|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
ج. دیدگاه عرفان اسلامى معرفت نفس از دیدگاه عرفان بر سه پایه «وحدت شخصى وجود»، «تجلّى» و «فناء فىاللّه» استوار مىباشد. بر اساس وحدت وجود، وجود حقتعالى در همه چیز جلوهگر است و غیر از وجود خداوند، در دار هستى هیچ وجوددیگرىنیست. ابنعربى دراینباره مىگوید: «فالوجود المنسوب إلى کلّ مخلوق هو وجود الحقّ إذ لا وجود للممکن لکن اعیان الممکنات قوابلُ لظهور الوجود.»6 از اینرو، کثرت مخلوقات بر اساس دیدگاه «تجلّى» توجیهپذیر است. کثرات هستى همان جلوهها و مظاهر اسمایى و صفاتى وجود حق مىباشند. نکته شایان ذکر اینکه «تجلّى» از دو منظر مورد پژوهش قرار مىگیرد: یکى از جنبه وجودشناختى است که بیانگر نحوه فاعلیت حق و چگونگى پیوند وحدت به کثرت و چگونگى برآمدن کثرات از واحد مىباشد (جایگاه طرح تجلّى از دیدگاه وجودشناختى در عرفان نظرى است.) منظر دیگر، از جنبه شناختشناسى است که بیانگر نحوه ارتباط ادراکى مستقیم و بدون واسطه عارف به حقتعالى و جلوهنمایى حقّ و حقیقت بر قلب وى مىباشد.7 از دیدگاه عرفان اسلامى، نفس انسان همانند همه حقایق هستى ظاهرى دارد و باطنى، و باطن آن نیز باطنى دارد تا به حقیقهالحقایق و باطنالبواطن منتهى گردد. به بیان دیگر، هر موجودى از جمله نفس انسانى، وجودى در مرتبه ماده، و وجودى در مرتبه مثال، و وجودى در مرتبه عقل و وجودى در مرتبه الوهیت دارد. خداوند متعال باطن و حقیقت بحث و صرف همه حقایق هستى به ویژه نفس انسانى است. علّامه قیصرى در اینباره مىگوید: «إنّ الإنسان انما هو انسان بالروح و روحه فىالحقیقة هو الحق لأنه روح الأرواح کلّها فلو نفرض مفارقة الحق منه، لایبقى الإنسان انسانا.»8 از اینرو، ابنعربى بر خلاف سایر فیلسوفان که فصل ممیّز انسان را «نطق» مىدانند، «صورت الهى» را به عنوان فصل مقوّم انسان برشمرده و معتقد است: هر کس فاقد صورت الهى است، انسان نمىباشد.9 پس از ذکر این مقدمات و مبانى، باید گفت: معرفت شهودى نفس زمانى جامه عمل مىپوشد که نفس از مرتبه «تقیید» به مرتبه «اطلاق» نایل گردد. به بیان دیگر، نفس سالک در ابتداى سلوک همراه با قیود و حدود عدمى است و از حقیقت خود، که حقتعالى است، بسیار فاصله دارد. از اینرو، شایسته است از محدودیت این قیود رهایى یافته و خود را به سرچشمه اطلاق و صرافت نزدیک نماید. تنها راه دستیابى به حقیقت خود، یعنى حق تعالى، ظهور و تجلّى او بر دل و ضمیر سالک است. بین شدت ظهور حق و کاسته شدن قیود و تعیّنات تلازم وجود دارد. هر اندازه ظهور و تجلى خداوند بر دل مستعد شدیدتر و کاملتر باشد، قیود انانیت و خودخواهى گسسته شده و سالک به حقیقت گوهر خویش نزدیکتر مىگردد. این تجلیات گاهى اسمایى و صفاتى است و گاهى افعالى و گاهى ذاتى؛ بستگى به استعداد و قابلیت نفسانى سالک دارد؛زیرا «العطیات على قدر القابلیات.» قلب سالک لبریز از تجلیات الهى مىگردد تا به مرحله «فناء فىاللّه» برسد و فقر ذاتى خود به حقتعالى را بالعیان شهود نماید. دیدگاه علّامه طباطبائى درباره معرفت نفس بر این تحلیل عرفانى استوار است. بنابراین، تفاوت اساسى دیدگاه علّامه طباطبائى در باب معرفت نفس، با دیدگاه حکمت متعالیه آن است که ملّاصدرا ظهور مراتب باطنى و لایههاى عمیق نفس را بر اساس «حرکت جوهرى نفس» که یک حرکت استکمالى و اشتدادى است، توجیه مىنماید، ولى علّامه طباطبائى با اتکا به مبانى عرفانى بهویژه مسئله «تجلّى» و ظهور حقتعالى بر قلب سالک، ظهور مراتب نفس را تبیین مىنماید. از همینجا تفاوت دیدگاه علّامه طباطبائى با دیدگاه حکمت مشّاء آشکار مىگردد. حکمت مشّاء ظهور مراتب نفس را در گرو اتصال به عقل فعال و دریافت معارف و حقایق غیبى از آن سرچشمه مىداند. دیدگاه علّامه طباطبائى از جمله کسانى که موضوع «معرفت شهودى نفس» و مراتب آن را به گونهاى ژرف و نظاممند مورد بازپژوهى و بازکاوى قرار داده، علّامه طباطبائى است. ایشان با الهام از مبانى عرفان اسلامى، مانند «وحدت شخصى وجود»، «تجلّى»، «فناء فىاللّه»، تبیینى عرفانى از نظریه «معرفت نفس» ارائه نمودهاند که آن را مختص به خود و از مواهب الهى به خویش، برمىشمارند.10 در ذیل، دیدگاه ایشان با رویکردى تحلیلى در قالب فرازها و مقدّماتى تبیینشده و در پایان نتیجهگیرى مىشود: 1. واقعیت هستى یک حقیقت تو در تو و لایه لایه است، به گونهاى که ظاهرى دارد و باطنى، و باطن آن نیز باطنى دارد، تا به حقیقهالحقایق یا باطنالبواطن منتهى مىگردد. هر مرتبه و لایه ظاهرى مظهر و جلوه لایه باطنى است، و آن لایه باطنى، خود ظهور و تجلّى باطن خود است تا به مرتبه حقیقهالحقایق بینجامد. از آنرو که لایه ظاهر از اطوار و شئون لایه باطن است، همه مراتب و لایههاى واقعیت، ظهور و جلوه حقیقهالحقایق، یعنى حق تعالى، مىباشد. بنابراین، یک واقعیت و هستى بیشتر وجود ندارد و آن حقیقهالحقایق است و همه مراتب و لایههاى مادون، جلوهها و ظهورات اوست. نکته شایان ذکر اینکه، همه لایهها و سطوح هستى، از یک «ظهور» و «تجلّى» یکسان بهرهمند نیستند، بلکه مراتب «ظهور و تجلّى» لایهها، بر حسب شدّت و ضعف و نقص و کمال و حقیقت و رقیقت، متفاوت است. هر مرتبه از تجلّى که به حقتعالى نزدیکتر باشد و واسطه کمترى بین او و حقیقهالحقایق وجود داشته باشد، از ظهور شدیدتر و کاملترى برخوردار است و به هر میزان از حقتعالى دورتر باشد و قیود و حدود و تعیّنات او بیشتر، ظهور او کم فروغتر و کاستهتر است؛ و این همان تشکیک در «تجلّى» است که بر اساس استعدادها و قابلیتها، متفاوت مىباشد. 2. همه نواقص و قیود و تعیّنات در یک کانون گرد آمدهاند، و آن «ماده» است. «ماده» مجمع همه قیود و حدود مىباشد. منظور از ماده، جوهر نامحسوسى است که پذیرنده انفعال مىباشد نه صورت جسمانى.11 پس در هر لایه و مرتبهاى از حقیقت که ماده ضعیفتر یا به طور کلى مفقود باشد، قیود و حدود و تعیّنات نیز کمتر خواهد بود. قیود و حدود مرتبه مادّى، لازمه مرتبه وجودى او و مختص به آن است؛ از اینرو، نواقص و قیود و حدود، به مراتب باطنى از آن راه ندارد. بر این پایه، مرتبه مثالى یا ظهور مثالى که در واقع، باطِن عالم ماده است، پیراسته از قیود عدمى و تعیّنات عالمِ ماده است. موجودات عالمِ مثال، صورتهاى بدون مادهاند و در آن صورتها عاملِ منافى و تیرگى راه ندارد. همچنین لذتها و ابتهاجات عالم مثال پایدارتر و شدیدتر از لذتها و کمالات جهان مادى است. عالم مثال که باطن عالم ماده است، خود داراى یک لایه باطنى است و آن «عالم عقل» مىباشد. جهان مثال گرچه پیراسته از قیود و تعیّنات عالم ماده است، لکن در مقایسه با عالم عقل از یکسرى قیود و حدود که مختص مرتبه مثالى است، رنج مىبرد. البته این حدود و قیود در بیرون از ذات آن مرتبه است. به بیان دیگر، هر محدودى در مرتبه ذاتش خالى از حدّ است، چنانکه هر مقیدى در مرتبه ذاتش (اطلاق) تهى از قید مىباشد. عالم مثال فاقد صرافت و وحدت و بساطت عالم عقلى است. همه چیز در مرتبه عقلى، صِرف و بحت و ناب مىباشد. به بیان دیگر، تمام قیود و تعیّنات مرتبه مادى و مثالى، در آنجا نابود و معدوم مىباشد. نکته شایان توجه اینکه عالم عقلى به سبب نزدیک بودنش به عالم وحدت و تجرّد، از یک سعه وجودى بیشترى بهرهمند است؛ از اینرو، همه کثرات و اضداد به نحوه بساطت و کلّیت و وحدت در مرتبه عقلى، مندمج و مندک است. مرتبه عقلى نیز باطنى دارد که همان مرتبه اسماء و صفات حقتعالى است. در این مرتبه ظهور و تجلّى، شدّت و کمال بیشترى نسبت به عالم عقلى دارد. 3. هر خصوصیت و ویژگى وجودى که متعلّق به لایه ظاهرى است، اولاً و بالذات متعلّق به لایه باطنى آن، و ثانیا و بالتّبع متعلق به ظاهرِ آن باطن است.12 همانطور که مرتبه ظاهرى از اطوار و شئون مرتبه باطنى به شمار مىآید، خصوصیات کمالى مرتبه ظاهرى نیز از مظاهر مرتبه باطنى است. در واقع، لایه باطنى واسطه در ثبوت آن ویژگى وجودى براى لایه ظاهرى است. 4. آنچه در مقدّمه چهارم بیان شد، یک کبراى کلّى مىباشد که قابل انطباق بر نفس آدمى است. لایه ظاهرى نفس بهرهمند از یک ویژگى وجودى است و آن «خودآگاهى» و «علم حضورى به خود» مىباشد. این خصلت ظاهرى نفس اولاً و بالذات متعلّق به لایههاى باطنى آن، و ثانیا و بالتّبع متعلّق به ظاهر اوست. به بیان دیگر، لایههاى باطنى نفس به لحاظ رتبى در خصلت «معرفت شهودى به خود»، بر لایههاى ظاهرى آن تقدّم و پیشى دارند. بنابراین، همه مراتب ظاهرى و باطنى نفس مثل مرتبه مثال، عقلى و فراعقلى بهرهمند از علم حضورى به خود هستند. البته این خودآگاهى بر اساس شدتوضعف قیود عدمى نفس، داراى نقص و کمال است. انسانهاى معمولى به دلیل توجه به لذتهاى حیوانى و مادیات تنها به لایه ظاهرى نفس علم دارند، ولى نسبت به سایر لایههاى باطنى خود محجوب و پوشیدهاند؛ در واقع، آنان «علم به علم» ندارند. 5. حقیقت و کمال هر چیزى در گرو تحقق همه ذاتیات و یا عوارض اوست. اگر یکى از ذاتیات و یا عوارض شیئى محقق نشود، آن شىء به کمال شایسته و بایسته خود دست نیافته است.13 نفس انسان نیز از این قاعده بدیهى و کلى مستثنا نیست. نفس هنگامى به کمال مطلوب خود نایل مىگردد که همه لایههاى باطنى خود را درنوردیده و آنها را در خود به فعلیت رساند؛ به گونهاى که فانى در حقیقهالحقایق گردد. 6. حقیقت و غایت هر کمالى آن چیزى است که در ذات خود، مقیّد به قیود عدمى نیست. اوج کمال هر چیزى باید پیراسته از قیود و حدود عدمى باشد. در واقع، مرتبه کمالى هر حقیقتى باید برخوردار از «اطلاق» و «صرافت» باشد؛ «شیئیة الشىء بصرفهِ و مطلقه الوجودى و کلیه السِعى و الأحاطى و بتمامه لا بمخلوطه بالأجانب و الغرائب و لا بنقصه.»14 موضوعات مرتبط: نفس شناسی برچسبها: نفس شناسی [ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||