علّامه طباطبائى در ذیل آیه 172 «اعراف»، در تفسیر «وأشهدهم على أنفسهم» مىفرمایند: خداوند ذات و حقیقت انسانها را که عین ربط و تعلّق به پروردگارشان است، به آنان نشان داد. فقر و نیاز به پروردگار، عین حقیقت انسان است. پس چگونه انسان پروردگار خود را مشاهده نمىکند در حالى که نیاز و فقر ذاتى خود را به او، مىبیند؟ چگونه آگاهى و شعور به نیاز و فقر، بدون آگاهى به محتاجٌالیه قابل تصور است؟!20
در واقع، زمانى که خداوند از انسانها اقرار گرفت که «أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ»، آنها چون فقر ذاتى خود را به پروردگار شهود نموده و از این رهگذر خداى متعال را که برطرفکننده فقرشان بود، ادراک نموده بودند، پاسخ دادند: «آرى»، تو پروردگار ما هستى.
بنابراین، شعور و آگاهى هر چیزى به خود، عین آگاهى و معرفت به قیوم و مقّوم خود است؛ زیرا مخلوقات هویات تعلّقى و معانى حرفى و روابط محض هستند که ذرّهاى استقلال در ذات و صفات خود ندارند؛ نه استقلال عملى و نه عینى، و شناخت چنین موجوداتى جز در پرتو شناخت مقوّم آنان، ناممکن است.21
جمعبندى دیدگاه علّامه طباطبائى
علّامه طباطبائى نفس انسان را حقیقتى چند لایه و ذومراتب مىدانند. لایههاى باطنى نفس عبارتند از: لایه مثالى، لایه عقلى و فراعقلى تا به حقیقهالحقایق، که خداوند متعال است، بینجامد. حقتعالى حقیقت اخیر نفس، بلکه همه مظاهر و تجلّیات است.
مهمترین خصوصیت مرتبه ظاهرى نفس، «خودآگاهى حضورى» است. این خودآگاهى اولاً و بالذات متعلّق به لایههاى باطنى نفس و ثانیا و بالتّبع از آنِ لایه ظاهرى آن، مىباشد.
کمال حقیقى نفس در گرو «ظهور» حقیقهالحقایق یا حقتعالى در اوست. به هر اندازه تجلّى و ظهور خداوند در دل و قلب سالک شدیدتر و کاملتر باشد، انسان به حقیقت اخیر خود که خداوند است نزدیکتر مىگردد. و هرچه نفس در پرتو تجلّیات حقتعالى به کنه و حقیقت خود نزدیکتر شود، از قیود و حدود عدمى او کاسته شده و به مرتبه «اطلاق» و «لاتعینى» دست مىیابد.
نفس، به جایگاه و مرتبهاى از «ظهور» مىرسد که فقر وجودى و عینالربط بودن خود را به حضرت حق، شهود مىکند. و در پرتو شهود فقر و نیاز خود، مقوّم و قیوم خویش، یعنى حقتعالى را به شهود مىنشیند. اینجاست که پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىفرمایند: «هر که خود را بشناسد، حقتعالى را شناخته است.»22
البته دستیابى به لایههاى باطنى نفس، به ویژه حقیقت اخیر او یعنى خداوند، مستلزم فناء از قیود عدمى و بقاء به حقیقت حقتعالى است. این فناء شامل فناى فعلى، فناى وصفى و فناى ذاتى مىشود، که از آن به توحید فعلى، توحید صفاتى، و توحید ذاتى تعبیر مىگردد.
نکته کلیدى در دیدگاه علّامه طباطبائى، رابطه میان «اطلاق» و «تقیید» یا «ظهور» و «تعیّن» است. هرچه نفس از قیود و حدود عدمى فاصله بیشترى بگیرد و خود و خواهشهاى خود را در اراده حق فانى کند، حقیقت او، که خداوند است، «ظهور» و «تجلّى» کاملترى براى او مىنماید، تا اینکه نفس به طور کلى «مطلق» شده و از هر تعیّنى رهایى مىیابد.
البته اهل معرفت گفتهاند: «العطیات على قدر القابلیات»؛ هر اندازه استعداد و قابلیت نفس براى دریافت تجلّیات و ظهور حقیقهالحقایق در او، بیشتر باشد، به کمال بیشترى دست یافته و بهتر حقیقت خود را شهود مىنماید.
تبیینى قرآنى از معرفت نفس
علّامه طباطبائى در ذیل آیه 105 سوره «مائده»، دیدگاه عرفانى خود پیرامون «معرفت نفس» را تکمیل مىنماید. خداوند در آیه مذکور مىفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ لاَ یَضُرُّکُم مِن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعا فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ.»
علّامه طباطبائى در پرتو آیه شریفه، به تبیین معرفت نفس مىپردازند.دیدگاهایشاندرضمنمطالبىتبیین مىگردد:
1. «هدایت» و «ضلالت»، به مدلول التزامى دلالت بر چهار عنصر دارد: «راه و طریق»، «هدف و غایت آن راه»، «راهرو و سالک» و «پیمودن آن طریق». به بیان دیگر، هدایت و ضلالت در جایى معنا دارد که رهرویى، راه و طریقى را به سوى مقصدى مىپیماید؛ گاهى از مسیر و جاده خارج شده و از آن منحرف مىگردد؛ در این صورت، مىگویند او از مسیر و هدف خود گمراه شده است، و گاهى به پیمودن راه پایبند بوده و از آن منحرف نمىگردد و لحظه به لحظه به هدف خویش نزدیک مىشود؛ در این حالت، گفته مىشود او هدایتیافته و به غایت و مقصد خویش نزدیک مىشود. بنابراین، آیه شریفه براى همه انسانها یک راه و طریقى را ترسیم مىکند که این راه به مقصد و غایتى منتهى مىگردد.
2. غایت و نهایت این طریق و مسیر، همان خداوند متعال است؛ همه به سوى خداوند که غایت هستى است در حرکت و تکاپو هستند، چنانکه آیه مورد بحث مىفرماید: «إِلَى الله مَرْجِعُکُمْ جَمِیعا» (مائده: 48)؛ یا در جاى دیگر مىفرماید: «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحا فَمُلَاقِیهِ.»(انشقاق:6)
ثواب و پاداشى که انسان به دنبال اوست، تنها نزد خداوند است. پس غایت همه موجودات به ویژه انسان در مسیر حیات خود، فقط خداوند متعال است.
3. پرسش مهم این است: طریق و راهى که انسان را به این غایت عظیم، یعنى پروردگار، مىرساند چیست؟ از آنرو که خداوند به مؤمنان دستور مىدهد ملازم و مراقب نفس خویش باشید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ»، دانسته مىشود که منظور از «راه و طریقى» که به پیمودن آن امر شده، همان «نفس» انسان است. بنابراین، راه هدایت که انسان را به سرمنزل مقصود مىرساند، همان «نفس» آدمى است؛ «فنفس المؤمن هو طریقه الّذى یسلکه الى ربّه و هو طریق هداه و هوالمنتهى به الى سعادته.»23
از اینرو، دانسته مىشود که سالک و رهپوى این طریق نیز همان «نفس» انسان است؛ در واقع، «وحدت سالک و مسلک و مسلوکٌالیه» در اینجا معنا مىیابد؛ از اینرو، اهل معرفت گفتهاند: «آنکه خود را زرع و زارع و مزرعه خویش نداند، از سعادت جاودانى بماند.»24
زیرا انسان در بستر نفس خویش در حرکت است و به غایت خود که پروردگار است، خواهد رسید. در جاى خود ثابت شده که غایت هر چیزى جداى از آن نیست، بلکه غایت هر چیز، مرتبه کمال و بلوغ آن است.25 بنابراین، انسان در طریق نفس خویش حرکت مىکند تا به غایت و کمال خود که حقتعالى است، دست یابد.
به بیان دیگر، «سالک و مسلک و مسلوکٌالیه» وحدت عینى و تغایر اعتبارى دارند. نفس انسان در بستر حقیقت و گوهر خویش حرکت مىنماید تا به غایت و کمال خود ـ که عین خود نفس است ـ دست یابد.
نکته شایان توجه اینکه اگر طریق هدایت همان نفس آدمى، و غایت آن خداوند متعال است، پس نباید از یاد خداوند غافل شد؛ زیرا فراموشى و غفلت از «غایت» به فراموشى «طریق» مىانجامد. از اینرو، هر کس غایت خود، یعنى پروردگار را فراموش کند، راه و طریق را که «نفس» خویش است، فراموش مىنماید، و هر کس طریق و راه را از یاد برد از راه منحرف شده و به ضلالت و هلاکت مىافتد. پس «خدافراموشى» منجر به «خودفراموشى» مىگردد و «یاد خداوند»، موجب «التفات و توجه به نفس» خواهد شد، و این مفاد آیه «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» (حشر: 19) است که به تعبیر ملّاصدرا عکس نقیض آن همان حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» مىباشد.26
موضوعات مرتبط:
نفس شناسی
برچسبها:
معرفت شهودى,
تجلّى,
اطلاق,
تقیید