
آيا ايمان «دويدن در پي آواز حقيقت» دانست؟
سؤال 3. آيا ميتوان ايمان را «جستن بيقراري و يافتن قرار» يا به تعبيري «دويدن در پي آواز حقيقت» دانست؟
پاسخ : جواب. جناب استاد ملكيان[1] تلقي خود را از ايمان، مبتني بر چهار مقدمه كرده است.[2]
مقدمه اوّل: تقسيمبندي مارتين راكيچ، روانشناس معروف آمريكايي است. ايشان معتقد است باورهاي انسان پنج دستهاند: باورهاي اصلي اجماعي، مثل اين كه من فلان كس هستم؛ باورهاي غير اجماعي ابتدايي، مثل رؤيا؛ باورهاي آتوريته يا عقايد تعبدي، مثل عقايدي كه انسان از پدر يا مادر ميپذيرد؛ باورهاي اشتقاقي كه باورهاي ناشي از باورهاي آتوريتهاند و در نهايت باورهاي بيپيامد كه در متن منظومه فكري انسان نيستند. ايشان (استاد ملكيان) معتقد است كه باورهاي ديني از نوع باورهاي آتوريته است: «رأي من در باب باورهاي ديني اين است كه اگر اين باورها از شخصي كه ما نسبت به او تعبد داريم، منخلع و منسلخ شوند و ارتباطشان با آن آتوريته قطع شود، هيچ دليل عقلانياي به نحو قاطع به سود يا زيان آنها حكم نميكند»؛[3]
مقدمه دوّم: اينكه ويليام جيمز معتقد است انسانها دو گونهاند: «مطلق انگار» و آن فردي است كه معتقد است براي انسان امكان دسترسي به حقيقت وجود دارد و هر وقت به حقيقت دسترسي پيدا كرد، از اين كه به حقيقت دست يافته است باخبر ميشود؛ و دستهي دوم انسانهاي «تجربه باور» كه ـ همانند دسته قبل ـ به امكان دسترسي به حقيقت معتقدند اما آنگاه كه به حقيقت دسترسي پيدا كردند، باخبر نميشوند. حال، ايمان، براي هر دو دسته ممكن است؛
مقدمه سوّم: از آلن واتس است كه ميگويد: ايمان از عقيده جدا است. صاحب عقيده كسي است كه ميگويد جهان همان گونه است كه من باور دارم؛ اما صاحب ايمان «كسي است كه ميگويد من بايد جهان را آهسته آهسته بشناسم... اگر كسي بخواهد حقيقت را در اختيار داشته باشد، يعني اگر بخواهد رأيش مطابق با واقع باشد، بايد سايه به سايهي واقعيت متبدل و متحول سير كند؛ بايد حاضر باشد عقايد خود را با سيلان واقعيت، سيلان دهد. لذا ايشان (آلن واتس) ميگويد: ايمان طلب واقعيت بيقرار است»؛[4]
مقدمه چهارم: كه باز از راكيچ نقل شده است اين كه نظامهاي اعتقادي دو دستهاند: دگماتيست و غير دگماتيست. نظامهاي اعتقادي چهار ويژگي دارند كه عبارتند از: اولاً. چون دگماتيك هستند، جهان براي ايشان پرمخاطره و دار ستيهش است؛ ثانياً. داوريهايشان دربارهي ديگران براساس موافقت و مخالفت آنان با آتوريته آنهاست؛ ثالثاً. آتوريته واحدي دارند؛ رابعاً. هيچ حك و اصلاحي را در عقايدشان نميپذيرند. اما نظامهاي غير دگماتيست اينگونه نيستند. اين نظامها اولا.ً جهان را بسيار مهربان ميبينند و از اين روي انسانهاي شادي هستند. به قول بوعلي: العارف هشّ بشّ بَسّام «عارف خوشرو، خوشمشرب و اهل تبسم است»؛ ثانياً. داوري آنها نسبت به انسانها براساس موافقت و مخالفت آنان نيست؛ ثالثاً. اين نظامها آتوريتهي واحدي ندارند بلكه از منابع مختلف اخذ رأي ميكنند؛ و رابعاً. حك و اصلاح پذيرند.
استاد ملكيان بعد از ذكر اين مقدمات چهارگانه، جداسازي ايمان را از عقيدهي ايمان «طلب واقعيت بيقرار» و «جستن بيقراري» و (با الهام از سهراب سپهري) ايمان ديني را «دويدن در پي آواز حقيقت، نه چسبيدن به عقيدهاي» تلقي ميكند.
به نظر ميرسد تكتك مقدمات مذكور مخدوش باشد؛ چنانكه تلقي ايشان از اديان نيز خالي از اشكال نيست. دربارهي مقدمه اول ميتوان گفت:
اولاً. ميتوان قسم ششمي به طبقهبندي راكيچ افزود و آن «باورهاي استدلالي» است. در دستهبندي راكيچ سخني از گزارهها و باورهايي كه تنها از طريق استدلال حاصل ميشود، نيست. بهترين نمونه و الگو در اين زمينه باورهاي رياضي است. اينگونه باورها در هيچكدام از پنج طبقهي راكيچ نميگنجد. از سوي ديگر نميتوان آنها را ناديده گرفت. بنياديترين آموزهها و باورهاي ديني، يعني اصول دين، نيز از اين دستهاند. بهترين شاهد آن تلاشهاي فراواني است كه متكلمان و فلاسفه در دورههاي مختلف صورت دادهاند. مگر هدف ابن سينا، غزالي، خواجه طوسي، ملاصدرا و علامه طباطبايي جز اين بود كه يك «تبيين منطقي ـ استدلالي» براي آموزهها و گزارههاي اصلي دين ارائه دهند؟
ثانياً. درست است كه بخشي از اين باورها تعبدي است، اما پيش از تعبد، گزارههاي اساسي دين وجود دارند كه حالت تعبد ندارند و نميتوانند داشته باشند، و اين امر شواهد فراواني دارد. از شواهد جزئي، نظير تأكيد تمام مجتهدان بر تحقيقي بودن اصول دين در اولين مسئله رسالهها كه بگذريم، بهترين شاهد و دليل، تأكيد قرآن بر مذمت و نفي تقليد در ايدهها و باورهاي اصلي دين است. از جمله وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ؛[5] «و چون كفار را گويند پيروي از شريعت و كتابي كه خدا فرستاده كنيد، پاسخ دهند كه ما پيرو كيش پدران خود خواهيم بود، آيا آنان بايد تابع پدران باشند، در صورتي كه آن پدران بيعقل و نادان بوده و هرگز به حق و راستي راه نيافتهاند؟!» حال چگونه با اين تأكيدها ميتوان گفت باورهاي اصلي دين تعبدي، تقليدي و آتوريته است؛
ثالثاً. اين گفته كه «معتقدات ديني نه قابل اثبات عقلانياند و نه قابل نفي عقلايي»[6] دقيقاً سخن كانت است. وي معتقد بود كه آموزههاي الهي يعني متافيزيك در محدودهي عقل نظري جاي ندارد و بايد آنها را از اين خانه راند و درون عقل عملي جاي داد. از سوي ديگر كانت با اصالت دادن به اخلاق، دين را در درجه دوم اهميت قرار داد و به اين صورت نگاهي اخلاقي به دين كرد. نگاه اخلاقي به دين، اساس تلقي تجربي، شهودي و دروني است كه به تدريج ، در قبال دين، ايمان و وحي، در غرب حاصل شد. هرچند استاد ملكيان دليلي براي خود اقامه نكردهاند، اما بايد گفت آيات متعددي گواه آن است كه بخش اساسي دين را اعتقادات تشكيل ميدهد و تنها راه اثبات آن، استدلالهاي عقلي است. يك نمونه از آن اين آيه معروف است كه: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا؛[7] «اگر در زمين و آسمانها چندين اله غير از الله بود هر آينه آنها نابود و تباه ميگشتند». به هر حال از مجموع آيات و روايات به دست ميآيد كه عقايد و باورهاي ديني، عقلاني و اثبات پذيرند.
دربارهي مقدمه دوم بايد گفت: اولا.ً آنچه ميان انسانهاي مطلقانگار و تجربهباور مشترك بود «امكان دسترسي به حقيقت» است. و اين با موضع شكاكانه ايشان سازگار نيست؛ زيرا شكاكيت دقيقاً به معناي نفي امكان كشف حقيقت است.[8]
استاد ملكيان در مقدمه چهارم (چون مقدمه سوم به اصل بحث ايمان ارتباط نزديك داشت آن را در پايان بررسي ميكنيم) به تفكيك نظامهاي عقيدتي و ويژگيهاي هر يك پرداختهاند. اولين ويژگي اين بود كه جهان براي نظامهاي دگماتيك دارِ ستيهش است. بايد گفت جهان براي باورهاي اساسي اعتقادي نه دار ستيهش است، نه دار مهرباني؛ زيرا آنچه جهان براي او ستيهنده يا مهربان است، گزارههاي ناظر به عالم طبيعت است و اين همان نظامهاي علمي و تجربي است، نه اعتقادي. به بيان ديگر يك دانشمند علوم طبيعي اگر قانوني علمي ارائه داد، بايد خود را در مخاطره ببيند؛ چه بسا فردا نقضي براي آن قانون پيدا شود. اما گزارههاي ديني و اعتقادي كه ناظر به جهان طبيعت و ماده نيستند و به تعبيري از سنخ مسايل عقلي و رياضياند، در معرض ستيهش و مهرباني نخواهند بود؛ ثانياً. از مهمترين معيارهاي تحقيقپذيري و حتي معناداري، ابطالپذيري است. از اين روي اگر گزارههاي علمي در معرض ستيهش نباشند، ابطالپذير نبوده، اعتبار علمي ندارند؛ ثالثاً. اين بيان مبتني بر اصل تحقيقپذيري است[9] كه از سوي پوزيتيويستهاي منطقي مطرح شده و آن مبنا قابل قبول نيست، چنانكه گيلبرت رايل استاد آير بيان پرنكتهاي در اين زمينه دارد: «پوزيتيويسم منطقي يك پيامد ناخواسته ديگر هم داشت، به اين شرح كه چون متافيزيك را برابر با مهمل ميگرفت و فقط علم را واجد معنا ميشمرد، اين سؤال دست و پاگير، خود به خود پيش آمده بود: حالا ما فلاسفهي «مهمل ستيز» به كدام حوزه تعلق داريم؟ جملاتي كه خود مجله (شناخت) از آنها تشكيل يافته متافيزيكاند؟ اگر نيستند پس آيا فيزيكاند يا نجوم يا جانور شناسي؟ تكليف عبارات و فرمولهايي كه اصول رياضيات آكنده از آنها است چه ميشود؟ ما حكما كه عليالقاعده بايد از حكمت هر چيز سر درآوريم، آيا از حكمت اين اصل سر درميآوريم؟ اين مقراض، يعني حصر دو وجهي حلقه وين، كه «علم يا مهمل»، كه «يا» هاي ديگر هم در بطن خود داشت، بعضي از ما، از جمله مرا، بر آن داشت كه جانب شك و احتياط را از دست ندهيم. بالاخره اگر منطقيان و حتي فلاسفه ميتوانند چيزهاي بامعنا ادا كنند، پس لابد بعضي از منطقيان و فلاسفهي قديم، حتي خيلي قديم، هم با آنكه به زيور روشنگري آراسته نبودهاند، گهگاه حرفهاي معنادار زدهاند»؛[10]
رابعاً. در مباحث معرفتشناسي آنجا كه سخن از «اخلاق باور» است، گفته ميشود اگر گزارهاي پيش روي انسان قرار گرفت، وظيفهي معرفتي در ابتدا سكوت است.
[1]. نگارنده معترف است كه ساليان سال از محضر درس استاد ملكيان بهره برده و همواره سپاس خويش را تقديم ايشان داشته است كه به واقع، استاد، اين راه را بر من گشود و كريمانه ياريم نمود. اگر در اين سياهه نقدي طرح ميشود، نه از سر جسارت و بيادبي است، كه به تعبير امام (ره) بهترين شيوهي احترام به يك فكر، نقد آن فكر است. همچنين نويسنده معتقد است ويژگيهايي در استاد يافت ميشود كه ايشان را از ديگران ممتاز ميسازد.
[2]. كيان، ش 52، ص 26 ـ 21.
[3]. كيان، ش. 52، ص 26 ـ 21.
[4]. همان.
[5] . بقره، 170.
[6]. كيان، ش 52، ص 22.
[7]. انبياء، 22.
[8]. درآمدي به معرفت شناسي ديني و معاصر، ص 138 ـ 113.
[9]. اصل تحقيق پذيري يعني اين كه ملاك معناداري و نيز اعتبار يك فرضيه، بسته به آن است كه آن فرضيه، قابل مشاهده و آزمون باشد و به كمك پارهاي شواهد و قراين آزمونپذير و تجربي، قابل تأييد و اثبات باشد.
[10]. خرمشاهي، بهاء الدين، پوزيتيويسم منطقي، ص 33 ـ 34.
@#@ اگر دليل يا دلايلي آن را تأييد يا حمايت كرد انسان بايد آن را «بپذيرد» و اگر دليل يا دلايلي آن را رد كرد، وظيفه انسان «وازنش» است. حال اگر باوري مطرح شد و دليل يا ادلهاي مؤيد آن بود وظيفهي عقلاني و معرفتي انسان اقتضا ميكند كه آن را پذيرفته، از آن دفاع كند. آيا اين حكم، دگم بودن است؟ آيا خود شما چنين نميكنيد؟ و آيا اگر كسي گفتههاي شما را در همين بحث ايمان ردّ كرد، دفاع نميكنيد؟ اين ستيهندگي نيست. اين عمل به وظيفهي معرفتي و اخلاق باور است؛ خامساً. آقاي ملكيان ميگويند: «از اين روي، افرادي كه نظام عقيدتي دگماتيك دارند، هرگز آرامش رواني ندارند».[1] آرامش رواني تنها در سايهي ياد خدا حاصل ميشود ـ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛[2] «(اي مردم،) آگاه شويد كه تنها ياد خدا آرام بخش دلهاست» - نه در سايهي نظامهاي اعتقادي غير دگماتيك. گذشته از اين كه چنين آرامشي براي هيچيك از دانشمندان علوم طبيعي، به دليل ابطالپذير بودن عقايدشان، نبايد حاصل باشد. چرا آن را محكوم نميكنيد؟.
درباره ويژگي دوم، يعني داوري در قبال انسانها بر اساس مخالفت يا موافقت آنان در زمينهي آتوريته، بايد گفت مگر قرآن چنين نكرد؟ شما از بيست آيهي اول سورهي مباركهي بقره به دست ميآوريد كه انسانها سه دستهاند: متقين، كفار و منافقين. آن كه اهل نفاق يا كفر است با ما نيست. تنها متقين با يكديگر برادرند: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ، و دربارهي آخرين ويژگي نظامهاي دگماتيك، يعني حك و اصلاحناپذير بودن، بايد گفت نگاهي اجمالي به تاريخ علوم اسلامي خلاف اين را نشان ميدهد. تاريخ علوم اسلامي سرشار از اختلافات علمي، مباحثات جدي، انتقادهاي بيرحمانه و در نتيجه رشد جريان علم است، و يكي از بهترين نمونهها، ايرادها و انتقادهاي سخت و جدياي است كه غزالي و فخر رازي به حكمت بوعلي داشتند و پاسخهايي است كه خواجه براي احياي تفكر كلامي فلسفي ارائه كرد.
دربارهي نظامهاي غير دگماتيك نيز چهار ويژگي بيان شد كه چون اين چهار خصيصه در برابر خصايص قبلي است تكرارشان نميكنيم، و تنها چند اشكال ديگر را مطرح ميكنيم: اولاً. استشهاد به سخن بوعلي بيجاست؛ زيرا بحث دربارهي اعتقاد غير دگماتيك است و اينكه چون اينگونه عقايد با هر واقعيتي سازگار است، انسان را مبتلا به دلهره و اضطراب نميكند؛ اما جملهي بوعلي درباره عارف و سالك است كه هرگاه با واردات غيبي و لمعات رحماني مواجه شود، چنان سرور و جذبه او را فرا ميگيرد كه علايمش به صورت خوشرويي و تبسم ظاهر ميشود يا اينكه چون جهان را زيبا ميبيند ـ الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ؛[3] «آن خدايي كه هر چيز را به نيكوترين وجه خلقت كرد» ـ به جهان اخم نميكند، نه اين كه با سيلان واقعيت او هم سيال است و از اين روي مهربان است؛ ثانياً. شما گفتيد سومين ويژگي نظامهاي غير دگماتيك آن است كه آتوريتهي واحدي ندارد. اين، خود بدتر است. اگر انسان يك آتوريته داشته باشد بهتر است يا چند آتوريته مختلف و گاه متضاد؟ به اين آيه دقت كنيد: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ؛[4] «خدا (براي كفر و ايمان) مثلي زده است. آيا شخصي كه ارباباني متعدد دارد كه همه مخالف با يكديگرند، با آن كسي كه تسليم امر يك نفر است، حال اين دو شخص يكسان است؟» افزون بر اينكه شما در ضمن پذيرفتيد كه باورهاي غير دگماتيك هم از سنخ باورهاي آتوريته است. حد اكثر اينكه آتوريتهها را متعدد كرديد و اگر دگم بودن معادل آتوريته بودن است، تفكيك نظامهاي دگم و غير دگم بيحاصل است؛ زيرا غير دگماتيكها نيز بالاخره آتورتيه شدند.
درباره آخرين ويژگي اين مقدمه، يعني اصلاحپذيري بايد گفت كه اين بيان مبتني بر پذيرش نظريه انسجام[5] است كه اين نظريه به مثابهي يك بحث معرفتشناسي، خالي از مشكل نيست.[6]
اينك به مقدمه سوم باز گرديم، يعني تفكيك اعتقاد از ايمان، و اعتقاد را ثابت، و ايمان را پويا و بيقراري دانستن. در اينباره ميتوان گفت:
اولاً. در جملههاي شما به طور ناخودآگاه ـ چنان كه گذشت ـ سخن از معرفت و شناخت است. گفتيد: «صاحب ايمان كسي است كه ميگويد من بايد جهان را آهسته آهسته بشناسم». همچنين گفتيد: «اگر بخواهد رأيش مطابق با واقع باشد، بايد سايه به سايهي واقعيت متبدل و متحول سير كنند؛ بايد حاضر باشد عقايد خود را با سيلان واقعيت سيلان بدهد». اينها، همه معرفت است. بنابراين شما ايمان را امر معرفتي دانستهايد. پس چگونه در قبال ايمان موضع شكاكانه اتخاذ ميكنيد؛
ثانياً. در اينجا اعتقاد را اصولاً محكوم ميكنيد و به ايمان اصالت ميدهيد: «ايمان طلب واقعيت بيقرار است؛ در حالي كه اعتقاد ميخواهد واقعيت بيقرار را صاحب قرار كند. اما به محض آن كه بخواهيم واقعيت بيقرار را متقرر كنيم آن واقعيت از دست ميرود و مُثله ميشود». اين در حالي است كه شما در مقدمه چهارم، نظامهاي اعتقادي را دو دسته كرديد و بر بخش غير دگماتيك آن مهر تأييد نهاديد. اين دو سخن با يكديگر سازگار نيست؛ زيرا در كلام نخست اعتقاد را به كلّي محكوم كردهايد و در بيان دوم بخشي از آن را تأييد نمودهايد؛
ثالثا. شما ذهن را مانند واقعيت سيّال فرض كردهايد، در حاليكه سيلان و بيقراري از ويژگيهاي ماده است كه ذهن از آن بري است.
آنچه تا بدين جا گذشت اشكالهايي بود كه به تك تك مقدمات بود. بهجز اينها، بهطور كلي ميتوان گفت كه براساس مبناي استاد ملكيان مقدمات از سنخ آكسيومها و پيشفرضهايند، نه قواعد اثبات شده يا بديهي. بر اين اساس بايد: اولاً. صدق اين مقدمات را «فرض گرفت» نه اينكه آنها «واقعاً صادق باشند»؛ ثانياً. اگر در يكي از اين مقدمات خللي حاصل شود، تمام بنا فرو ميريزد. از اين روي اگر حتي يكي از اين ايرادها وارد باشد تمام تئوري ايشان بياعتبار خواهد شد.
اينك به اصل سخن يعني همان تعريف ايمان ميرسيم. اگر ايمان را به جستن بيقراري و دويدن در پي آواز حقيقت تعريف كنيم، اشكالاتي چند ما را درگير خواهد كرد كه به اهم آنها اشاره ميكنيم: البته چون برخي از اشكالها، با ايرادهاي سخن آقاي شبستري مشترك است، از آنها صرفنظر ميكنيم.
اولاً. آيا اين بيقراري يك وضعيت معرفتي است يا يك حالت رواني. اگر معرفتي است كه ايمان نيست؛ زيرا شما ايمان را با خلأ و درّهي معرفتي همراه و همعنان ميدانيد، و اگر وضعيتي رواني است پس ايمان معرفتي نيست؛ در حالي كه شما در توصيف ايمان، شناخت آهسته آهستهي جهان و عقيدهي سيال را دخالت داديد؛
ثانياً. اگر ايمان بيقراري است و اگر بيقراري حركت است و هر حركتي مقصدي دارد، آيا آنگاه كه انسان به مقصد و مقصودي رسيد و قرار حاصل شد، ديگر ايماني باقي نميماند؟ آيا ايمان قبل از وصال است و بعد از قرار و وصال ايمان رخت برميبندد؟ اگر پاسخ شما منفي باشد، يعني آن را ايمان بدانيد، بايد گفت تعريف شما شامل اين حالت نميشود، و اگر جواب مثبت باشد و آن را ايمان ندانيد، ايمان را موقتي دانستهايد يعني پذيرفتهايد كه در همين دنيا در برخي موقعيتها ايمان لازم نيست؛
ثالثاً. فرض كنيم انسان كافري واقعاً در پي كشف حقيقت باشد؛ نظير سحرهي فرعون قبل از ايمان به خداي موسي ـ عليه السّلام ـ طبق تعريف استاد ملكيان، چنين شخصي مؤمن است، زيرا طالب حقيقت است و در پي آواز حقيقت ميدود. اما شكي در كفر او نيست چون فرض را بر اين نهاديم و مثلاً سحرهي فرعون بعد از مشاهدهي علايم صدق نبوت موسي ـ عليه السّلام ـ ايمان آوردند؛
رابعاً. در فرهنگ ديني و قرآني، ايمان منحصر در ايمان به خدا نيست. آيا دربارهي ايمان به ملائكه يا ايمان به كتب يا ايمان به آيات نيز ميتوان گفت جستن بيقراري، در حالي كه حقيقت و ماهيت ايمان در تمام اين نمونهها واحد است.
خامساً. به نظر ميرسد اين بيان، مشابه همان مبحث «شريعت، طريقت، حقيقت» است كه در عرفان مطرح ميشود. سلوك عرفاني بهراستي بيقراري، طلب كردن و رهپيمودن است، تا سالك به آخرين مقام و منزل عرفاني كه مرتبه توحيد يافته است، واصل شود.
بيان آقاي ملكيان درباره ايمان، بيشتر بر سلوك عرفاني منطبق است تا ايمان ديني؛ البته سلوك بيايمان ممكن نيست و از اين روي، ايمان مقدمه، بستر و زمينهي سلوك معنوي است، نه اين كه همان باشد. به اين ترتيب بسياري از مؤمنان اهل سلوك عرفاني نيستند، بنابراين ايمان مقدم بر سلوك و طلب است؛ چنانكه دين مقدم بر عرفان، و عقل مقدم بر عشق است و نبايد ميان اينها خلطي صورت گيرد. همين نگاه عرفاني را در انديشههاي دكتر سروش نيز ميتوان يافت. «ايمان هم، نوعي عشقورزي است»؛[7]
سادساً. در قرآن يكي از متعلّقهاي ايمان، طاغوت است: يؤمنون بالجبت و الطاغوت؛[8] آيا در اين باره هم بايد گفت ايمان دويدن درپي آواز حقيقت است؟ به بيان ديگر، الفباي تعريف، جامع بودن آن است و يكي از اشكالهاي تعريف مذكور اين است كه از جهات متعددي جامع نيست؛
سابعاً. جاناتان دنسي باورها را دو دسته ميداند: سطحي و اساسي.[9] تفاوت اين دو آن است كه براي پاسخ به سؤالهاي سطحي بايد «رفت و ديد»،[10] و براي پاسخ به سوالهاي بنيادي و اساسي بايد «نشست و تأمل ورزيد».[11] سؤالهاي سطحي در اين تعريف، همان مسايل علمي است كه نيازمند مشاهده و تجربه است، و سؤالهاي بنيادي و اساسي همان سؤالهاي فلسفي و اعتقادي است كه براي حل آنها بايد تفكر و تعقل كرد، نه آنكه دويد و بيقراري نمود و بر اين اساس بايد گفت: باورهاي ديني از نوع آموزههاي بنيادي و اساسي است كه بايد به تأمل و درنگ موشكافانه آنها را بررسي كرد. اينگونه باورها، تفكري است نه دويدني.
[1]. خرمشاهي ، بهاء الدين، پوزيتيويسم منطقي، ص 25.
[2]. رعد، 28.
[3]. سجده، 7.
[4]. زمر ، 29.
[5]. مدعاي اصلي انسجامگروي توجيهي چنين است: يك باور تا حدي موجه است كه با مجموعهي باورها هماهنگ و سازگار باشد. در اين نظريه ملاك صدق و توجيه، مطابقت گزاره با واقع نيست.
[6]. نظريه انسجام كه امروزه در معرفتشناسي طرفداران فراواني دارد، منتقداني نيز دارد از جمله اينكه ميتوان دو مجموعه را در نظر گرفت كه عناصر هر يك در درون خود از انسجام و سازگاري كافي برخوردارند؛ در عين حال اين دو مجموعه طبق فرض با يكديگر سرسازش نداشتند و متناقضاند. در اين حالت بايد هر دو مجموعه موجه و معتبر باشند. حال آنكه چون متناقضاند يكي از اين دو مجموعه قطعاً موجه نيست. براي تفصيل بيشتر ، ر ، ك: فعالي، محمد تقي، درآمدي بر معرفت شناسي، ص 196.
[7]. سروش، عبدالكريم، فربهتر از ايدئولوژي، ص 160.
[8]. نساء، 51.
[9] . Dancy. Jonathan . An Intreduction to Contemporary Epistemology p. 185
[10] . go and see.
[11] . sit and think.
موضوعات مرتبط:
ایمان شناسی
برچسبها:
ایمان شناسی