگويد دوست دارم. يعني حرفش را به دروغ بگويد؛ اما اگر تمام چوبهاي دنيا را به بدن او خرد بكنند، آيا ممكن است كه با چوب، دوستي ايجاد بشود؟! چنين چيزي محال است. آن، راه ديگري دارد. اگر ميخواهيم ايمان در دل مردم ايجاد بكنيم، راهش جبر و زور نيست. راه آن حكمت است. الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة است جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ است».[11] حاصل آنكه چون ايمان اجباربردار نبوده، كاملاً ارادي و اختياري است، و امور اختياري تنها با معرفت و اعتقاد شكل ميگيرد، ايمان قرين معرفت و عقيده خواهد بود، نه شك و شكاكيت.
[1]. سبأ، 21.
[2]. ابراهيم، 22.
[3]. الميزان، ج 16، ص 367.
[4]. طلاق، 2.
[5]. انفال، 29.
[6]. بقره، 282.
[7]. الميزان، ج 1، ص 45؛ مطهري، مرتضي، گفتارهاي معنوي، ص 191.
[8]. مطهري، مرتضي، شناخت در قرآن، ص107 ـ 105.
[9]. همان، ص 110.
[10]. نساء، 136.
[11]. شهيد مرتضي مطهري، سيري در سيرهي نبوي، ص 225.
موضوعات مرتبط:
ایمان شناسی
برچسبها:
ایمان شناسی