
پسيني يا پيشيني بودن تعاريف و نخبهگرايانه بودن آنها
5. آيا اين تعاريف ايمان پيشيني است يا پسيني؟ آيا اين تعاريف نخبهگرايانه نيست؟
پاسخ : در اينجا در واقع دو سؤال مطرح است. سؤال اول معطوف به پيشيني يا پسيني بودن پيشگفته است. مراد از اين پرسش آن است كه آيا وضع تعريف چنين است كه ما نخست سوژههايي را مؤمن فرض ميكنيم و بعد ويژگيهاي هر يك را استخراج كرده، آنها را در مقام ماهيت و تعريف ايمان بيان ميداريم، يا اينكه ما در ابتدا تعريفي را براي ايمان در نظر ميگيريم و سپس براساس آن، مصاديق را معين ميسازيم؟ قسم اول، تعاريف پسيني، و قسم دوم تعاريف پيشيني نام دارد. تعاريف پسيني چون ناظر به پديدههاي موجود و تاريخياند، از سنخ تعاريف پديدارگروانه و تاريخمندانهاند و نظر به واقعيت دارند. اما تعاريف پيشيني از آنجا كه مأخوذ از متوناند، از نوع تعريفهاي فلسفي و متنياند كه بعداً به دنبال مصداق ميگردند.
به تعبير ديگر، تعريف دو مقام دارد: مقام «بايد» و مقام «هست». براي نمونه در تعريف فلسفه ميگوييم «فلسفه، علم به احوال مطلق وجود است». (تعريف به موضوع)، يا «فلسفه علمي است كه با آن انسان جهاني عقلاني، مشابه جهان عيني ميگردد» (تعريف به غايت)، يا در تعريف طب گفته ميشود «علم طب، علم به احوال بدن از حيث صحت و مرض است». اگر در اين گونه تعاريف دقت كنيم، خواهيم ديد آنها ناظر به مقام «بايد» هستند. يعني فلسفه، طب و ... «بايد» چنين باشند. اما علم فلسفه و علم طب از آن روي كه در خارج تحقق يافتهاند و وجود دارند و «هستند»، لزوماً مجسمهي آن تعريف نيستند؛ يعني آن «بايد» كه در تعريف بود تماماً تحقق نيافته است. از اين روي فلسفهي «موجود» دقيقاً همان فلسفهي «بايد» و طبق تعريف نيست، چنانكه تعريف طب در مقام «بايد» هميشه جامع، مانع، كامل و صادق است. اما تعريف در مقام «هست» هميشه از تعريف در مقام «بايد» كمتر است. تعريف «هستي» همچنين تاريخمند، تحققي و بشري است، برخلاف تعريف «بايدي». پس ميتوان گفت تعريف در مقام «بايد» همان تعريف «پيشيني» و تعريف در مقام «هست» ، همان تعريف «پسيني» است.
اكنون به قسمت اول پرسش باز ميگرديم. اين پرسش دو جنبه دارد. اول اينكه كدام يك از تعاريف چهارگانه سابق، پيشيني و كدام يك پسيني است؟ دوم اينكه اساساً كدام يك از اين دو شيوهي تعريف، معتبر است؟
پاسخ به جنبهي اول اين پرسش آسان است؛ زيرا ويژگيها و ملاكهاي هر يك از دو شيوهي تعريف بيان شده است. اگر با اين نگاه سراغ تعريف آقاي مجتهد شبستري برويم، خواهيم ديد تعريف ايمان به «مجذوب شدن به مركز خطاب كننده» تعريفي پسيني است نه متني.[1] تعريف استاد ملكيان نيز همينگونه است.[2] پسيني بودن، شيوهي برداشت دكتر سروش نيز هست. از ميان چهار تعريف سابق، تنها تعريف نخست ـ معرفت قلبي ـ از نوع تعاريف متني و پيشيني است.
اگر به جنبهي دوم پرسش ـ يعني اعتبار دو نوع تعريف پيشيني و پسيني ـ توجه كنيم، بايد گفت:
اولاً. هرچند تعريف به هر دو شكل صورت ميگيرد اما بايد توجه داشت كه هرگز نميتوان تعريف پسيني و تحققي را به پاي تعريف دين و قرآن از مقولههاي ديني و از جمله ايمان، گذاشت. گيريم كه با مطالعهي تاريخ و جوامع ديني، تعريفي از ايمان به دست آورديم، يا ويژگيهايي از يك جامعهي مؤمن كشف شد، اما هرگز نميتوان گفت «اين تعريف قرآن از ايمان است». اين تعريف در واقع برداشت و تفسير من (در مقام مفسر) از جامعهي ايماني است و گفتيم كه ميان تعريف در مقام «هست» يا «پسيني» و تعريف در مقام «بايد» يا «پيشيني»، فاصله بسيار است؛
ثانياً. اصولاً تعريف پسيني مبتلا به نوعي دور منطقي است؛ زيرا مثلاً براي كشف معناي ايمان، «ما نخست نمونههايي را به مثابهي مؤمن فرض و انتخاب ميكنيم و بعد ويژگيهاي هر يك را استخراج و آنها را در مقام ماهيت و تعريف ايمان بيان ميداريم». بنابراين تعريف ايمان ـ به سبك پسيني ـ بر انتخاب چندين سوژه در مقام فرد «مؤمن» متوقف است و از سوي ديگر انتخاب چندين سوژه، در مقام فرد «مؤمن» بر داشتن تعريفي از «ايمان» توقف دارد. واقعيت آن است كه تمام تعاريف پسيني مسبوق به تعاريف پيشينياند، هرچند ناآگاهانه؛ زيرا، چنان كه ديديم، در تعاريف پسيني واژههايي اخذ شدهاند كه از پيش بايد تعريف آنها را بدانيم، و اين به معناي اصالت تعاريف پيشيني است.
ثالثاً. اگر فقط به تعريف پسيني بسنده كنيم از آنجا كه اين گونه تعاريف برگرفته از وضعيت تحقق يافته و موجود است، و اين وضعيتها در دورههاي مختلف، تفاوت مييابند، طبعاً پسينيها نسبي خواهند بود و نيز منفعلانه، و در نهايت تعاريف پسيني، تعاريفي شخصي و بر حسب شرايط خواهند بود، و همين براي سستي يك تعريف كافي است؛
رابعاً. تعاريف پسيني بيملاكاند و نميتوان گفت درستاند يا خير. (البته بايد توجه داشت كه تعريف نيز ميتواند درست يا نادرست داشته باشد.) بنابراين اگر ما تعريفي از پيش در اختيار نداشته باشيم و تابع ديگران بوده، براي ارائهي تعريف منتظر رفتار آنان باشيم اين به معناي رها كردن كار دين در ميان مردم است. راه صواب اين است كه ما تعريفي از دل قرآن و سنّت ـ به نحو پيشيني ـ به دست آوريم و لحظه به لحظه وضعيت موجود را با آن بسنجيم و جامعه را به سوي آن وضعيت مطلوب هدايت كنيم. به بيان ديگر جامعه از نظر ديني دو وضعيت دارد: موجود و مطلوب. وضعيت مطلوب را، تعريف پيشيني و نگاهي كه قرآن و سنّت به ايمان دارند، در اختيار مينهد، و اين هدف و غايت است و حركت تكاملي جامعه، بدون هدف، ممكن نيست. به اين ترتيب، تعريف پيشيني و متني اولين ضرورت است.
توجه به اين نكته جالب و مفيد است كه شوراي اول واتيكان در سال 1870 اعتقادنامهاي به صورت يك دايرهيالمعارف ده جلدي پديد آورد كه بخش عمدهاي از آن فقط به تعريف از مفاهيم كليدي ديني اختصاص دارد و آن تعاريفي كه امروزه نيز مورد وفاق مذهب كاتوليك است و «منافع ملي» تلقي ميشود همه از سنخ تعاريف پيشيني است. اين مسئله تا بدان حد مهم است كه ميتوان گفت «يكي از بحرانهاي فعلي، نداشتن تعاريف اجماعي است»، بخصوص در حوزه دين.
قسم دوم، سؤال از نخبهگرايانه بودن تعاريف چهارگانه است. بدين معنا كه تعريفي نخبهگراست كه تنها شامل تعدادي اندك از نخبگان شود. تعريف آقاي شبستري به اقرار خودشان نخبهگرايانه است؛[3] چنان كه تعريف ايمان به «دويدن در پي آواز حقيقت» نيز چنين است. اما تعريف به معرفت قلبي و اميد عموميت دارد و تنها شامل نخبگان نميشود.[4] البته اين خود، اشكال ديگري است كه متوجه آن دو تعريف است.
ممكن است كسي بگويد لحن قرآن در باب ايمان، نخبهگرايانه است. آن جا كه به كرّات ميگويد: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ؛[5] «لكن بيشتر مردمان به آن ايمان نميآورند» يا وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛[6] «و بيشترينهي خلق به خدا ايمان نميآورند، مگر آن كه مشرك شوند (و جز خدا، امور ديگري را نيز مؤثر در انتظام عالم دانند). از اين آيات به دست ميآيد كه ايمان تنها شامل نخبگان است. اما بايد توجه داشت اولاً. بيشتر اين نمونهها ـ كه قريب هفتاد آيه است ـ دربارهي علم است: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛ «ليكن اكثر مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند»،[7] و بعد از آن دربارهي شكر: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ؛[8] «ليكن بيشتر مردم شكرگذار نيستند»؛
ثانياً. در بيشتر اين نمونهها از تعبير «اكثرهم» استفاده شده كه همراه با ضمير است، و اين ضماير اشاره به اقوام سابق دارد؛ پس معنا چنين است كه مثلاً «اكثر قوم ابراهيم چنيناند»، و به اين ترتيب عموميت ندارد؛
ثالثاً. در آن نمونههايي كه آيه ناظر به ايمان بوده، و عموميت نيز داشته باشد، مراد، ايمان كامل و توحيد ناب است.[9] به تعبير ديگر ايمان مراتبي دارد و مرتبه بالا و كامل آن تنها در افرادي نادر پديد ميآيد. ايمان مراتبي ديگر نيز دارد كه شامل غير نخبگان هم ميشود؛
رابعاً. بايد ميان تعريف محدود و قلّت مصداق تفاوت گذارد. بدين معنا كه گاه ما از ابتدا تعريف ايمان را چنان محدود و همراه با خسّت بيان ميكنيم كه مصاديق نادري داشته باشد؛ اما زماني تعريف به خودي خود عموميت دارد، ولي مصاديق خالص آن اندكاند. با توجه به اين نكته بايد گفت تعريف نخست (معرفت قلبي) در عين حال كه تعريفي پيشيني است، به كار هدايت جامعه ميآيد، و عموميت لازم را نيز داراست؛ هرچند مصداق خالص و تمامعيار آن بسيار اندك باشد.
[1]. ر.ك: كيان، ش 52، ص 11 ـ10.
[2]. همان، ص 27.
[3]. ر.ك: كيان، ش 52، ص 10 ـ 11.
[4]. همان، ص 51.
[5]. سورهي هود، آيهي 17، سورهي رعد، آيهي 1.
[6]. يوسف، 106.
[7]. اعراف، 187.
[8]. غافر، 61.
[9]. الميزان، ج 18، ص 274، و ج 15، ص 252.
موضوعات مرتبط:
ایمان شناسی
برچسبها:
ایمان شناسی