
ماهيت ايمان چيست؟
1. ايمان چيست؟ حقيقت و ماهيت آن كدام است و چه عناصري را ميتوان براي تعريف آن ذكر كرد؟
پاسخ : اگر با شيوهي درون ديني سير كنيم، ميتوانيم با مراجعه به آيات و احاديث، ويژگيهاي مختلفي براي ايمان به دست آوريم و در نهايت از مجموع آنها به تصوير روشني از ايمان دست يابيم و ناشناختههاي اين امر سرنوشت ساز را از طريق استقراء آيات و احاديث واضح سازيم.
ويژگيهاي ايمان ==========================
الف. ايمان و معرفت =============================
از آيات قران كريم به روشني ميتوان استنباط كرد كه ميان ايمان و عقل، ايمان و علم و ميان ايمان و معرفت، ارتباطي نزديك و تنگاتنگ وجود دارد، براي نمونه ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1. لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى ...[1] «در دين اجبار نيست. راه هدايت و ضلالت بر همه كس روشن گرديد. پس هر كه از راه كفر و سركشي برگردد و به راه ايمان و پرستش خدا گرايد، به رشته محكم و استواري چنگ زده است».
اين آيه نخست اكراه و اجبار در دين را نفي ميكند؛ سپس ضمن اشاره به تمايز آشكار ميان حق و باطل، يا رشد و غيّ، مسئلهي كفر و ايمان را مطرح ميفرمايد. حاصل آنكه انسان با تأمل و تفكر و به كار بستن عقلانيت در زمينهي حق و باطل، ميتواند بدون هيچ اكراه و اجبار، يكي را برگزيده، خود را بدان متعهد سازد و به آن ايمان آورد. در اين صورت، به امر مقابل، كفر خواهد ورزيد؛ بنابراين كفر و ايمان بعد از حصول معرفت و تعقل است؛
2. در سورهي طه، بعد از نقل داستان موسي ـ عليه السّلام ـ به داستان ساحران فرعون ميرسد و در پايان چنين ميفرمايد: فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى؛[2] «ساحران (چون معجزهي موسي را ديدند) سر به سجده فرود آورده گفتند: ما به خداي موسي و هارون ايمان آورديم».
ميدانيم كه ساحران فرعون از اطرافيان و نزديكان فرعون بودهاند و ساليان درازي در فضاي فرعوني زندگي ميكردند. به ناگاه با دعوت موسي ـ عليه السّلام ـ مواجه شدند و بعد از حوادثي، تمام همت خود را براي شكست موسي جمع كردند؛ اما خداوند به دست پيامبر خود، بيّنهاي آشكار فرستاد، و ساحران فرعون بعد از مشاهدهي آن، موسي را برحق ديدند؛ بنابراين به رغم مخالفتها و تهديدهاي فرعون، به پروردگار هارون و موسي ايمان آوردند. اين ايمان در آن فضا و اوضاع زمانهي فرعون بدون هيچ شكي، بعد از تأمل و قانع شدن عقلاني است و اين گونه ايمان است كه ارزش والايي دارد.
3. وَ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا؛[3] «و چون آيات ما بر آنان تلاوت شود، گويند ايمان آورديم كه اين قرآن، به حق از جانب پروردگار ما نازل شده است».
با توجه به اين آيه، آياتي از قرآن براي برخي تلاوت شده و آنان در اين آيات، حق و حقيقت را يافتند؛ پس تن به ايمان دادند و به آن سرسپردند. در اين آيه، به روشني آنچه موجب ايمان آوردن ايشان شده است. تأمل در آيات و مشاهده برحق بودن آنان دانسته شده است. همين معنا و مضمون، در مقام توبيخ و سرزنش كفار بيان شده است: وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ؛[4] «و چگونه كافر خواهيد شد، در صورتي كه براي شما آيات خدا تلاوت ميشود؟»
هرچند علم و معرفت، عامل و دخيل در ايمان است، اما معرفت تمام ايمان نيست. ايمانْ بدون معرفت حاصل نميشود، ولي ظرف آن را تنها علم و دانش پر نميكند. آيهاي از قرآن كريم به اين امر اشارهاي گويا دارد: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ؛[5] «با آنكه پيش خود به يقين دانستند كه معجزهي خداست، باز آن را انكار كردند. اينان با وجود اين كه يقين داشتند كفر ورزيدند».
قوم بنياسرائيل در عين حال كه يقين و معرفت داشتند، باز عناد و كفر ورزيدند؛ پس معرفت شرط كافي و علت تامه براي ايمان نيست. حق آن است كه ايمان به جز معرفت، بايد به زيور تسليم و خضوع نيز آراسته باشد. اگر اسلام به معناي تسليم باشد، اسلام در متن ايمان حضور جدي دارد و همين امر است كه ايمان را از دانش صرف و خشك متمايز ميسازد. به اين ترتيب ايمان با وجود آنكه عين معرفت و تنها معرفت نيست، ولي با معرفت نسبت و پيوندي ناگسستني دارد.
همين ديدگاه از كلمات مرحوم علامه طباطبايي نيز به دست ميآيد. در اوايل سورهي مباركهي بقره، قرآن تنها براي متقين، كتاب هدايت معرفي شده است. اهل تقوي ويژگيهايي دارند كه از آن جمله ايمان به غيب است. مرحوم علامه ايمان را اينگونه تعريف كردهاند: الايمان تمكّن الاعتقاد في القلب مأخوذ من الامن كانّ المؤمن يعطي لما آمن به الأمن من الريب و الشك و هو آفة الاعتقاد؛[6] «ايمان تمكّن يافتن اعتقاد در قلب انسان است. ايمان از مادّهي امن گرفته شده است. وجه تسميه آن است كه گويا شخص مؤمن با ايمان از ريب و شك كه آفت اعتقاد است، ايمن ميشود». از اين عبارت دو نكته مهم به دست ميآيد: اول اينكه ايمان از سنخ اعتقاد و معرفت است، اما صرف معرفت نيست. ايمان معرفتي است كه به دل نشسته باشد و در قلب انسان وارد شده، وجود او را فرا گيرد، و به همين دليل به آن «عقيده يا اعتقاد» گويند؛ زيرا بايد معرفت به عقد قلب درآيد و با هستي انساني گره خورد. دوم اين كه ايمان از امن است و اين تسميه از آن روي است كه انسان از آفات اعتقاد، يعني شك و تزلزل در امان است. بنابراين ايمان با شك قابل جمع نيست، و اين نكتهاي بس مهم است كه به آن باز خواهيم گشت؛
4. در قرآن آياتي به چشم ميخورد كه در آنها علم با كفر جمع شده است و اين نشان ميدهد ـ چنانكه گذشت ـ ايمان معرفت صرف نيست. مثل وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ؛[7] «با وجود يقين به معجزه بودن آن، باز آن را انكار كردند» وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ؛[8] «خدا او را دانسته پس از اتمام حجت گمراه ساخته» إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى؛[9] «آنان كه پس از بيان شدن راه هدايت بر ايشان باز به دين پشت كرده، مرتد شدند». در تمام اين موارد علم، آگاهي، وضوح و حتي يقين وجود دارد؛ اما از ايمان خبري نيست. دقيقاً به همين دليل بايد گفت ايمان مسبوق به معرفت است، و آگاهي و علمْ شرط لازم ايمان؛ اما شرطي ديگر بايد به آن افزود تا ايمان به دست آيد. مرحوم علامه گاهي اين شرط ديگر را «تمكّن عقيده در قلب» معرفي ميكند و گاهي «التزام عملي» را در مفهوم ايمان دخالت ميدهد. الايمان هو الاذعان و التصديق بشيء بالتزام بلوازمه؛[10] «ايمان اذعان و تصديق به يك چيز است به همراه التزام به لوازم آن». بنابراين ايماني ايمان است كه خاستگاه آن معرفت باشد و ايماني ايمان است كه منشأ عمل صالح باشد و عملي، عمل صالح است كه ريشه آن در زمين ايمان قرار گرفته باشد و از آن جا آبياري شود.
همين مضمون در پارهاي روايات نيز آمده است: عن علي ـ عليه السّلام ـ لا يذوق المرء من حقيقة الايمان حتي يكون فيه ثلاث خصال: الفقه في الدين و الصبر علي المصائب و حسن التقدير في المعاش؛[11] «حضرت علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: انسان حقيقت ايمان را نميچشد، مگر آنكه در او سه ويژگي باشد: تفقه در دين و صبر بر مصائب و تقدير و تدبير نيكو در امر معاش».
ايمان سه ويژگي به همراه خود ميآورد: اول. باريكبيني و تيزبيني در امور ديني است. به عبارت ديگر شخص مؤمن هم دين و مسايل ديني ـ اعم از اعتقادي و امور عملي ـ را خوب ميشناسد، و هم در تشخيص مسائلي كه در حيات فردي يا اجتماعي او رخ ميدهد و تطبيق آنها بر امور ديني، بينا است؛ دوم. بر مشكلات و مصائب، صبور است؛ يعني ناگواريها و دشواريهاي زندگي را هدفدار ميبيند؛ چرا كه مشكلات يا براي تكامل انسان است، يا كاهش بار گناه را به دنبال دارد؛ سوم. اينكه مؤمن عاقل است و در معاش خود حساب و كتاب دارد و براي امور زندگي با برنامه است؛ نه اينكه مبتلا به روزمرگي و آنچه پيش آيد، باشد. در اين حديث ميفرمايد: نهتنها مؤمن تقدير و برنامه دارد، بلكه داراي حسن تقدير و تدبير است. نكته جالب توجه در اين حديث، تعبير «ذوق ايمان» است كه اشاره به اين نكته دارد كه ايمان چشيدني و يافتني است.
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در بياني بسيار واضح، ايمان را از سنخ معرفت، اما معرفت قلبي معرفي ميكند كه اقرار به زبان و رفتار ديني دو علامت آن است. و قد سئل عن الايمان، فقال ـ عليه السّلام ـ الايمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان؛[12] «ايمان معرفت قلبي، اقرار لساني و رفتار جوارحي است». از مجموع اين مباحث برميآيد كه علم و معرفت، جزء مقوّم ايمان است؛ هرچند در مفهوم ايمان عناصر ديگري هم دخالت دارند. بنابراين ايمان، آنگونه كه اشاعره و مرجئه و ماتريديه ميگويند، صرفاً «تصديق» نيست.[13]
همچنين ايمان فقط «عمل» نيست؛ آنگونه كه معتزله پنداشتهاند.[14] ايمان حلقهي وصل معرفت و عمل است.[1]. بقره، 256.
[2]. طه، 70.
[3]. قصص، 53.
[4]. آلعمران، 101.
[5]. نمل، 14.
[6]. الميزان، ج 1، ص 45.
[7]. نمل، 14.
[8]. جاثيه، 23.
[9]. محمد، 25.
[10]. الميزان، ج 15، ص 6، و 145 و ج 18، ص 258 و 158.
[11]. بحارالانوار، ج 71، ص 85.
[12]. نهج البلاغه، خ 218، ص 1186.
[13]. ر.ك: نقل از: دائرة المعارف اسلامي، Iman، ج 3 ، ص 1170؛ مكدرموت، انديشههاي كلامي شيخ مفيد، ترجمهي احمد آرام، ص 302؛ اشعري، ابوالحسن، مقالات الاسلاميين، 1969، ص 347؛ بدوي، عبد الرحمن، مذاهب الاسلاميين، بيروت، دارالعلم للملايين، جزء اول، ص 626؛ رازي، فخر الدين، المحصل، بيروت، مكتبة دارالتراث، ص 567؛ التفسير الكبير، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 2، ص 25؛ تفتازاني، شرح المقاصد، قم، انتشارات شريف رضي، ج 5، ص 181 به بعد؛ جعفريان، رسول، مرجئه، تاريخ و انديشه، ص 41.
[14]. ابن حزم، الفصل في الملل، ج 3، ص 230؛ ايزو تسو، فهم ايمان در كلام اسلامي، فصل سوم؛ سيد مرتضي، الذخيره في علم الكلام، ص 538؛ قاضي عبد الجبار، شرح الاصول الخمسة، بخش 1384، ص 707 ـ 701؛ مقالات الاسلاميين، بخش 1969، ص332 ـ 329، احمد امين، ضحي الاسلام، ج 3، ص 63.
@#@ اگر دل رنگ ايمان به خود بگيرد، قطعاً در رفتار تأثير خواهد گذاشت. ايمان پذيرفتن با تمام وجود است و «پذيرفتن» امري است غير از «دانستن» و بيش از آن. چه تفاوتي است ميان ما و يك غسّال، در حالي كه هر دو ميدانيم مرده آزاري ندارد، ولي ما از يك جسد هراس داريم و يك غسّال با كمال آرامش به او دست ميزند. تفاوت در «پذيرفتن، باور كردن، به عقد قلب در آوردن و ايمان داشتن» است. بنابراين مؤمن و كافر ممكن است در علم و معرفت مشترك باشند؛ اما مؤمن دانستههاي خويش را با جان و قلب پذيرفته است و اين ايمان است. اما كافر، چه بسا به معارف صحيح خود اعتماد و باوري پيدا نكرده است و از اين روي فاقد ايمان است.
ب. ايمان و اراده ===========================
از آيات متعددي اختياري بودن ايمان به خوبي برميآيد. تصويري كه قرآن از ايمان ارائه ميدهد، به گونهاي است كه ايمان آوردن و كفر ورزيدن را كاملاً به اراده و اختيار انسان گره ميزند. در برخي آيات خداوند انسان را به ايمان يا فزوني آن فرا خوانده است، و ميدانيم كه دعوتْ به امر غير اختياري تعلق نميگيرد. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ؛[1] «و چون به ايشان گفته ميشود كه بگرويد همچنان كه گرويدند مردمان...». يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا؛[2] «اي كساني كه به (زبان) ايمان آوردهايد به حقيقت و از (دل) هم ايمان آوريد...».
قرآن دستهاي از گمراهان را كساني ميداند كه ايمان را به كفر تبديل كردهاند و آنها را در اين عمل توبيخ و سرزنش ميكند. وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ؛ [3] «هر كه ايمان را مبدل به كفر گرداند، بيشك راه راست را گم كرده و راه ضلالت پيموده است».
تبديل ايمان به كفر در صورتي معقول است كه هر دو امر در اختيار انسان باشد و انسان به ارادهي خود جاي يكي را به ديگري دهد. همچنين از اين آيه، توبيخ و سرزنش استفاده ميشود و ميدانيم كه ذمّ و نكوهش، نشان دهندهي اختياري بودن امر مذموم است.
خداوند در سورهي مباركهي بقره به طور مطلق در امر دين و ايمان و كفر، نفي اكراه فرموده است: لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ...؛[4] «كار دين به اجبار نيست، راه هدايت و ضلالت بر همه كس روشن گرديد؛ پس هر كس كه از راه كفر و سركشي، به راه ايمان و پرستش خدا گرايد ...». اگر در دين و ايمان، اكراه و اجباري نيست و اگر رشد و غيّ آشكار شده است، پس در ايمان هيچگونه الزامي ـ چه از بيرون و چه از درون ـ وجود ندارد.
غير از اين موارد، خداوند در پارهاي مواضع به صراحت از اختياري بودن ايمان سخن ميگويد؛ براي نمونه آنجا كه فرمود: وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ؛ [5] «و بگو دين حق همان است كه از جانب پروردگار شما آمد؛ پس هر كه ميخواهد ايمان آرد و هر كه ميخواهد كافر شود».
از جمله نتايجي كه از ارادي و اختياري بودن عمل ايماني به دست ميآيد اينكه آغاز ايمان، معرفت است؛ زيرا هر عمل ارادي در انسان با دانش و معرفت آغاز ميشود. هرگونه گزينش و انتخابي در انسان رخ دهد شروعي جز دانش ندارد تا چه رسد به انتخاب ايمان كه امري سرنوشتساز و حياتي است.
ج. موانع ايمان =========================
در قرآن اموري ذكر شده كه مانع تحقق يا تشديد ايمان است؛ از قبيل:
ختم قلب: خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ؛[6] «مهر نهاد خدا بر دلهاي ايشان و بر گوششان، و بر چشمهايشان پردهاي است...».
مرض قلب: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً؛[7] «در دلهاي ايشان مرضي است. پس خداوند مرضي بر دلهايشان افزود ...»
مرحوم علامه در بخش مستقلي به تحليل معناي «مرض قلب» در قرآن پرداختهاند و بعد از بررسي آيات به اين نتيجه رسيدهاند كه مرض قلب چيزي جز شك، دو دلي، ريب و تزلزل، كه در محدودهي درك و معرفت پيدا ميشود، نيست: فالظاهر أن مرض القلب في عرف القرآن هو الشك و الريب المستولى علي ادراك الانسان فيما يتعلق بالله و آياته، و عدم تمكن القلب من العقد علي عقيدة دينية.[8]
در برابر، سلامت قلب آن است كه دل و جان آدمي از انواع آسيبهاي معرفت كه «شك و خلاء معرفتي» در رأس آن است در امان باشد. درمان قلب مريض، توبه است و توبهي او تفكر صحيح و عمل صالح و در نهايت، پديد آمدن شعلههاي نوراني ايمان در قلب است: وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ أَوَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ؛[9] و اما آنان كه دلهاشان به مرض (شك و نفاق) مبتلاست هم بر خبث ذاتي آنان خبائث افروده گرديد تا در حال كفر جان دادند».
نتيجهاي كه از اين بخش به دست ميآيد اين كه ايمان «امري معرفتي» است؛ بدين معنا كه معرفت شرط لازم براي ايمان است، از اين روي ايمان با معرفتي هرچند ساده و ناچيز آغاز ميشود و معنا ندارد كه ايمان با شك و شكاكيت قابل جمع باشد. مگر ميشود انساني كه در انتخاب يك دوست يا به سامان رساندن يك كار ساده، دقت فراوان به خرج ميدهد و تا آن امر براي او وضوح نيابد به آن اقدام نميكند، در مسئله ايمان كه با سرنوشت و تمام وجود انسان گره خورده است، شك روا دارد و كار خود را در يك «خلأ معرفتي» صورت دهد؟ به اين بحث باز خواهيم گشت.[1]. بقره، 13.
[2]. نساء، 136.
[3]. بقره، 108.
[4] . بقره، 256.
[5] . كهف، 29.
[6]. بقره، 7 ـ 6.
[7]. بقره 10 ـ 9.
[8]. الميزان، ج 5، ص 378.
[9]. توبه، 126 ـ 125.
برچسبها:
ایمان شناسی