
من جوانم ….
تمام هستی، در دست های من است
و آرامش و اطمینان بی پایان گام هایم بر عرصه خاک،
به هر سو می رود. تمام آرزوها،
همه امیدها و باورهای آسمانی، در من به یقین می رسند
و شادمانی هایم را هیچ هراس آینده ای
به لرزه نمی اندازد؛ زیرا که من جوانم… .

جوانی، سرمایه بی بدیل هستی،
بر شانه های من نشسته و مرا به آینده ای روشن می برد .
جوانی، با دست های توانمندش، هیچ آرزویی را محال نمی داند
و چشم های خوش بین همیشه اش، هیچ مقصدی را دور نمی انگارد.
این لحظه های سبز، این نفس های طلایی، اما از جنس بادند که شتابان،
مرا با خود می برند و روزهای تقویم مرا بی درنگ، پشت سر می گذارند.

جوانی، این پرنده سبکبال تیز پرواز، این مجال گریزپا،
بی وقفه، در حال رفتن است. اگر بنشینم،
اگر لحظه ای غفلت در من رخنه کند،
اگر نفسی سستی و لغزش، گام هایم را وسوسه کنند
و مرا به سکون وا دارد،او می گذرد و من با حسرت و خسران،
سرافکنده خویش، با دست های تهی، با آروزهای بر باد رفته
و مقصدهای به دست نیامده، تنها خواهم ماند.

من، جوانم من جوانم؛ از نسل باور به توحید؛
از تبار روشن تاریخی که همیشه،
سر بر اوج تمدن و عدالت و سربلندی می ساید؛
از سلاله هر آنچه ایمان و خداخواهی و تسلیم و مسلمانی است.

آروزهای دور و نزدیکم را بر دوش صبر و توکل خویش می گیرم
و زیر سقف آسمان آبی وطن، با دلی سرشار از خداوند بی همتا،
رهسپار آینده مواج خویشم . آینده من، یعنی فردای این سرزمین
و فردای این سرزمین، یعنی فردای من… .

من، پا در رکاب فردای روشنی هستم که در این خاک شقایق خیز،
مرا به خدا برساند و لبخندهای مکرر خوش بختی را در لحظه لحظه روزگارم بنشاند.
در این مسیر، هیچ تهدید بیش و کمی و هیچ خط و نشانی،
مرزهای سرزمین مرا از من نمی تواند گرفت.

من با تمام جوانی خویش، با پیراهن روئین تنی که جوانی بر پیکرم پوشانده،
در جست و جوی آرزوهای خویشم و از این میان، وطنم را
با هر چه غیرت و خدایم را با هر چه استقامت خواهانم.

به یاد لاله های جوان هرگز از یا جوانی من نخواهد رفت
که لاله هایی، در رهگذار باد ایستادند و پرپر شدند
تا من نهراسم و قد کشیدن هایم را هیچ توفانی، بی برگ و بر نکند.
تا هستم، از راه سبزی که سروهای در خون تپیده،
با انگشت شاخه های مؤمنشان نشان دادند، به بیراهه نخواهم رفت.

موضوعات مرتبط:
ویژه میلاد ها وشهادت ها