ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

https://ahlolbait.com/files/u947/hamzabani-del-zaban_0.jpg

پسيني يا پيشيني بودن تعاريف و نخبه‌گرايانه بودن آنها

5. آيا اين تعاريف ايمان پيشيني است يا پسيني؟ آيا اين تعاريف نخبه‎گرايانه نيست؟
پاسخ : در اين‎جا در واقع دو سؤال مطرح است. سؤال اول معطوف به پيشيني يا پسيني بودن پيش‎گفته است. مراد از اين پرسش آن است كه آيا وضع تعريف چنين است كه ما نخست سوژه‎هايي را مؤمن فرض مي‎كنيم و بعد ويژگي‎هاي هر يك را استخراج كرده، آن‎ها را در مقام ماهيت و تعريف ايمان بيان مي‎داريم، يا اين‎كه ما در ابتدا تعريفي را براي ايمان در نظر مي‎گيريم و سپس براساس آن، مصاديق را معين مي‎سازيم؟ قسم اول، تعاريف پسيني، و قسم دوم تعاريف پيشيني نام دارد. تعاريف پسيني چون ناظر به پديده‎هاي موجود و تاريخي‎اند، از سنخ تعاريف پديدارگروانه و تاريخ‎مندانه‎اند و نظر به واقعيت دارند. اما تعاريف پيشيني از آن‎جا كه مأخوذ از متون‎اند، از نوع تعريف‎هاي فلسفي و متني‎اند كه بعداً به دنبال مصداق مي‎گردند.
به تعبير ديگر، تعريف دو مقام دارد: مقام «بايد» و مقام «هست». براي نمونه در تعريف فلسفه مي‎گوييم «فلسفه، علم به احوال مطلق وجود است». (تعريف به موضوع)، يا «فلسفه علمي است كه با آن انسان جهاني عقلاني، مشابه جهان عيني مي‎گردد» (تعريف به غايت)، يا در تعريف طب گفته مي‎شود «علم طب، علم به احوال بدن از حيث صحت و مرض است». اگر در اين گونه تعاريف دقت كنيم، خواهيم ديد آن‎ها ناظر به مقام «بايد» هستند. يعني فلسفه، طب و ... «بايد» چنين باشند. اما علم فلسفه و علم طب از آن روي كه در خارج تحقق يافته‎اند و وجود دارند و «هستند»، لزوماً مجسمه‌ي آن تعريف نيستند؛ يعني آن «بايد» كه در تعريف بود تماماً تحقق نيافته است. از اين روي فلسفه‌ي «موجود» دقيقاً همان فلسفه‌ي «بايد» و طبق تعريف نيست، چنان‎كه تعريف طب در مقام «بايد» هميشه جامع، مانع، كامل و صادق است. اما تعريف در مقام «هست» هميشه از تعريف در مقام «بايد» كم‎تر است. تعريف «هستي» هم‎چنين تاريخمند، تحققي و بشري است، برخلاف تعريف «بايدي». پس مي‎توان گفت تعريف در مقام «بايد» همان تعريف «پيشيني» و تعريف در مقام «هست» ، همان تعريف «پسيني» است.
اكنون به قسمت اول پرسش باز مي‎گرديم. اين پرسش دو جنبه دارد. اول اين‎كه كدام يك از تعاريف چهارگانه سابق، پيشيني و كدام يك پسيني است؟ دوم اين‎كه اساساً كدام يك از اين دو شيوه‌ي تعريف، معتبر است؟
پاسخ به جنبه‌ي اول اين پرسش آسان است؛ زيرا ويژگي‎ها و ملاك‎هاي هر يك از دو شيوه‌ي تعريف بيان شده است. اگر با اين نگاه سراغ تعريف آقاي مجتهد شبستري برويم، خواهيم ديد تعريف ايمان به «مجذوب شدن به مركز خطاب كننده» تعريفي پسيني است نه متني.[1] تعريف استاد ملكيان نيز همين‎گونه است.[2] پسيني بودن، شيوه‌ي برداشت دكتر سروش نيز هست. از ميان چهار تعريف سابق، تنها تعريف نخست ـ معرفت قلبي ـ از نوع تعاريف متني و پيشيني است.
اگر به جنبه‌ي دوم پرسش ـ يعني اعتبار دو نوع تعريف پيشيني و پسيني ـ توجه كنيم، بايد گفت:
اولاً. هرچند تعريف به هر دو شكل صورت مي‎گيرد اما بايد توجه داشت كه هرگز نمي‎توان تعريف پسيني و تحققي را به پاي تعريف دين و قرآن از مقوله‎هاي ديني و از جمله ايمان، گذاشت. گيريم كه با مطالعه‌ي تاريخ و جوامع ديني، تعريفي از ايمان به دست آورديم، يا ويژگي‎هايي از يك جامعه‌ي مؤمن كشف شد، اما هرگز نمي‎توان گفت «اين تعريف قرآن از ايمان است». اين تعريف در واقع برداشت و تفسير من (در مقام مفسر) از جامعه‌ي ايماني است و گفتيم كه ميان تعريف در مقام «هست» يا «پسيني» و تعريف در مقام «بايد» يا «پيشيني»، فاصله بسيار است؛
ثانياً. اصولاً تعريف پسيني مبتلا به نوعي دور منطقي است؛ زيرا مثلاً براي كشف معناي ايمان، «ما نخست نمونه‎هايي را به مثابه‌ي مؤمن فرض و انتخاب مي‎كنيم و بعد ويژگي‎هاي هر يك را استخراج و آن‎ها را در مقام ماهيت و تعريف ايمان بيان مي‎داريم». بنابراين تعريف ايمان ـ به سبك پسيني ـ بر انتخاب چندين سوژه در مقام فرد «مؤمن» متوقف است و از سوي ديگر انتخاب چندين سوژه، در مقام فرد «مؤمن» بر داشتن تعريفي از «ايمان» توقف دارد. واقعيت آن است كه تمام تعاريف پسيني مسبوق به تعاريف پيشيني‎اند، هرچند ناآگاهانه؛ زيرا، چنان كه ديديم، در تعاريف پسيني واژه‎هايي اخذ شده‎اند كه از پيش بايد تعريف آن‎ها را بدانيم، و اين به معناي اصالت تعاريف پيشيني است.
ثالثاً. اگر فقط به تعريف پسيني بسنده كنيم از آن‎جا كه اين‎ گونه تعاريف برگرفته از وضعيت تحقق يافته و موجود است، و اين وضعيت‎ها در دوره‎هاي مختلف، تفاوت مي‎يابند، طبعاً پسيني‏ها نسبي خواهند بود و نيز منفعلانه، و در نهايت تعاريف پسيني، تعاريفي شخصي و بر حسب شرايط خواهند بود، و همين براي سستي يك تعريف كافي است؛
رابعاً. تعاريف پسيني بي‎ملاك‎اند و نمي‎توان گفت درست‎اند يا خير. (البته بايد توجه داشت كه تعريف نيز مي‎تواند درست يا نادرست داشته باشد.) بنابراين اگر ما تعريفي از پيش در اختيار نداشته باشيم و تابع ديگران بوده، براي ارائه‌ي تعريف منتظر رفتار آنان باشيم اين به معناي رها كردن كار دين در ميان مردم است. راه صواب اين است كه ما تعريفي از دل قرآن و سنّت ـ به نحو پيشيني ـ به دست آوريم و لحظه به لحظه وضعيت موجود را با آن بسنجيم و جامعه را به سوي آن وضعيت مطلوب هدايت كنيم. به بيان ديگر جامعه از نظر ديني دو وضعيت دارد: موجود و مطلوب. وضعيت مطلوب را، تعريف پيشيني و نگاهي كه قرآن و سنّت به ايمان دارند، در اختيار مي‎نهد، و اين هدف و غايت است و حركت تكاملي جامعه، بدون هدف، ممكن نيست. به اين ترتيب، تعريف پيشيني و متني اولين ضرورت است.
توجه به اين نكته جالب و مفيد است كه شوراي اول واتيكان در سال 1870 اعتقادنامه‎اي به صورت يك دايره‌يالمعارف ده جلدي پديد آورد كه بخش عمده‎اي از آن فقط به تعريف از مفاهيم كليدي ديني اختصاص دارد و آن تعاريفي كه امروزه نيز مورد وفاق مذهب كاتوليك است و «منافع ملي» تلقي مي‎شود همه از سنخ تعاريف پيشيني است. اين مسئله تا بدان حد مهم است كه مي‎توان گفت «يكي از بحران‎هاي فعلي، نداشتن تعاريف اجماعي است»، بخصوص در حوزه دين.
قسم دوم، سؤال از نخبه‎گرايانه بودن تعاريف چهارگانه است. بدين معنا كه تعريفي نخبه‎گراست كه تنها شامل تعدادي اندك از نخبگان شود. تعريف آقاي شبستري به اقرار خودشان نخبه‎گرايانه است؛[3] چنان كه تعريف ايمان به «دويدن در پي آواز حقيقت» نيز چنين است. اما تعريف به معرفت قلبي و اميد عموميت دارد و تنها شامل نخبگان نمي‎شود.[4] البته اين خود، اشكال ديگري است كه متوجه آن دو تعريف است.
ممكن است كسي بگويد لحن قرآن در باب ايمان، نخبه‎گرايانه است. آن جا كه به كرّات مي‎گويد: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ؛[5] «لكن بيش‎تر مردمان به آن ايمان نمي‎آورند» يا وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛[6] «و بيش‎ترينه‌ي خلق به خدا ايمان نمي‎آورند، مگر آن كه مشرك شوند (و جز خدا، امور ديگري را نيز مؤثر در انتظام عالم دانند). از اين آيات به دست مي‎آيد كه ايمان تنها شامل نخبگان است. اما بايد توجه داشت اولاً. بيش‎تر اين نمونه‎ها ـ كه قريب هفتاد آيه است ـ درباره‌ي علم است: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛ «ليكن اكثر مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند»،[7] و بعد از آن درباره‌ي شكر: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ؛[8] «ليكن بيش‎تر مردم شكرگذار نيستند»؛
ثانياً. در بيش‎تر اين نمونه‎ها از تعبير «اكثرهم» استفاده شده كه همراه با ضمير است، و اين ضماير اشاره به اقوام سابق دارد؛ پس معنا چنين است كه مثلاً «اكثر قوم ابراهيم چنين‎اند»، و به اين ترتيب عموميت ندارد؛
ثالثاً. در آن نمونه‎هايي كه آيه ناظر به ايمان بوده، و عموميت نيز داشته باشد، مراد، ايمان كامل و توحيد ناب است.[9] به تعبير ديگر ايمان مراتبي دارد و مرتبه بالا و كامل آن تنها در افرادي نادر پديد مي‎آيد. ايمان مراتبي ديگر نيز دارد كه شامل غير نخبگان هم مي‎شود؛
رابعاً. بايد ميان تعريف محدود و قلّت مصداق تفاوت گذارد. بدين معنا كه گاه ما از ابتدا تعريف ايمان را چنان محدود و همراه با خسّت بيان مي‎كنيم كه مصاديق نادري داشته باشد؛ اما زماني تعريف به خودي خود عموميت دارد، ولي مصاديق خالص آن اندك‎اند. با توجه به اين نكته بايد گفت تعريف نخست (معرفت قلبي) در عين حال كه تعريفي پيشيني است، به كار هدايت جامعه مي‎آيد، و عموميت لازم را نيز داراست؛ هرچند مصداق خالص و تمام‎عيار آن بسيار اندك باشد.


[1]. ر.ك: كيان، ش 52، ص 11 ـ10.
[2]. همان، ص 27.
[3]. ر.ك: كيان، ش 52، ص 10 ـ 11.
[4]. همان، ص 51.
[5]. سوره‌ي هود، آيه‌ي 17، سوره‌ي رعد، آيه‌ي 1.
[6]. يوسف، 106.
[7]. اعراف، 187.
[8]. غافر، 61.
[9]. الميزان، ج 18، ص 274، و ج 15، ص 252.


موضوعات مرتبط: ایمان شناسی
برچسب‌ها: ایمان شناسی
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 8:45 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب