ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

مجموعه عکس نوشته و تصویر پروفایل تاسوعا و عاشورا + متن های زیبا

بچهها شهید میشوند، تو رفتی درس بخوانی؟!

در کنکور دانشگاه، ثبت نام کرده بودم. شرط رفتنم این بود که کاوه، برگه ترخیصی ام را امضا کند.

آن روز دلم عجیب شور می‌زد. با یک دنیا اضطراب و تشویش، نامه دانشگاه را نشانش دادم. بی هیچ حرفی، آن را گرفت و خواند. نگاه معنی داری به من و برگه انداخت و ناگهان کاری کرد که اصلاً انتظارش را نداشتم. نامه در لابه لای دستانش پاره پاره شده و بقایای آن، روی زمین پخش و پلا شد. با خودم گفتم لابد چون می‌خواهم از تیپ بروم و باز بهداری بی‌سرپرست می‌ماند، کاغذ دانشگاه را پاره کرد.

دو روز بعد، دیدم چاره ای ندارم جز اینکه خودم دست به کار شوم. پیگیری کردم تا از مشهد برایم جایگزین آمد. در فرصتی که کاوه در پادگان نبود، از معاونش تسویه حساب گرفتم و راهی مشهد شدم تا در کنکور شرکت کنم. بعد از اعلام نتایج، معلوم شد که قبول شده ام. اول مهر ماه هم رفتم سراغ درس و دانشگاه.

مدتی گذشت خبر مجروحیت کاوه را یکی از رفقا بهم داد. با ناراحتی پرسیدم: «کجا مجروح شده؟»

گفت: «توی تک حاج عمران.»

پرسیدم: « حالا کجا بستری اش کردن؟»

گفت: «توی بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم عجل الله تعالی فرجه.»

بدون معطلی رفتم عیادتش. اتاق، شلوغ بود. چند نفر دیگر قبل از من آمده بودند. با اینکه ضعیف شده بود، ولی آن لبخند همیشگی و زیبا، گوشه لبش بود.

دلم می‌خواست دست بیندازم دور گردنش، او را بغل کنم و زار زار گریه کنم، ولی نگاه بچهها و حیا، مانع می‌شد. پرونده اش را ورق زدم. دکتر‌ها نوشته بودند نباید کار سنگین انجام دهد و حرکتی داشته باشد. ترکش‌های نارنجک که به سرش اصابت کرده بودند، در جای خیلی حساسی قرار گرفته بودند. نزدیکش که رفتم، احوالم را پرسید و از کار و بارم سوال کرد. گفتم: «توی دانشگاه درس می‌خوانم.»

تا این حرف را زدم، جمله ای گفت که مرا زیر و رو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید.

گفت: « نامور! بچه‌ها می‌روند جبهه خون می‌دهند و شهید می‌شوند، آن وقت تو می‌روی دانشگاه درس بخوانی؟»

یقینا این حرف را اگر هر کس دیگری می‌زد، آنطور در من اثر نمی‌گذاشت. بدون شک، او رضای خدا را در نظر داشت و خیر و صلاح دنیا و آخرتم را می‌خواست. برای همین بود که حرفش مرا دگرگون کرد. گویی از خوابی هزار ساله بیدار شده بودم.[۸]

من دانشگاه برو نیستم!

بچه درس خوان و باهوشی بود. با رتبه خوبی در دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شد. ما خوشحال بودیم و افتخار می‌کردیم به برادرمان. چند روز بعد از اعلام نتایج کنکور، یک روز عصر که با هم نشسته بودیم، به او گفتم: « داداش! ان شاالله کی می‌روی تهران برای ثبت نام؟»

او در حال نوشتن چیزی بود. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. لبخند زد و چیزی نگفت. برای من عجیب بود. لبخندش از رضایت نبود.

دست بردم و یکی از نوشته‌هایش را برداشتم و گفتم: «با اجازه!»

چند بیت شعر بود. نگاهم به شعر بود. زیر چشمی به او نگاه کردم و گفتم: «جوابم را ندادی؟»

گفت: «جواب چه چیزی را؟»

دوباره گفتم: «ثبت نام دانشگاه را می‌خواهی چه کار کنی؟»

آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: «حمید جان! من دانشگاه برو نیستم.»

با ناراحتی گفتم: «همه آرزویشان است رشته پزشکی قبول بشوند، آن وقت تو؟»

جواب داد: «چطور میتوانم بروم دانشگاه، در حالی که اسلحه داداش رشید روی زمین مانده؟»[۹]

شهید چمران که دکترای پلاسمای هسته ای، در زمان جنگ در آمریکا درس میخواند، آمریکا را رها میکند و برای جبهه به ایران برگشت.

  1. جهل

در تاریخ اسلام شخصی به نام ذوالکلاع بود که به دلیل بی بصیرتی در اثر بی اطلاعی از ماهیت جریان های موجود جامعه منحرف شد و به جریان باطل گرویدند. ذوالکلاع یکی از شخصیتهای بانفوذی بود که به دلیل فقدان بینش صحیح سیاسی و ساده اندیشی، در جنگ صفین به لشکر معاویه پیوست و از فرماندهان سپاه شام شد. وی اگر چه در جبهه باطل میجنگید، اما تصور میکرد در حال[۱۰] دفاع از حق و حقیقت است و در راه خدا میجنگد. ذوالکلاع وقتی عمار یاسر را در میان نیروهای علی (علیه السلام) دید به یاد سخن رسول گرامی اسلام (صلی الله و علیه و آله) افتاد که فرمود: عمار را گروه ستمکار خواهند کشت. این امر روحیه او و بسیاری از نیروهای[۱۱] فریب خورده معاویه را متزلزل ساخت؛ چرا که عمار را در آن سوی میدان و در میان یاران علی (علیه السلام) میدیدند. وقتی معاویه با چنین شبهه ای در لشکرش مواجه شد، به ذوالکلاع پاسخ داد از کجا معلوم که عمار تا آخر در جبهه علی (علیه السلام) بماند و به ما ملحق نشود؟ ذوالکلاعِ بی بصیرت در برابر چنین پاسخ ساده و گمراه کننده ای به آسانی قانع شد و در کنار معاویه (پرچمدار باطل) علیه علی علیه السلام (پرچمدار حق) جنگید تا کشته شد.[۱۲]

مدتی بعد عمار یاسر در سپاه علی (علیه السلام) به شهادت رسید و صدق گفته رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) و حقانیت راه حضرت علی (علیه السلام) و یارانش آشکار شد. کشته شدن ذوالکلاع پیش از شهادت عمار، سبب خوشحالی معاویه شد، زیرا به خوبی میدانست که اگر ذوالکلاع زنده میماند و شهادت عمار را میدید، نیمی از سپاه معاویه به علی (علیه السلام) میپیوستند.[۱۳]

  1. لجاجت

امام على (عليه السلام): «مَن لَجَّ وَ تَمادى فَهُوَ الرّاكِسُ الَّذى رانَ اللهٌ عَلى قَلبِهِ وَ صارَت دائرَةُ السَّوءِ عَلى رَأسِهِ»؛ هر كس لجاجت كند و بر آن پافشارى نمايد، او همان بخت برگشته ‏اى است كه خداوند بر دلش پرده [غفلت] زده و پيشامدهاى ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است.

دشمنان در مقابل پیامبران لجاجت داشتند. داستان شرط بندی هارون الرشید با همسرش همین جریان لجاجت بود. جریان این بود که هارون و همسرش شطرنج بازی میکردند و شرط این بود هر کس برنده شود هر کاری که بگوید باید طرف مقابل انجام دهد. بار اول هارون برنده شد و پیشنهاد بی شرمانه ای داد و بار دوم که از هارون خواست که با وی نزدیکی و مباشرت کند. خلیفه مقتدر عباسی که هرگز تصور چنین فکر و اندیشه ای از ناحیه زبیده در خاطر او خطور نمیکرد او را از این عمل لجوجانه و عواقب شرم آن برحذر داشت و حتی متذکر شد که هر چه از مال و خواستههای دنیا بخواهد با سر انگشت قدرت و توانایی مطلقه خود در پیش پای او خواهد ریخت به شرط آنکه این فکر شوم را از مغزش به دور کند زیرا نزدیکی با زنان غیرعرب قطع نظر از اینکه دون شأن و مقام خلیفه اسلامی میباشد، یحتمل عواقب شومی در پی داشته باشد که برای وی فرزند نازنینش محمد امین خوشایند نباشد. زبیده زیر بار نرفت و در اجابت مسئول خود پافشاری کرد.هارون گفت: «اصرار در این کار به نفع تو و امین نیست، بیهوده لجاجت نکن زیرا چنانچه مجبور به چنین عملی شوم ایامی را در پشت غبار زمان به ابهام میبینم که موی از بر بدن راست میکند. میل دارم پس از مرگ من فرزندت امین، بر مسند خلافت تکیه زند و تو مقامی فعلی را با همان سمت ام المؤمنین محفوظ داشته باشی. از این لجاجت زنانه دست بردار و مرا به حال خود بگذار.» زبیده گفت : «به چه چیزها میاندیشی؟ یک بار مباشرت و نزدیکی با مراجل که این همه دور اندیشیها ندارد. به فرض محال که انعقاد نطفه و وجود نوزادی متصور باشد از کجا که نوازد دختر نباشد و با یکی از بزرگان عرب تزویج نشود. زبیده حاضر نشد و در تصمیم عجولانه و انتقامجویانه اش پافشاری کرد. پس هارون ناچار از اجابت دلخواه زبیده شد و در نهایت کراهت و بی میلی با مراجل هم بستر گردید و در نتیجه مراجل به مأمون حامله شد. مأمون همان کسی است که به یاری ایرانیان و کاردانی طاهر ذوالیمینین بر برادرش امین غلبه کرد و مادرش زبیده را به عزایش نشانید. زبیده از آن پس تا زمانی که در قید حیات بود در خلوت و تنهایی بر سر و روی خود میزد و میگفت : «لعن الله اللجاجه، لعن الله اللجاجه»

  1. دنیا طلبی

نمونه اش عمر سعد بود که دنیا طلب شد و بصیرت پیدا نکرد.

درجه تشویقی بنی صدر را پس داد!

نتیجه دلاوری‌هایش معلوم شد، با نامه‌ای که به دستش دادند.

– به خاطر قابلیت‌های فراوان و توان بالا، به درجه سروانی ارتقا می‌یابید تا بتوانید مراتب ترقی و فرماندهی را طی کنید.

نیشخندی زد و نامه را روی میز وسط اتاق انداخت. کشوری که به دیدنش آمده بود، نامه را برداشت و نگاهی از سر دقت به آن انداخت.

– تبریک عرض می‌کنم دوست عزیز.

– پوزخند زد.

– من که نمی‌پذیرم.

– شوخی می‌کنی؟

– خیلی هم جدی می‌گویم. درجه تشویقی از طرف جانشین فرمانده کل قوا! ( بنی صدر خائن)

– عزیز من، صدایت را بیاور پایین. کاری نکن که به جرم تمرد گوشمالی ات دهند.

علی اکبر شیرودی پشت میز نشست.

– حتی اگر تیربارانم هم بکنند، مهم نیست. فقط این مهم است که کارشکنی‌های این مار خوش خط و خال به گوش امام برسد.

کاغذ و قلم از جیبش درآورد و با چهره‌ای برافروخته روی کاغذ خم شد:

« بسمه تعالی»

اینجانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می‌باشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ‌ها شرکت کرده‌ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ آمده ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده شده، پس گرفته و مرا به درجه ستوان یار سومی که قبلاً داشته‌ام، برگردانید. در صورت امکان، امر به رسیدگی این درخواست بفرمایید.

کشوری همان‌طور که ایستاده بود، از فراز شانه او نامه را خواند.

– سرت به باد است پسر.

شیرودی کاغذ را تا کرد، در پاکت گذاشت و در آن را بست.

– برعکس، سرم بلند است. یا علی![۱۴]

یاران اباعبدالله نیز مانند مسلم و بٌریر در نهایت بصیرت بودند، در زیارتی که برای مسلم ابن عقیل است میخوانیم: «وأَنَّكَ قَدْ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ».

بُریر در مقابل دشمن ایستاد و گفت: «الحَمدُ لِلّهِ الَّذي زادَني فيكُم بَصيرَةً». خدا را شکر که به ما بصیرت داد. اما شاید کسی به بصیرت قمر بنیهاشم نبود. حضرت صادق (علیه السلام) در ضمن حديثي مي فرمايند: «كان عمّنا العباس بن علي نافذ البصيرة…» حضرت قمر بنیهاشم در نهایت بصیرت بودند. برایش امان نامه آوردند. گفت: لعنت بر تو و امان نامه ات! من حسین ابن علی را تنها نمیگذارم.

[۱]. سوره طلاق, آیه ۲

[۲]. حاشیه‌های مهم‌تر از متن صفحه ۱۹۱ به نقل از تهران علی جنتی ص ۱۳.

[۳]. حاشیه های مهم تر از متن، ص ۱۹۸٫ به نقل از خاطرات آیت الله طاهری خرم آبادی، ص ۱۰۶٫

[۴]. لحظه های بی عبور، ص ۲۰، خاطره ای از شهید بازرگان گریوانی.

[۵]. خاطره ای از شهید مهدی خوش سیرت، پا به پای شهدا، صص ۵۳ و ۵۴٫ به نقل از: فاتح ماووت، صص ۸۸ و ۸۹٫

[۶]. حاشیه های مهم تر از متن، ص ۱۹۶؛ به نقل از خاطره ها، ص ۱۷۹٫

[۷]. خاطرات حاج احمد شهاب، ص ۱۵۲٫

[۸]. حماسه کاوه، صص ۲۳۸- ۲۴۰.

[۹]. خاطره ای از شهید مجید جعفری، پسران گل بانو صص ۱۳۳- ۱۳۴.

[۱۰]. اخبار الطوال، ص ۲۱۳٫

[۱۱]. اسدالغابة، ج ۴، ص ۱۳۵٫

[۱۲]. الکامل، ج ۳، ص ۳۱٫

[۱۳]. اخبار الطوال، ص ۲۲۱٫

[۱۴]. خاطره ای از شهید محمدعلی شیرودی، به نقل از چلچراغ صص ۶۰-۶۱


موضوعات مرتبط: ویژه نامه محرم حسینی
برچسب‌ها: بصیرت
[ جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 8:36 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب