
رابطه ايمان و اعتقاد چگونه است؟
6. رابطه ايمان و اعتقاد چگونه است؟ آيا اگر كسي شيفتهي عقايد خود شد، بتپرست است؟
پاسخ : اگر به گفتههاي آقاي شبستري مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه به نظر ايشان عقيده بعد از ايمان است. «ايمان گونهاي تجربه ديني است كه در گزارههاي اعتقادي نمود پيدا ميكند. يعني هنگامي كه شخص مؤمن در صدد بيان تجربهي خويش برميآيد، گزارههاي اعتقادي به وجود ميآيند. به عبارت ديگر، اعتقاد در مرتبه دوم است».[1] ايشان در ادامه ميگويد كه در متون اصلي دين هيچ تأكيدي بر كلمهي اعتقاد نشده است و حتي در قرآن اين واژه، يك بار هم به كار نرفته است. اگر به تاريخ مراجعه كنيم خواهيم ديد كه «در آغاز چنين بحثهايي وجود نداشته و بعدها پيدا شده است».[2] او ميافزايد كه «يكي از قديميترين كتابهايي كه در اين زمينه نوشته شده، كتابهاي اعتقادات و يا تصحيح اعتقادات است».[3]
بررسي اصل مسئله، يعني تقدم ايمان را بر عقيده، به پايان همين قسمت موكول ميكنيم.
در اينجا اشاره به چند نكته ضروري مينمايد: اولا.ً لزومي ندارد در قرآن واژه «اعتقاد» به كار برود. اندكي آشنايي با قرآن كريم كافي است كه به ما نشان دهد در قرآن قريب هشتاد واژه معرفتي به كار رفته است كه اهم آنها عبارتند از: يقين، شعور، علم، تعقل، نظر، رؤيت، ذكر، برهان، عرفان، لبّ، تفكر، حس، درايت، فقه، تدبر، درك، فهم، سمع، بصر، اذن، رأي، حكمت و بصيرت. آيا اگر قرآن گفت: وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ؛[4] «اينگونه خداوند مردگان را زنده خواهد كرد و قدرت كامل خويش را بر شما آشكار خواهد ساخت، شايد عاقل شويد»، از آن يك گزاره ديني بدين مضمون كه «فاعل حيات فقط خداست» به دست نميآيد؟ آيا اگر قرآن فرمود: أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ؛[5] « آيا اين مردم فكر نكردند كه صاحب آنان (يعني رسول كه خدا او را به رهبري آنان فرستاد و در كمال عقل و دانايي است) هرگز مجنون نيست»، اين گزارهي ديني به دست نميآيد كه «تفكر، انسان را به صدق نبوت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رهنمون است». آيا اين آيه كه ميفرمايد: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛[6] «آنان كه در حال ايستاده و نشسته و خفتن، خدا را ياد كنند و دايم در خلق آسمانها و زمين تفكر كردهاند»، ما را به اين نتيجه نميرساند كه «تفكر در آفرينش، انسان را به ايمان ميرساند». آيا اين چند نمونه و دهها نمونه مشابه، طرح كردن آموزهها و عقايد ديني نيست، كه قرآن از آغاز بر آن فراوان تأكيد كرده است؟ آيا اصرار بر واژهي «اعتقاد»، عقيدهاي جزمگروانه و دگماتيك نيست؟ از سوي ديگر روشن است كه تأكيد وافر بر عنصر تفكر و تعقل، خود موضوعيت ندارد، بلكه مقدمهي امر ديگري است. حال، آن ذيالمقدمه چيست؟ آيا مقصود چيزي غير از ايمان به خدا و رسول او است؟ بنابراين ايمان سر به آستان انديشه ميگذارد و از آن آغاز ميشود.
آقاي شبستري همچنين اظهار داشت كه در آغاز، مباحث اعتقادي وجود نداشت و اين بحثها بعدها پديد آمد؛ اما ضروري است توجه ايشان را به چند نكته تاريخي معطوف داشت. در اثناي جنگ علي ـ عليه السّلام ـ و معاويه در سالهاي 36 و 37، آنگاه كه معاويه در آستانهي شكست قرار گرفت، به پيشنهاد عمروعاص قرآن بر سر نيزه شد و سرانجام با حكميت، قراردادي به امضا رسيد. برخي آن را نپذيرفتند و با تجمع در منطقه حروراء چنين اظهار داشتند كه علي ـ عليه السّلام ـ و معاويه حكميت انسان را پذيرفتند؛ در حالي كه إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ. پس آن دو مرتكب كبيرهاند و هر كس كه مرتكب كبيره شد از جرگهي ايمان خارج و كافر ميشود و حكم كفر نيز معلوم است. اينان همان خوارج يا مارقيناند كه اولين فرقهي خارجيگري را تشكيل داده، به جنگ با امام برخاستند. ازارقه در سال 65، نجديه در سال 69، صفريه در سال 73 و اباضيه در سال 86 راه عبدالله بن وهب را ادامه دادند. فرقهي مرجئه در نيمه دوم قرن اول، چونان عكسالعملي در مقابل خوارج ظهور كردند و اعلام داشتند كه بايد عمل را از ايمان يا حكم مرتكب كبيره را از دنيا به آخرت به تأخير انداخت. بعد از اين دو فرقه، مكتب معتزله به رهبري واصل بن عطا (131 تا80) با اعلام پنج اصل به صحنه آمد و با ظهور متفكراني چون ابوهذيل علاّف (حدود 135) ابواسحاق نظّام (160) ابوعثمان جاحظ (250)، ابو علي جبّائي (235)، قاضي عبدالجبار معتزلي (324) و ابوالقاسم زمخشري (476) تا چند قرن تنها فرقهي حاكم زمان خود شد. همچنين در اواخر قرن چهارم و تحت تأثير اهل حديث اشعريمسلكان ميآيند، و در قرن بعد دو فرقهي ماتريديه و طحاويه را شاهديم. اين فقط مروري بر فرق كلامي بود. و نحلههاي فلسفي نيز جايگاهي ديگر دارند. حال با وجود اينكه مباحثات و نزاعهاي كلامي به نيمهي اول قرن اول باز ميگردد، آيا ميتوان گفت: بحثهاي اعتقادي بعدها پيدا شد؟
اگر سؤال دربارهي رابطهي ايمان و عقيده را به استاد ملكيان عرضه كنيم، بايد گفت ايشان در ظاهر متشتت سخن گفته است. در جايي نسبت آن دو را تباين ميداند: «ايمان، طلب واقعيت بيقرار است. در حالي كه اعتقاد ميخواهد واقعيت بيقرار را صاحب قرار كند»[7] و پيداست كه نسبت قرار و بيقراري تباين است. در جايي ديگر نسبت آن دو را همانند اشاره و مشار اليه معرفي ميكند: «فرد مؤمن كسي است كه گزارههاي ديني را همچون انگشتي ميبيند كه به حقايق اشاره ميكنند. اما فرد معتقد آن كسي است كه شيفتهي خود اين گزاره، الفاظ وتعابير شده است».[8] در جايي ديگر نيز تفاوت آنها را در دو عنصر تعصب و شيفتگي پي ميجويد: «ايمان ديني دويدن در پي آواز حقيقت است، نه چسبيدن به عقيدهاي كه حقيقت نماست»[9] و بر اين اساس شيفتگي در قبال عقايد را نوعي بتپرستي تلقي ميكند.
اما ميتوان از اين تشتت ظاهري، سخني يگانه استخراج كرد و آن اينكه اگر عقيده راهنماي ايمان باشد، امر مثبتي است، اما اگر انسان به اعتقاد خود بچسبد و شيفتهي آن شود و حالتي دگماتيك در قبال آن پيدا كند، اين وضعيت نامطلوب خواهد بود، و بالاخره اينكه عقيدهي درست ـ طبق تلقي ايشان ـ برآمده از ايمان است.
چنانكه گذشت، اصل مسئلهي تقدم ايمان بر عقيده و معرفت را به پايان بحث موكول ميكنيم؛ اما در اينجا ذكر دو نكته دربارهي نظر آقاي ملكيان ضروري است: نكته اول اينكه پيام استاد ملكيان «ايمان بيمبنا» است. ايشان بر اين عقيده است كه عقايد ديني قابل اثبات عقلاني نيست، و ايمان دقيقاً از همين جا آغاز ميشود. اتكاي ايمان بر خلل و فرجي است كه در واقعيات وجود دارد. ايشان اينگونه استدلال ميكند:[10] ايمان امر اختياري است؛ زيرا قرآن به آن امر كرده است. پس بايد به گزارهاي تعلق گيرد كه به نفع آن يا عليه آن استدلال عقلاني نشده باشد. به اين ترتيب در حالت عليالسويه هستيم و تنها در چنين حالتي است كه امر به ايمان و اختياري بودن آن معقول است وگرنه در صورتي كه امري عقلاً قابل ردّ يا اثبات باشد، جايي براي اعتقاد يا ايمان نميماند.
مقدمهي اين استدلال اختياري بودن ايمان است. به نظر ميرسد از آنجا كه ضرورت نقطهي مقابل اختيار و امكان است، خلطي صورت گرفته است. اگر مدعايي با استدلال ثابت شود، ميگوييم نتيجه را ضرورتاً بايد پذيرفت. اين ضرورت، ضرورت منطقي است، نه جبر در مقابل اختيار انسان. به اين ترتيب انسان در همين زمينه نيز مختار است و ميتواند از پذيرش نتيجه سر باز زند؛ هرچند اين وازنش خلاف ضرورت منطقي باشد. پس در اين باره ضرورت و وجوب منطقي با اختيار و امكان انساني جمع شده است. بنابراين اگر خدا به ايمان امر كرده است و بر اين اساس آن را اختياري دانستيم، با وجوب و ضرورتي كه ميتواند حاصل يك استدلال باشد، قابل جمع است. پس اگر خداوند فرمود به من ايمان بياور، بدين معناست كه نخست خدا را اثبات كن و به او معرفت حاصل كن و سپس او را از روي اراده و اختيار با تمام وجود بپذير. هرچند آقاي ملكيان نقش استدلال را در ايمان گاه به طور ضمني پذيرفته است؛[11]
نكته دوم دربارهي نوع جديد بتپرستي است كه آقاي ملكيان به آن اشاره ميكند. آيا اگر فرد مسلمان عقيدهاي دگم داشت، آيا او دستكم همسان يك شيطانپرست هندي يا يك خرافهپرست سرخپوست نيست؟ آيا تسامح و مدارا شامل حال او نميشود؟ چرا اگر اعتقاد در محدودهي خودي مطرح شود تا بدين حد موجب برآشفتگي است؟ گذشته از اين، ايشان حقپرستي را مقابل عقيدهپرستي و بتپرستي قرار ميدهد: «اگر من شيفتهي عقايدم بشوم و آنها را بپرستم اين هم نوعي بتپرستي است. اما چه كسي بتپرست نيست؟ كسي كه حقپرست است».[12] سؤال اين است كه مراد از حق چيست؟ اگر مراد از حق، خداست، پرستش او جايز است، اما به اين بحث ارتباطي ندارد. ولي اگر مراد از حق، عقيدهي حق است، به اين بحث ارتباط دارد، اما پرستش آن جايز نيست. گذشته از اين اگر فردي عقيدهي حقي داشت آيا نبايد آن را پذيرفت؟ آيا نبايد در مقابل تخريب، از آن دفاع كرد؟ آيا اين بتپرستي است؟ اين پرستش عقيده نيست.
[1]. كيان، ش 52، ص 12.
[2]. همان.
[3]. همان.
[4]. بقره، 73.
[5]. اعراف، 184.
[6]. آلعمران، 191.
[7]. كيان، ش 52، ص 24.
[8]. همان، ص 26.
[9]. همان، ص 25.
[10]. كيان، ش 52، ص 24.
[11]. همان، ص 29.
[12]. همان، 25.
@#@ اين احترام به عقيدهاي است كه صاحبش براي تحصيل آن تلاش كرده است. افزون بر اين كه چون عقيدهي حق از طريق استدلال به دست ميآيد، پس بايد به استدلال و منطق نيز احترام گذارد. نتيجه آنكه اگر دو عنصر عقيده و حق با يكديگر جمع شد، براساس نظر آقاي ملكيان بايد آن را پذيرفت و پرستيد. چون اين مصداق حقپرستي است. پس نميتوان اينچنين بيرحمانه به عقيده و اعتقاد تاخت.
اگر نسبت ميان ايمان وعقيده را به دكتر سروش ارائه دهيم، قضاوت ايشان اين است كه ايمان بر عقيده تقدم دارد: «اما اعتقادات ديني تجربهها و كشفهاي ديني را تئوريزه ميكنند. در حقيقت نسبت اعتقادات ديني با تجربههاي ديني نسبتي است كه فيلسوفان بين علم حصولي و علم حضوري برقرار ميكنند. علم حضوري دانستههاي عريان و بيواسطهي انسانهاست كه هنوز بر روي آنها پوشش تئوريك افكنده نشده است. حتي ميتوان گفت علم حضوري علمي است همراه با غفلت، يعني نوعي آگاهي ناآگاهانه، يا علم غافلانه. اما هنگامي كه صورتسازي ذهن آغاز ميشود، يافتههاي حضوري به يافتههاي حصولي بدل ميشوند».[1]
اينك شرح ماجراي تقدم ايمان بر عقيده و معرفت.
اين ديدگاه ريشه در سنّت مسيحيت غربي دارد. نيكلاس ولترستورف معتقد است كه آگوستين ايدهي تقدم ايمان بر فهم و معرفت را از كلمنت اسكندراني به ارث برده است:[2] «ايمان ميآورم تا بفهمم».[3] اما انديشهي تقدم ايمان، بيشتر به نام آنسلم قديس (حدود 1109 ـ 1033 م) شناخته ميشود. شعار معروف اين كشيش ايتاليايي اين بود كه «ايمان بياور تا بفهمي».[4] اگر انساني به شخصي بياعتماد شد و به اين باور رسيد كه او هيچ سخن سنجيده و حساب شدهاي ندارد و بدون تأمل لب به سخن ميگشايد، طبعاً به چنين شخصي بياعتنايي خواهد كرد و اگر از او كتاب يا گفتهاي ديد براي آن ارزشي قايل نميشود. در اين صورت درصدد فهم كلام او برنميآيد و اگر هم بيايد به مراد گوينده نخواهد رسيد و آن را فهم نميتواند كرد؛ زيرا همدلي شرط فهم است. اگر انسان درباره فردي به حدّ باور و اعتقاد رسيد و پذيرفت كه هرچه از دهان او خارج ميشود نكته است و غنيمت، در اين صورت اگر از او كتابي به دستش رسيد و در آن تناقض هم ديد، درصدد چارهجويي و راه حل برميآيد. آنسلم با اين مثل ميگويد: در دين، با گزارههايي ـ مانند وجود خدا، قضا و قدر، جبر و اختيار و سعادت و شقاوت انسان ـ مواجهيم كه انسان نميتواند به آنها معرفت يابد؛ پس بايد نخست و در نقطهي آغاز به آنها ايمان آورد و باور كند تا شرط فهم حاصل آيد و بعد به درك و اثبات آن نايل شود. اگر ما به خداوند ايمان آورديم، او نوري به قلب ما ميتاباند كه با آن به فهم مدعيات ديني ميرسيم و از عهدهي ارائهي دليل برميآييم. او ميگفت: من دو سال در حال ايمان به سر بردم تا با لطف و مدد الهي توانستم براي وجود او دليلي بيابم. اين همان «برهان وجود شناختي» آنسلم است. روش آنسلم در جملهي معروف او خلاصه شده است: «ايمان ميآورم تا بفهمم». نبايد اول ثابت كنيم و بعد ايمان بياوريم. نميتوان حقايق كلامي را با حقايق غير كلامي پذيرفت؛ بلكه تنها زماني با ايمان به خداي زنده و حقيقي رو به رو شديم، در موقعيتي قرار ميگيريم كه ميتوان حقيقي بودن ايمان را درك كرد. وظيفهي فلسفه نيز همين است. اين كار، هم به نفع مؤمنان است هم به نفع بيايمانان؛ زيرا به آنان كمك ميكند كه حقايق امور را بفهمند و اين روش نه ميتواند جاي ايمان مسيحي را بگيرد و نه راه كوتاهتري به سوي آن است، بلكه كوششي است براي روشن ساختن موقعيت و مقام ايمان مسيحي.
انديشهي تقدم را امروزه تحت عنوان «فيدئيزم» ميتوان پي جست. كيركگارد، بزرگترين منادي اين مكتب، با اصالت دادن به ايمان و تجربهي دروني، آهسته آهسته عقايد ديني را پس ميزند. وي پس از مرگ پدر خويش نوشت: «هيچ قرينهاي نيست كه او فكر كند، ميكل كيركگار «حقيقتاً» به نحوي در جهان ديگر به سر ميبرده است»،[5] و بدين ترتيب معاد را منكر شد. وي همچنين به اعتقاد برخي مفسران به دو يا چندين خدا اعتقاد داشته است.[6] بنابراين ايمان گروي و اصالت دادن به ايمان، و آن را برتر از فهم و معرفت نشاندن و اعتقاد را به حاشيه راندن، به چنين نتايجي ميانجامد.
اما در مقابل، ديدگاهي مطرح است كه معتقد به تقدم معرفت بر ايمان است. سرآمد اين متفكران توماس آكويناس است كه ايمان را نحوهاي از آگاهي و معرفت تلقي ميكرد.[7] گذشته از اين، براساس تعاليم اسلام ميتوان گفت كه ايمان معرفتي است كه به قلب وارد شده باشد. بنابراين معرفت، اساس و پايهي ايمان ديني را تشكيل ميدهد و ايمان بدون معرفت ايمان نخواهد بود. پس با تقويت معرفت ديني ميتوان ايمان ديني را تكامل بخشيد. نتيجه آنكه ايمان، بر معرفت و فهم مسبوق است. بنابراين در نخستين گام بايد گفت: فهم بر ايمان مقدم است؛ بدين معنا كه تا اصول اعتقادي براي انسان مفهوم نشود و آدمي به آنها معرفتي، هرچند اجمالي پيدا نكند، ايمان درپي نخواهد آمد. از سوي ديگر يكي از سنن الهي اين است كه ايمان را در رشد فهم و معرفت و شكوفايي بينش و عقل انسان مؤثر قرار داده است: تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً؛[8] «اگر پرهيزكار شويد خدا به شما فرقان ميبخشد».
بنابراين ايمان حدوثاً مسبوق به فهم و معرفت است بدين معنا كه بقاي ايمان مسبوق به مرتبهاي از معرفت است و ايمان مؤثر در مرتبهاي بالاتر. ميان ايمان و معرفت در بقا نوعي رابطهي كنش و واكنش، و تأثير و تأثر متقابل وجود دارد.
اما در نقطه آغاز، شناخت و معرفت اصل است؛ البته ممكن است اين شناخت، اجمالي و ساده باشد، ولي آنچه اهميت دارد اين است كه شروع حركت ايماني انسان با تعقل و معرفت همراه است.
[1]. كيان، ش 52، ص 49 و 50.
[2]. Routledge Encyclopedia of Philosophy . General Editor : Edward Craiye . P. 185. Vol. 3.
[3]. Credi ut intelligam.
[4] . Auvage. G. M. Fideism in Catholic Encyclopedia pp. 68 - 69 , Vol 7.
ايان، باربور، ترجمهي بهاء الدين خرمشاهي، علم و دين، مركز نشر دانشگاهي، ص 265 ـ 263.
[5]. كيان، ش 52، ص 191 ـ 190.
[6]. همان، ص 191.
[7] . فعالي، محمد تقي، ايمان ديني در اسلام و مسيحيت، ص 89 ـ 83.
[8]. انفال، 29.
موضوعات مرتبط:
ایمان شناسی
برچسبها:
ایمان شناسی