
تهیه کنندگان : نرگس زلفی ، ندا جمشیدی، الناز سعیدی
تمدن چیست؟
تمدن از ریشۀ مُدُن و خویشاوندِ مدینه است. بنابراین مدینه به معنای شهر است و تمدن به معنای انتساب، استناد، وابستگی نمودن به آن معنایی است که در این باب آمده است.
در یك تعریف ساده می توان گفت (و پذیرفت) كه تمدن مجموعه ای از دستاوردهای مادی و معنوی است كه انسانها در جهت شكوفاسازی و در مسیر سامان دادن به زندگی خویش ایجاد می كنند. بر این باور هر تمدنی با یك تفكر اساسی شكل می گیرد و با زوال آن تفكر، رو به اضمحلال و انحطاط می گذارد. هر تمدن در جریان شكوفایی خود در طی زمان بتدریج نهادها و زیرساختهای اصلی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و علمی متناسب با خود ایجاد می كند.
هر تمدن براساس اندیشه و بصیرت اصلی آن، دارای ظرفیت خاص و از پیش تعیین شده است.
در فراگرد سقوط هر تمدن، بخش قابل توجهی از همین نهادهای فكری كه ایجاد شده بودند با تمدن جدید بی ارتباط می گردند و در نهایت به صورت خرافات جلوه می كنند.
بنابراین تمدن به معنای کلی عبارت است از مجموعۀ ساخته ها و اندوخته های معنوی و مادی در جامعۀ انسانی. وقتی می گوییم ساخته های انسانی، مقصود آن چیزی است که در طبیعت در حالتِ عادی وجود ندارد و انسان آن را می سازد، بنابراین ساختۀ انسانی در برابرِ ساختۀ طبیعت قرار میگیرد. ساختۀ انسان چیزی است که در دنیا وجود دارد و ساختۀ طبیعت نیست. مقصود از اندوخته عبارت است از : انباری از تجربه ها، داده ها و دانشها و قراردادها و اختراع های گذشته یا دیگران که به جامعه به میراث می رسد. اینها را جامعه از دو طریق به میراث میگیرد : یکی از گذشتۀ تاریخیِ خودش و یکی از دیگران.
تمدن سبک زندگی مجموعهای از انسانهاست که در یک دورهتاریخیدریک منطقهجغرافیاییزندگیمیکردندودارایاهدافمشترکیبودندودستاوردهای خاصی داشتند. در این تعریف سبک زندگی رکن اساسی تمدن است وهمچنین تاکید میشود بر دورهتاریخیومنطقهجغرافیایی که دورهتاریخیمیتواندکوتاهیابلندومنطقهجغرافیاییمیتواندکوچکیابسیاروسیعباشد،عنصردیگرتعریف دستاوردها هستند که بدون آن تمدن معنای خود را از دست میدهد، و همچنین یک جامعهبیهدفدرتعریفتمدننمیگنجد. تمدن را میتوان به شکل کلی آن عبارت از نظم اجتماعی دانست که در نتیجه وجود آن، خلاقیت فرهنگی امکانپذیر میشود و جریان پیدا میکند. در تمدن چهار رکن و عنصر اصلی را می توان تشخیص داد که عبارتند از :
1. پیش بینی و احتیاط در امور اقتصادی
2. سازمان سیاسی
3. سنن اخلاقی
4. کوشش در راه معرفت و بسط هنرویژگیهای تمدن
از لحاظ ادبی، یک تمدن عبارت از یک جامعه پیچیدهاست که از یک جامعه ساده و ابتدائیتر متمایز میشود هر فردی در یک جامعه و با یک فرهنگ متفاوت زندگی میکند ولی همه افراد در یک تمدن زندگی میکنند. از نظر تاریخی، تمدنها بعضی چیزهای مشترک دارند و همه وجوه مشترک فوق را دارند. بعضی از این وجوه مشترک اینگونه مطرح شده است.تکنیکهای پیشرفته و جدید مربوط به کشاورزیبخش مهمی از جمعیت انسانها وقت خود رابرای فراهم کردن مواد غذایی صرف نمیکنند. این کار امکان تقسیم نیروی کار را فراهم میکند. بنابراین افرادی که وقت خود را به کار تولید مواد غذایی صرف نمیکنند، میتوانند بجای آن در زمینههای دیگر مانند صنعت، جنگ، علومیا امور مذهبیفعالیت کنند. گردهمائی بعضی تولیدکنندگان دیگر بجز تولیدکنندگان مواد غذایی در محلهای اسکان دائمی که شهرهانامیده میشوند.یک فرم تشکیلات اجتماعی که میتواند یک ریاست، در اداره و مدیریت یک خانواده اعیانی یا اصول و قوانین یک خانواده بزرگ از مردم، یا جامعه یک کشور، باشد که گروه قانونگذار آنها توسط یک دولتیا بروکراسیانجام میشود. قدرت سیاسی در شهرها متمرکز میشود.توسعه تکنولوژیهایجدید توسط افرادی صورت میگیرد که در کار تولید مواد غذایی دخالت ندارند. در تمدنهای اولیه و قدیمیتر ذوب فلزاتیک توسعه خیلی مهم بود.توسعه و ترقی پیشرفته هنرهامخصوصا نوشتن و تالیف.
ویژگی تمدنهای اخیر و کنونی مطابق موارد زیر خلاصه شدهاست:
1. همه تمدنها از وضعیت و موقعیت کوچکی شروع شده و سبکها و اصول خود را با ایجاد سیستمهای کشوری و دولتی برای حفظ و نگهداری ارزشها و دستاوردها تأسیس کردهاند.
2. تمدنهای موفق بعدا گسترش و رشد داشته، در یک مد و سبک افزایشی بزرگ و بزرگتر شدهاند و توسعه پیدا کردهاند.
3. آنها سپس به حداکثر حد توسعه خود رسیدهاند و سعی میکنند که ثبات و قدرت خود را برای مدت زمان طولانی حفظ و نگهداری کنند.
4. رقابت بین کشورها و دولتها دریک تمدن نتیجه ایجاد احاطه و تسلط یکی از آنها بر دیگریها شدهاست.
5. احاطه و تسلط ممکن است غیر مستقیم یا در ساختار یک امپراتوری چند ملیتی و نژادی باشد.
6. در دراز مدت تمدنها یا افت و فروپاشی پیدا کرده یا با تمدنهای بزرگتری که تمدنهای فعال و پویایی بودهاند جایگزین شدهاند.
شاخص های تمدن
ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن از عناصر تشکیل دهنده تمدن نام برده و 8 عامل: کار، دولت، اخلاق، دین، علم، فلسفه، ادبیات و هنر را عوامل اصلی پیدایش و استمرار تمدن می داند.
با قبول این دیدگاه، میزان متمدن بودن هر یک از ملت ها، به سطح برخورداری شان از عناصر 8 گانه مذکور بستگی خواهد داشت. لذا ملتی که فاقد بخشی از عناصر مذکور یا همه ی آنها باشد از نظر درجه تمدن عقب افتاده محسوب می شود.
به عبارت دیگر، پیدایش دولت، تنظیم روابط کار، حاکمیت اخلاق و پذیرش قواعد اخلاقی، دین مداری، علم گرایی، داشتن سیستم فکری و نگرش فلسفی، آثار و متون و مفاخر ادبی، و در نهایت هنر به عنوان جلوه ی روح زیبایی گرایانه انسان، همگی نشانه های حضور تمدن در بین ملت ها هستند.
این شاخصه ها، ریشه های اصیل یک ملت در عرصه ی جهانی محسوب می شوند. برخورداری ملت ها از این شاخصه ها آن ها را شایسته ی واژه ی تمدن خواهد کرد.
مورخین با ملاک قرار دادن شاخصه هایی که ذکر شد چهار تمدن باستانی مصر، چین، ایران و یونان را تمدن هایی اصیل نامیده اند. البته یکی از خصوصیات بارز تمدن، انتقال آن از سرزمینی به سرزمین دیگر است و در این انتقال چه بسا تغییرات و تکامل هایی در تاریخ تمدن اتفاق می افتد و تعامل و ارتباط سازنده تمدن ها با یکدیگر باعث میشود افق های جدیدی پیش پای بشریت گشوده شود و تعالی و پیشرفت بشر را موجب می شود. اما تکیه بر تمدن گذشته و تفاخر به گذشته تاریخی و فراموش کردن اقتضائات دنیای جدید و بی توجهی به لوازم تجدد باعث خواهد شد که گرفتار بن بست های نوستالژیک شویم.
غفلت از آنچه در دنیای مدرن کنونی اتفاق می افتد و احیاء نکردن تمدن پابه پای اقتضائات عصر جدید اشتباه فاحشی است که گاهی دچار آن می شویم. بنابراین داشتن دولت مدرن، تنظیم روابط کار در عصر فرا صنعتی و تعریف قوانین متناسب با آن، حاکمیت اخلاق به عنوان یک مدل اجتماعی و پذیرفته شده در قانون، حاکمیت ارزش های دینی بدون سوء استفاده از اعتقادات مذهبی مردم و دوری از تعصبات فرقه ای و محدود نکردن نهاد دین به عنوان توجیه گر قدرت سیاسی، عدم استفاده از علم و دستاورد های آن در جهت تخریب منافع ملت ها و تبدیل نکردن آن به ابزار تهدید در برابر ملت های ضعیف، احیاء تفکر فلسفی بدون انگیزه قدرت گرایی و نه برای توجیه حکومت زورمندان ، مسخ نکردن ادبیات و به کار نگرفتن آن در جهت تخدیر ملت ها، و استخدام نکردن هنر در جهت هواهای نفسانی و حاکم نکردن ابتذال به جای هنر، همه و همه شرط هایی هستند که ما را از گرفتاری در بی راهه هایی که برخی در عصر جدید دچار آن شده اند، نجات خواهد داد.
هریک از عناصر 8 گانه تمدن قداستی دارند که باید همچنان در مسیر فطری و الهی پیش بروند تا نجات بخش انسان باشند وگرنه می توان همه ی این عوامل را داشت و در عین حال متمدن نبود. این عوامل باید در زندگی اجتماعی، نهادینه شوند.
تفاوت تمدن با فرهنگ
برخی تمدن و فرهنگرا مترادف یکدیگر بکار میبرند.
گروهی دیگر فرهنگ را در نقطهٔمقابلتمدنقرارمیدهد. دراینمضمون، معنی فرهنگ تغییر کرده همهٔعقایدوآفرینشهایانسانیمربوطبهاسطوره، دین، هنر، و ادبیاترا شامل میشود. حال آنکه تمدن به حوزهٔخلاقیتانسانیمرتبطبافنآوری (تکنولوژی) وعلماشاره میکند. خط، تکنولوژی، و علمعمومی ترین معیارهای مورد استفاده بودهاند. همراه با این معیارها، از خصوصیتهای دیگری نیز استفاده شده است که در مشاهدهٔتجربی،فرهنگهاغالباً با آنها پیوستگی داشتهاند: وجود شهرها، وجود ناهمگنی جمعیتی که بر اثر تقسیم پیچیدهٔکارباهم مرتبط شدهاند، و تمرکز قدرت اقتصادی و سیاسی.
همهتمدنها،وازجملهتمدنهایبزرگامروزیوعهدباستان،فقط نمونههای خاصی از فرهنگ به شمار میروند، که از نظر کمیت محتوایی شان و پیچیدگی الگوبندی شان از یکدیگر متمایزند، ولی از لحاظ کیفیت با فرهنگهای اقوام به اصطلاح نامتمدن فرقی ندارند.
در نگاه نخست به نظر میآید، فرقی بین فرهنگ و تمدن وجود ندارد معمولاً در عبارتها هم این دو به صورت مترادف به كار میروند.
به طور مثال اگر قومی از میزان نسبتاً بالایی از رشد تولیدات صنعتی و مظاهر شهری بهرهمند باشد، ولی از نظر اخلاق اجتماعی و فردی و مناسبات انسانی ، در حد ابتدایی قرار داشته باشد، به آن قوم نسبتِ "بافرهنگ" داده نمیشود، در حالی كه كلمة "متمدن" در اینجا صادق است.
با همه پیوستگی فرهنگ و تمدن، دو تفاوت در میان آنها وجود دارد: نخست آنكه تمدن بیشتر جنبة عملی و عینی دارد، و فرهنگ بیشتر جنبة ذهنی و معنوی؛ به گونهای كه هنر، فلسفه، حكمت، ادبیات و اعتقادات در قلمرو فرهنگ هستند، در حالی كه تمدن بیشتر ناظر به رفع حوایج مادی انسان در اجتماع است. میتوان برای مثال مجسم كرد كه انسان از چوب كشتی میسازد یا از معدن فلز استخراج میكند و آن را برای ساختن ابزار به كار میبرد؛ این تمدن است. اما در عین حال قدمی از این فراتر مینهد؛ یعنی میكوشد تا این كشتی را به سبكی خاص و طرزی زیبا بسازد. یا چیزی كه از این فلز پدید میآورد، شكل هنری داشته باشد؛ این فرهنگ است. معماری، از نظر آنكه زیبایی و ظرافت تخیلی دارد، جزء فرهنگ به شمار میرود، ولی از آنجا كه اطمینانبخش و محكمكنندة سرپناه میشود و به آسایش زندگی كمك میكند، در قلمرو تمدن است. قانون، تمدن است در آنجا كه نظم اجتماعی را موجب گردد و فرهنگ است در آنجا كه واجد باریكبینی هنری و آموختههای انسانی است. دوم آنكه تمدن بیشتر جنبة اجتماعی دارد و فرهنگ بیشتر جنبة فردی. تمدن تأمینكننده پیشرفت انسان در هیأت اجتماع است؛ فرهنگ گذشته از این جنبه میتواند ناظر به تكامل فردی انسان باشد.
فرهنگ به فهمیدن، دریافتن، اندیشیدن، ژرفبینی و آگاهی به امور ربط پیدا میكند و دیررس، دیریاب، روینده، عمیق و پایدار است. ولی تمدن به امور سطحی و زودگذر و آنی زندگی وابسته است و بیشتر جنبة اكتسابی و تقلیدی دارد؛ زودرس، زودیاب و معمولاً پایدار و تغییرپذیر است.
آشنايي با تمدن اسلامي
تمدن اسلامى به لحاظ پيشينه با 14 قرن حيات از ريشه دارترين تمدنهاى انسانى به شمار مىآيد، و از جهت دامنه گسترش آن، بايد اين تمدن را از گستردهترين تمدنها به حساب آورد. آنچه امروزه به عنوان تمدن اسلامى مىشناسيم در واقع فرآيند و محصول چهارده قرن حضور مستمر و فعال «اسلام» در عرصه زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان مىباشد. چهارده قرن است كه مسلمانان با اسلام زندگى مىكنند يعنى سعى نمودهاند تا ديدگاهشان، راجع به جهان هستى و خالق جهان، نيايش هايشان آداب معاشرت و معاملاتشان، ازدواج و زاد و ولدشان، جشنها و ماتم هايشان و... بر پايههايى از اعتقادات و دستورات اسلامى تنظيم نمايند.«تمدن اسلامى كه لااقل از پايان فتوح مسلمين تا ظهور مغول قلمرو اسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقى برترى سطح زندگى، سعه صدر و اجتناب نسبى از تعصب، و توسعه و ترقى علم و ادب طى قرنهاى دراز پيشاهنگ تمام دنياى متمدن و مربى فرهنگ عالم انسانيت قرار داد. بي شك يك دوره درخشان از تمدن انسانى است و آنچه فرهنگ و تمدن جهان امروز بدان مديونست اگر از دينى كه به يونان دارد بيشتر نباشد كمتر نيست با اين تفاوت كه فرهنگ اسلامى هنوز در دنياى حاضر تاثير معنوى دارد و به جذبه و معنويت آن نقصان راه ندارد.»سرگذشت پيدايش اين تمدن و فرهنگ، سرعت پيشرفت و توسعه، عظمت و كمال، گستردگى دامنه و شركت طبقات مختلف اجتماع و ملل گوناگون امورى هستند كه اعجابها را در مورد تمدن اسلامى سخت برانگيخته است. جرجى زيدان مسيحى ميگويد: «عربها (مسلمانان) در مدت يك قرن و اندى مطالب و علومى به زبان خود(عربى) ترجمه كردند كه روميان در مدت چندين قرن از انجام آن عاجز بودند، آرى مسلمانان در ايجاد تمدن شگفت آور خود در غالب موارد به همين سرعت پيش رفتهاند.»و هم او مىگويد : «مسلمانان قسمت عمده علوم فلسفى و رياضى و هيئت و طب و ادبيات ملل متمدن را به زبان عربى ترجمه و نقل كردند و از تمام زبانهاى مشهور آن روز بيشتر از يونانى و هندى و فارسى كتابهايى ترجمه كردند و در واقع بهترين معلومات هر ملتى را از آن ملت گرفتند مثلا در قسمت فلسفه و طب و هندسه و منطق و هيئت از يونان استفاده نمودند. و از ايرانيان تاريخ و موسيقى و ستارهشناسى و ادبيات و پند و اندرز و شرح حال بزرگان را اقتباس مىكردند، و از هنديان طب (هندى) حساب و نجوم و موسيقى و داستان و گياهشناسى آموختند، از كلدانيان و نبطيها كشاورزى و باغبانى و سحر و ستارهشناسى و طلسم فرا گرفتند و شيمى و تشريح از مصريان به آنان رسيد، و در واقع عربها (مسلمين) علوم آشوريان و بابليان و مصريان و ايرانيان و هنديان و يونانيان را گرفته و از خود چيزهايى بر آن افزودند و از مجموع آن علوم و صنايع و آداب، تمدن اسلامى را پديد آوردند.»دكتر عبدالحسين زرين كوب در پژوهشى پيرامون تمدن اسلامى از سرگذشت پيدايش اين فرهنگ و عظمت و كمال آن به عنوان «معجزه اسلام» نام مىبرد كه تعبير زيبا و بجايى است.
مباني تفكر غرب مدرن
رفتار خشن كليسا در قرون وسطي با دانشمندان باعث شد كه دانشمندان و مردم از دين فاصله بگيرند . با اين برخورد دانشمندان از دين رميده شدند . از همان دين مسيحيتي كه كليسا به آنها معرفي كرده بود . از آنجا كه مسيحيت هم تنها ديني بود كه به آنها معرفي شده بود ، وقتي از مسيحيت رميده شدند ؛ يعني از اصل دين فرار كردند . اين دوري از دين دو نتيجه را در برداشت : پرداختن به ظواهر اشياء و بياعتنايي به تحقيق در ماهيت آنها و جايگزين كردن تفكر اومانيسم به جاي تفكر تئيسم ( خداپرستي ) . تا حالا خدا ، محور بود ؛ از اين به بعد ، انسان محور قرار گرفت. . پس بر اين اساس از مباني تفكر غرب مدرن، اومانيسم يا انسانمحوري است، برخلاف تمدن اسلامي كه خدا محوري است. يعني آنچه كه غرب مدرن را از ديگر دورههاي غرب، باستان و وسطي و تمدن شرقي متمايز ميكند، اومانيسم است. اومانيسم را برخي مترجمان به غلط مردمسالاري، مردمدوستي، بشردوستي و انساندوستي ترجمه كردهاند كه برابرهاي دقيقي نيستند. واژههايي هستند كه با ميراث فرهنگي ما پيوند ندارند و ترجمه لفظ به لفظ آن به فارسي ممكن نيست. در فارسي دقيقاً كلمهاي برابر اومانيسم وجود ندارد و اگر براي مثال انسانسالاري را معادل آن ميگذاريم بايد آن را با توضيحي همراه كرد تا با چيزهاي ديگر اشتباه نشود. آنچه كه مبنا و مدار تفكر در غرب مدرن است، اومانيسم يا فرهنگ انسانمدار است. انسانمداري را نبايد با انساندوستي مترادف دانست. در اديان، آيينها و انديشههاي مختلف بحث انساندوستي به گونههاي مختلف مطرح شده است. در يونان باستان هم جلوههايي از انساندوستي وجود داشته است. اومانيسم خصيصه غرب مدرن است و آن را از تمامي دورههاي ماقبل خود متمايز ميكند. در تفكر يونان و اسطورهاي، خدا يا خدايان مدار تفكر هستند. در چنين تفكراتي انسان و جهان در ذيل محوريت خدا قرار دارند. يعني اگر به انسان توجهي ميشود ذيل خدا محوري به او توجه ميشود. اما در تفكر جديد، بشرمداري قرار ميگيرد و مبدأ و منشأ و غايت همه ارزشها، بشر ميشود.
صنعت ديگر غرب مدرن نيهيليسم نام دارد. نيهيليسم از واژه نيهيل به معناي هيچ يا نيست گرفته شده است. نيهيليسم را در فارسي معادل پوچانگاري يا يأس فلسفي ميگيرند. به اين معني كه بعضي انسانها از همه چيز مأيوس هستند.
سومين ويژگي غرب مدرن، اصالتدادن به عقلانيت ابزاري است. وقتي كه رابطه بشر با هستي، ابزاري شد يعني رابطهاي كه موجودي به اسم بشر كه مجموعهاي است از هواهاي نفساني و قدرتطلبانه، يك چنين موجودي در يك رابطهابزاري با هستي قرار ميگيرد. طبيعي است كه از اين رابطه و موجود چيزي جز رويكرد استعماري برنميآيد. در چنين حالتي عقل او چون تجسم خواستها و هواهاي اوست شكل ابزاري پيدا ميكند يعني ابزاري براي تصرف و سلطه و استيلا و سودمحوري و قدرتطلبي ميشود. عقلانيت او، قداست، هدايتگري و راهنمايي را از دست ميدهد و حالت ابزاري و شياي پيدا ميكند و بيشتر به جنبههاي تصرفي توجه ميكند. اين ويژگي عقلاني مدرن را عقلانيت ابزاري ميگويند.
توسعه و تكامل
تكامل در معارف اسلامي ، رسيدن به مرحلهي كمال عبوديت است در غرب تكامل به معناي توسعهاي شد كه غرب به آن دست يافته و به آن ميباليد . حس جاودانگي يكي از دلايل اثبات معاد است . چون اين نياز درون انسان گذاشته شده ؛ پس حتما راه ارضاي آنهم وجود دارد .چرا كه خداي حكيم هيچ حسي را بدون راه ارضاي آن در انسان نميگذارد . غرب اومانيستي اصلا به اين چيزها فكر نميكند . فقط در فكر اينست كه چه كند تا بيشتر در اين دنيا بماند و تمام علوم و تجهيزاتش را هم در اين مسير به كار ميگيرد . اصلا چيزي بعنوان عالم معنايي كه با اين حواس قابل درك نباشد ، در تفكر آنها جايگاه ندارد .
تاثير تمدن غرب بر جهان اسلام
تمدن انسانمحور و مادي غرب، از همان ابتداي شكلگيري به دنبال بوده است ديگر فرهنگها و تمدنها را در سيطره خود قرار دهد و با استفاده امكانات تكنيكي و وسائل ارتباط جمعي زمينههاي تغيير در ديگر فرهنگها و در صورت امكان زوال فرهنگ و تمدنهاي ديگر را فراهم كند. در اين ميان تنها فرهنگي كه توانسته در اين هجمه آرام و نرم، خود را حفظ و حتي در مرحلهاي بالاتر در عرض تمدن و فرهنگ غرب، فضايي تمدني را براي آينده بشريت ترسيم كند، فرهنگ اسلام است. اسلام با توجه به مباني انسانسازش كه آن را محدود به دنيا و ماديت نيز نميكند، برنامهاي جامع براي سعادت دنيا و آخرت انسانها دارد. داشتن اين برنامه جامع در فرهنگ اسلامي، خود به خود موجبات تعارض را با فرهنگي كه ادعاي جهاني و پايان تاريخي براي خود فرض ميكند، فراهم ميكند. چرا كه فرهنگ غرب با توجه به مختصات درونياش نميخواهد و نميتواند رقيبي براي تمدن خود فرض كند. اين نكته با توجه به نظريات پايان تاريخ به خوبي قابل فهم است. از اين جهت زماني كه ميبيند، فرهنگي داعيه دار پايان تاريخي غير از پايان تاريخ غرب است به مقابله همهجانبه با آن ميپردازد. اين مقابله همهجانبه در تمامي ابعاد اعم از نظامي، سياسي، اقتصادي و بالاتر از همه فرهنگي است. اما تحميل تنها و تنها زماني صورت ميگيرد كه طرف مقابل از ايمان و اعتقاد قوي نسبت به فرهنگ خود برخوردار نباشد. اينكه مشاهده ميشود برخي كشورهاي اسلامي كاملاً در دامان فرهنگ غرب غرق شدهاند هيچ دليلي ندارد جز سستي اعتقادات و مباني ديني و فرهنگي مردم يا حاكمان اين كشورها و در مقابل در مواردي كه مشاهده ميشود اين تحميل به حداقلهاي خود ميرسد مربوط به مردمان يا نظامهاي سياسي است كه اعتقادات خود را نسبت به فرهنگ ديني قوي و محكم كرده باشند. بنابر اين فرهنگ و تمدن غرب در صدد است تا سيطره و تاثيرات خود را بر فرهنگ و تمدن اسلامي بگستراند . اما آنچه حاصل اين تكاپو ها و تلاش ها شده است تاثير فرهنگ غربي بر بخش هايي از جهان اسلام و به طور مشخص برخي مسلمانان مي باشد و نه خود اسلام يا تمدن اسلامي و ثمره آن نيز پيدايش گروه هاي مدعي روشنفكري باويژگي غربزدگي هستند كه دو نوع تلاش مي كنند تا در فرهنگ و تمدن اسلامي اثر گذاشته و آن را غربزده نمايند :برخي از روشنفكران غربزده كه ذره اي بوي اسلام به مشامشان نرسيده و تنها در سرزمين اسلامي زندگي كرده و يا عنوان مسلمان و يا اسم شناسنامه اي اسلامي پيدا كرده اند تمام همت خويش را صرف مبارزه با مظاهر ديني و جايگزين كردن مظاهر غربي كرده اند كه در كشور ما نيز نظاير آن فراوان بوده اند همچون تقي زاده كه خواستار غربي شدن ايرانيان از نوك پا تا فرق سر بود و يا افرادي همچون كسروي كه جشن قرآن سوزي برپا مي كرد و دهها تن از افرادي كه درعالم اسلام رشد كرده بودند اما تلاش مي كردند تا با اسلام زدايي غرب را جايگزين آن نمايند .بخش ديگري از روشنفكران ، دست از اسلام و دين و آيين خويش نكشيده بودند بلكه در كسوت مسلماني بودند اما به دليل مرعوب شدن در برابر برتري هاي ظاهري و تكنولوژيكي تمدن مادي گراي غرب و از طرفي پيوندها و دلبستگي هاي خويش به دين اسلام (يا از سر دلبستگي واقعي به اسلام و يا به دليل اينكه چون ميان مسلمانان زندگي مي كردند نمي توانستند خود را خارج از اسلام معرفي نمايند) تلاش مي كردند تا بخش هايي از تمدن غرب را وارد دين اسلام سازند و يا اثبات نمايند كه اسلام با بسياري از دستاوردهاي تمدن غربي سازگار مي باشد . البته مساله سازگاري تمدن اسلام با برخي از مظاهر تمدن غرب همچون علم و پيشرفت امري نيست كه قابل انكار باشد اما اينان تلاش مي كردند تا به نوعي با اصل قرار دادن غرب ، اسلام را بر اساس آموزه ها و دستاوردهاي بشري غرب توجيه نمايند و نه اينكه ابتدا نظر اسلام را جويا شده و آنگاه به نسبت آن با غرب بپردازند . البته اين جريان طيف هاي متعددي دارد و نمي توان همه آنها را در قالب يك گروه قرار داد و نسبت به آنها قضاوتي واحد داشت اما آنچه مهم است اين است كه تمامي اين افراد وطيف ها در برابر غرب احساس نوعي خودباختگي داشتند و يا حداقل حسرت آن را داشتند و از طرفي تلاش مي كردند تا به نوعي اسلام را بر اساس آموزه هاي غربي توجيه كنند و در عمده موارد دچار آفت التقاط مي شدند و يا اينكه بخشي از اسلام را ناديده مي گرفتند و يا گاه به كلي انكار مي كردند . به عنوان مثال يكي از افراد اين جريان پيش از پيروزي انقلاب اسلامي با نگارش كتابي با عنوان «مطهرات در اسلام» تلاش كرد تا احكام طهارت و نجاست در اسلام را بر اساس اصول دستاوردهاي تجربي غربي توجيه نمايد و يا بسياري از آنها يا به انكار حدود و تعزيرات در اسلام مي پردازند و آن را مربوط به 1400 سال قبل مي دانند و يا اينكه آرام از كنار آن مي گذرند به گونه اي كه گويي چنين چيزي در اسلام مطرح نشده است . به هر حال تمامي اين طيف ها تلاش كرده اند تا به نام دلسوزي نسبت به دين بخش هايي از آموزه هاي غربي را وارد اسلام نمايند و يا اسلام را با آن منطبق نشان دهند . اما در اين ميان به بركت وجود علماي آگاه كه در هر زمان در برابر اين قبيل التقاط ها ايستاده اند و نيز روشنفكران متعهدي كه در كنار علما نسبت به فعاليتهاي التقاطي اين قبيل افرادواكنش نشان داده اند نتوانسته اند به اهداف خود دست يافته و مسير حركت اسلام ناب را تغيير دهند.
بنابر اين به دليل غناي فرهنگ اسلامي امكان نفوذ و تاثير بر اين فرهنگ وجود ندارد و اين فرهنگ همچنان به عنوان يك فرهنگ مستقل و تمدن ساز در حال تكاپو و فعاليت مي باشد. البته سخن ما در مورد عدم تاثير پذيري فرهنگ و تمدن اسلامي از فرهنگ و تمدن غربي به معناي عدم تعامل فرهنگ اسلامي با فرهنگ غربي نمي باشد . بلكه در آغاز گسترش تمدن اسلامي ، ما از سرمايه هاي تمدن كهن غربي استفاده هاي فراواني كرده ايم اما اين تعامل صرفا در حد كمك گرفتن از ابزارهاي رشد يافته در محيط تمدني غرب در جهت بالنده ساختن فرهنگ و تمدن اسلامي بوده است و اين ابزارها نيز ابزارهاي خنثايي بوده اند كه فرهنگ و تمدن غرب در آنها تاثيري نداشته است . به عنوان مثال علم منطق كه به مسلمانان كمك كرد تا از ابزار عقل كه در اثبات خداوند متعال و صفات او نقش مهمي ايفا مي كند بهترين استفاده را نمايند از جمله علومي بود كه توسط مسلمانان مورد استفاده قرار گرفت و از طرفي اين علم به گونه اي بود كه همچون رياضي خنثي و غير متاثر از فرهنگ و تمدن خاص بود و در نتيجه استفاده از اين علوم را نمي توان به معناي تاثير پذيري اسلام از غرب دانست . اما در طرف ديگر آشنايي غربيان با مسلمانان و تمدن عظيمي كه داشتند در جريان جنگ هاي صليبي آنان را با افق هاي جديد آشنا كرد كه نتيجه آن بيداري عمومي در غرب و آغاز تلاش ها براي گسست از دوران سياه قرون وسطا بود و در راه رسيدن به پيشرفت و كمال از ميراث هاي عظيم تمدن اسلامي بهره هاي فراواني بردند اما به دلايل متعددي از جمله خاطرات تلخي كه از حاكميت دين در دوران قرون وسطا در اذهان آنان بود و بدون اينكه توجه داشته باشند كه پايه هاي تمدني كه در بيداري آنان موثر بود بر مبناي دين بنا نهاده شده است ، پايه هاي تمدن جديد خود را بر گسست از دين استوار كردند و در نتيجه چنين شد كه تمدني به وجود آمد كه هر چند جرقه هاي اوليه خود را مديون تفكر اسلامي بود اما پس از مدتي خود به جنگ با اين تمدن آمده و همواره در تلاش است تا سلطه خويش را به هر نحو ممكن و حتي با ابزارهاي خشونت آميز بر تحميل نمايد كه البته علت اين امر هم ذات سلطه طلب تمدن و فرهنگ غربي مي باشد كه با ذات تمدن و فرهنگ اسلامي كه با وجود تعامل با فرهنگ هاي ديگر به فكر سلطه بر آنان نيست و صرفا به ارتقاي فرهنگ ديگران مي انديشد تفاوت دارد .
بنابراین تعامل ميان فرهنگ و تمدن اسلام و غرب وجود داشته است و از طرفي تمدن اسلامي نقش مهمي در بيداري غرب از خواب قرون وسطايي و حركت آن به سمت ايجاد تمدني جديد داشته است اما پيدايش خود تمدن اسلامي متاثر از آموزه هاي ديني بوده است و به اصطلاح خودبنياد بوده است . نه اينكه آموزه هاي خارجي همچون فرهنگ و تمدن غربي در پيدايش آن نقش داشته باشند . در اين ميان فرهنگ غربي كه پس از تاثير پذيري از اسلام و بيداري از خواب قرون وسطايي ، به انحراف افتاده و به جاي بناي تمدن مبتني بر دين ، به گسست از دين رسيده بود ، به تقابل با فرهنگ و تمدن اسلامي برخاسته و در صدد هضم اين فرهنگ در درون خود بر آمده و در اين راه تاثيراتي هم بر بخش هايي از جهان اسلام و به ويژه روشنفكران آن داشته و آنان به نمايندگي از غرب در صدد تاثيرگذاري و ايجاد تغيير در مسير فرهنگ و تمدن اسلامي و حتي خود اسلام برآمده اند اما به دليل غناي اسلام و بيداري علماي آگاه و روشنفكر و ادعاي خود اسلام مبني بر تمدن ساز بودن آن و نيز ضعف ها و ناكارامدي هاي غرب در عرصه عمل كه باعث بروز بحرانهاي شديد فرهنگي ، اجتماعي ، اقتصادي ، امنيتي ، اخلاقي و ... كنوني در جهان شده است ، تاكنون نتوانسته اند در اين دين آسماني و الهي و تمدن عظيمي كه درحال تجديد بناي آن مي باشد تاثير چنداني داشته باشند .
ظهور تمدن اسلامی
به هر حال با طرح این نظریه كه: هیچ فرهنگ و تمدنی را نمی شناسیم كه از فرهنگ و تمدن همسایگان خود متأثر نشده باشد، به این مقوله مهم می پردازیم كه پیامبر عظیم الشأن اسلام به استناد دستورات وحی و آیات صریحی چون: «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» و «فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» مسلمانان را به آموختن علم فراخواند، حتی اگر در چین باشد. از سوی دیگر فتوحات اعراب در سرزمینهای متمدن، از مدیترانه تا هند و آسیای مركزی، ارزشها و غنائم علمی و فرهنگی بسیاری برای مسلمانان به همراه آورد. مسلمانان از همه سو به فرهنگ و تمدن غنی یونان و آثار ارزشمند اخلاقی كنفوسیوسی، بودایی و زرتشتی، در چین و هند و ایران دست یافتند. شهرهایی چون كوفه، بصره و بغداد به سرعت برپا شد و به صورت مراكز مهم گسترش علوم مختلف درآمد. شهر بصره به حیره كه از مراكز بزرگ نسطوری به شمار می رفت نزدیك بود و همین همسایگی، سبب نوعی تعامل فرهنگی گردید. ارزشهای بالنده نسطوری از ادسا (Edessa) و نصیبین به جندی شاپور و سپس به بغداد منتقل گردید. اسلام از اندلس تا چین نفوذ یافت و در همه جا برحسب استعداد و هوش و فطرت اصلیه سكنه ممالك مفتوحه، آنان را به تحصیل علوم برانگیخت... ایران و اندلس از تمام ممالك بیشتر در این راه پیش رفتند به طوری كه بزرگان علما اسلام از ایرانیان و اندلس می باشند.
به اعتقاد نویسنده فاضل كتاب «علم و تمدن در اسلام»:«بر اثر باران فیض قرآن كریم، در سرزمین پراستعداد روح ایرانی، معارفی به بار آمد كه به سرعت جهان آن زمان را فراگرفت و دانشمندان ایرانی به وجود آمدند كه توانستند برای بار اول در تاریخ ایران مشعل علم و دانش را در سطح جهانی برافروزند و خود در سراسر گیتی شناخته شوند.»
ويژگىهاى و پارامترهاي تمدن اسلامى
تمدن اسلامى در كنار ساير تمدنها،تمدن انسانى را پديد آورده اند; اين تمدن از ويژگيها و شاخصههايى برخوردار است كه آن را از تمدنهاى ديگر متمايز مىكنند; هر گونه رهيافتى به تمدن اسلامى در گرو توجه به اين ويژگيها است.تمدن اسلامى وقتى كه پا به عرصه وجود گذاشت، نسبت به تمدنهاى پيشين موضع ويژهاى را اتخاذ نمود; بدين صورت كه نه در مقابل آنها صف آرايى نمود و نه در برابر آن تمدنها منفعل شد بلكه دست آوردهاى مثبت آنها را گرفت و در خود هضم نمود و جهات منفى را هم نپذيرفت.
تمدن اسلامى با محوريت قرآن از آغاز ديدگاهى جهانى و فرا مليتى داشت و هيچگاه خود را منحصر در يك قوم و نژاد ننمود، لذا در حوزه وسيع دنياى اسلام اقوام مختلف عرب ايرانى، ترك، هندى، چينى، مغولى، آفريقايى و حتى اقوام ذمى بهم آميختند. و همين نكته سبب شد كه مسلمانان از هر قوم و ملتى كه بودهاند خود را منادى اسلام بدانند. يعنى مايه اصلى اين معجون كه تمدن و فرهنگ اسلامى خوانده مىشود در واقع اسلام بود، نه شرقى و نه غربى.
عوامل اساسى رشد و توسعه تمدن اسلامى:
تمدن و فرهنگ اسلامى در طول حيات خود فراز و نشيبهايى داشته است; در يك دوره تاريخى -از آغاز و لااقل از پايان فتوح تا ظهور مغول- تمدن اسلامى را بالنده و با شكوه و در اوج ميبينيم كه اين دوره را به حق دوره درخشان تمدن اسلامى مىنامند، اما پس از آن تمدن اسلامى دچار افول مىشويم و كم كم به حاشيه صحنه اجتماع مىرود و چند دههاى است كه دوباره خيزش اسلامى، اميدبخش رجعت به آن عظمت و سرافرازى پيشين گشته است. كشف راز و رمز اين تحولات در بررسى دقيق و عالمانه و ريشهيابى آنهاست.
در اينجا در پى شناسايى عوامل اساسى رشد و توسعه تمدن اسلامى در دوره درخشان آن هستيم عواملى كه عظمت آفريدند و بدون شك افول تمدن بخاطر رخنهاى است كه در آنها پديد آمد.
تشويق اسلام به علم:توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم و علما مىكرد از اسباب عمده آشنايى مسليمن با فرهنگ و دانش انسانى و در نتيجه رشد و توسعه تمدن اسلامى گرديد.
جرجى زيدان با اينكه تعصب مسيحى دارد و در بعضى مسائل اين تعصب كاملا نمودار است و گاهى مىخواهد اصرار بورزد كه مسلمين اوليه با هر كتابى جز قرآن مخالف بودند مع ذلك اعتراف ميكند كه تشويق اسلام به علم، عامل موثرى در سرعت پيشرفت مسلمين بوده است. مىگويد: «همين كه مملكت اسلام توسعه يافت و مسلمانان از انشاى علوم اسلامى فارغ شدند، كم كم فكر علوم و صنايع افتادند و براى خود همه نوع وسايل تمدن فراهم ساختند و طبعا در صدد تحصيل علم و صنعت برآمدند.و چون از كشيشان مسيحى مطالبى از فلسفه شنيده بودند، بيش از ساير علوم به فلسفه علاقهمند گشتند، بخصوص كه احاديث وارده از (حضرت) رسول اكرم (ص) آنان را به تحصيل علم و بخصوص فلسفه تشويق مىنمود كه از آن جمله فرموده است، علم بياموزيد اگر چه در چين باشد حكمت گمشده مؤمن است از هر كه بشنود فرا مىگيرد و اهميت نمىدهد كه كى آن را گفته است. آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.از گهواره تا گور، دانش بياموزيد.»
آقاى دكتر زرين كوب در اين رابطه مىنويسد: «توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم و علما مىكرد از اسباب عمده بود در آشنايى مسلمين با فرهنگ و دانش انسانى، قرآن مكرر مردم را به تفكر و تدبر در احوال كائنات و به تامل در اسرار آيات دعوت كرده بود، مكرر به برترى اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود و يكجا شهادت «صاحبان علم» را تالى شهادت خدا و ملائكه خوانده بود كه اين خود به قول امام غزالى در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت. بعلاوه بعضى احاديث رسول كه به اسناد مختلف نقل مىشد، حاكى از بزرگداشت علم و علماء بود. و اين همه با وجود بحث و اختلاف كه در باب اصل احاديث و ماهيت علم مورد توصيه در ميان مىآمد از امورى بود كه موجب مزيد رغبت مسلمين به علم و فرهنگ مىشد و آنها را به تامل و تدبر در احوال و تفحص و تفكر در اسرار كائنات بر مىانگيخت. از اينها گذشته پيغمبر خود نيز در عمل، مسلمين را به آموختن تشويق بسيار مىكرد.
شان را بر اين گذاشتند كه بر علوم و معارف جهان دستيابند.
تساهل و تسامح فكرى: يكى از علل سرعت پيشرفت مسليمن در علوم اين بوده است كه در اخذ علوم و فنون و صنايع و هنرها تعصب نمىورزيدند و علم را در هر نقطه و در دست هر كس مىيافتند از آن بهرهگيرى مىكردند و به اصطلاح امروز «روح تساهل» بر آنها حكمفرما بوده است.
چنانكه مى دانيم در احاديث نبوى به اين نكته توجه داده شده است كه علم و حكمت را در هر كجا و در دست هركس پيدا كرديد آن را فرا گيريد. رسول اكرم(ص) فرمود: همانا دانش راستين،گمشده مؤمن است هر جا آن را بيابد خودش به آن سزاوارتر است. حضرت اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه فرموده است: دانش راستين گمشده مؤمن است پس آن را فراگير و بياموز و لو از مردم منافق. و هم از كلمات آن حضرت است: حكمت را بياموزيد و لو از مشركان. در روايات اسلامى، ائمه اطهار(ع) از حضرت مسيح(ع) نقل كردهاند كه: حق را (هر چند) از اهل باطل فرا گيريد و اما باطل را (هر چند) از اهل حق فرا نگيريد، سخن سنج و حقيقتشناس باشيد.اين روايتها زمينه وسعت ديد و بلند نظرى و تعصب نداشتن مسلمين را در فراگرفتن علوم و معارف از غير مسلمانان فراهم كرد و به اصطلاح در مسلمين روح روح تساهل و تسامح و عدم تعصب در مقام در مقام فراگيرى و علم آموزى به وجود آورد. و از اين رو مسلمين اهميت نمىدادند كه علوم را از دست چه كسى مىگيرند و به وسيله چه اشخاصى ترجمه و نقل مىشود و به دست آنها مىرسد. بلكه بر اساس آنچه از پيشواى عظيم الشان خود آموخته بودند، خود را به دليل اينكه اهل ايمانند صاحب و وارث اصلى حكمتهاى جهان مىدانستند... معتقد شده بودند كه علم و ايمان نبايد از يكديگر جدا، زيست كنند.
دكتر زرين كوب در توضيح اين عامل مى نويسد: «...بدينگونه، اسلام كه يك امپراطور عظيم جهانى بود با سماحت و تساهلى كه از مختصات اساسى آن بشمار مىآمد مواريث و آداب بىزيان اقوام مختلف را تحمل كرد، همه را بهم درآميخت و از آن چيز تازهاى ساخت فرهنگ تازهاى كه حدود و ثغور نمىشناخت و تنگ نظريهايى كه دنياى بورژوازى و سرمايهدارى را تقسيم به ملتها، به مرزها و نژادها كرد در آن مجهول بود. مسلمان، از هر نژاد كه بود عرب يا ترك، سندى يا آفريقائى در هر جايى از قلمرو اسلام قدم مىنهاد خود را در وطن خويش و ديار خويش مىيافت... همه جا يك دين بود و يك فرهنگ.
تفاوت تمدن غرب با تمدن دنیای اسلام
بیداری ملت های مسلمان و خیزش مجدد تمدن اسلامی و گسترش سریع دین مبین اسلام در جهان غرب ، سه پدیده هستند که در تنظیم معادلات جهانی و هارمونی نظام های غربی، توجه سیاست گذاران بزرگ مغرب زمین را به خود جلب کرده اند . در برابر این نهضت اسلامی معاصر ، دو نوع موضع گیری در قاره های اروپا و آمریکای شمالی که اصطلاحاً جهان غرب نامیده می شوند ، به چشم می خورد. 1) بخش بزرگی از اقشار تحصیل کرده و روشنفکران اروپایی و آمریکایی با آگاهی از ویژگی های بی نظیر اسلام مانند اتکاء بر منطق و استدلال ، مبارزه با تبعیض نژادی ، ترویج معنویت و حمایت از محرومان ، دین اسلام را ناجی انسان ها از گرداب ظلم و ظلمت حاکم بر جهان دانسته و به این آئین مقدس احترام می گذارند . این دیدگاه مثبت ، موجب گردیده است تا به اعتراض منابع آگاه ، اسلام ؛ به عنوان سریعترین ادیان پیشرو در اروپا و آمریکا معرفی شود . حضور میلیون ها مسلمان در کشورهای اروپایی و آمریکایی از جمله بیش از پنج میلیون مسلمان در فر انسه و سه میلیون و هفتصد هزار در آلمان و بیش از هشت میلیون در ایالات متحده آمریکا و یک میلیون و یکصد هزار در کانادا ؛ وجود دو کشور مسلمان در قاره اروپا ( بوسنی و آلبانی ) مؤید سخن مذکور می باشد. 2)در برابر این دیدگاه مثبت ، جمع کثیری از سیاستمداران و حاکمان مغرب زمین ، خاطره حمله طارق ابن زیاد به جنوب اسپانیا و جنگ های صلیبی میان دولت های اسلامی و مسیحی و هجوم سپاه عثمانی تا دروازه های شهر وین را مدنظر قرار داده و این حوادث تاریخی را معیار قضاوت و تصمیم گیری خویش می دانند . این گروه که کلیدهای ثروت و قدرت را در جهان غرب در اختیار دارند ، چشم خود را بر روی ویژگی های ارزشمند آئین حیاتبخش اسلام می بندد و با یادآوری حوادث تاریخی مذکور ، گسترش اسلام در جهان را به طور اعم و در کشورهای غربی به طور اخص ، به معنای خیزش مجدد تمدن اسلامی و مساوی با زوال تمدن مغرب زمین تعبیر می کنند . به همین دلیل پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برخی از طراحان استراتژی های جهان غرب ، تمدن اسلام سیاسی را بزرگترین چالش تمدن غرب قلمداد کردند . هجوم و استيلاي مغول ضربات جبران ناپذيري بر فرهنگ و تمدن اسلامي مخصوصاً در ايران وارد آورد که ضربهاي مهلک و بازدارنده به تمدن اسلامي بود. قتل عام نيمي از جمعيت و کشتار انسانهاي بيگناه و غارت و سوزاندن و ويراني شهرها و کتابخانهها باعث شد که اولا هزاران جلد کتاب نفيس به کلي از بين رفت و در نتيجه قرنها تحقيق و تفکر زايل شد و تنها اسامي و عناوين بعضي از آثار مفقوده در پارهاي از کتب باقي ماند. ثانياً هزاران مدرس و اديب و نويسنده و دانشمند کشته شدند و عده قليلي که توانستند جان به سلامت برند به هندوستان و آسياي صغير مهاجرت کردند. ثالثاً مساجد و تكايا و اماکن مقدسه و مکاتب و مدارس به دست عده بي شماري کنفيکون شد و به کلي از بين رفت. در نتيجه اين حملات پيشرفتهايي که در علوم مختلف در ادوار ماقبل صورت گرفته بود متوقف گشت و تنزل و انحطاط آغاز شد. همچنين انشاي فارسي پر از تکلف و تصنع گرديد. غير از اينها انحطاط اخلاقيجامعهو سرخوردگي و ضعف روحي مردم را در پي داشت. در زمينه اقتصادي نيز رکود و کاهش زمينهاي مستعد کشاورزي و کمبود مواد غذايي را موجب گرديد. 3) اشرافيت و حکومتهاي خودکامه عصر پيامبر دوره سادهزيستي و بيآلايشي و دوري از تجمل بود و سيره و منش آن حضرت سرمشق و الگوي مسلمانان به شمار ميرفت. ولي با رحلت آن حضرت و انحرافي که در جريان سقيفه روي داد و تحولات بعدي مخصوصاً بعد از عصر فتوحات، موجب ايجاد اشرافيتي جديد در اسلام شد و با گذشت ايام سادگي و سادهزيستي سالهاي اوليه اسلام کمکم از بين رفت. به دنبال فتوحات، سيل ثروت سرزمينهاي مفتوح به سوي مدينه جاري شد. اين ثروتها که بدون در نظر گرفتن اصل عدالت و مساوات بين مسلمانان تقسيم ميشد موجب ايجاد اين اشرافيت شد. سهم افراد داراي سابقه در پذيرش اسلام و شرکت در غزواتي مانند بدر كه همراه پيامبر بودند بيشتر از سايرين پرداخت ميشد. در مقابل، حقوق تازه مسلمانان مخصوصاً غير اعراب ناديده گرفته شد. به اين دليل برخي از همين سابقين در اسلام از ثروت و مکنت زيادي برخوردار شدند. اين امر طبيعي که هر که پول فراوان و بيحسابي بدست آورد زندگي خود را در خوراک، پوشاک و تجملات تغيير و توسعه ميدهد، شامل ايشان نيز شد. اين رجال متمول پس از بدست آوردن ثروت بيکران در صدد برآمدند از لذتهاي مادي و معنوي به مقدار ممکن استفاده نمايند. همين اشرافيت جديد زماني که امام علي(ع) بعد از مدتها اداره امور خلافت را بدست گرفت در مقابل اصلاحات امام به مقاومت و جبههگيري پرداخت و در نهايت جنگ داخلي را به جامعه اسلامي تحميل نمود تا موقعيت خود را حفظ کند. سراسر نهج البلاغه پر است از مذمت اين افراد. يکي ديگر از مهمترين عوامل مهم عقبماندگي مسلمين وجود زمامداران نالايق و رهبران خودکامه و گمراهي است که بر جامعه اسلامي حکومت ميکردند. رهبري نادرستي که از سوي ايشان و عمالشان بر جامعه اسلامي صورت ميگرفت مهمترين عامل رکود و عقبافتادگي مسلمين به شمار ميرود. بهدليلرهبريهاينادرستووجودرهبران فاسد و نالايق بود که تمدن اسلامي با انحطاط مواجه شد. به خاطر اهميت رهبري است که شيعيان معتقدند امام بايستي منتخب از ناحيه خداوند و از مقام عصمت برخوردار باشد. انحراف مسلمانان در جريان سقيفه موجب شد تا در دوران بعد شکاف عميقي بين مردم و فرمانروايان پديد آيد، وجود اين حکام سبب شد تا مسلمانان مدتها شاهد تطبيق نادرست قوانين غير اسلامي به جاي قوانين اسلامي از سوي دولتهاي اسلامي باشند. اسلام در آغاز پيدايش و تشکيل دولت در مدينه دو عنصر ديانت و سياست را با هم ترکيب نمود ولي اندکي بعد در عصر اموي اين ويژگي از ميان رفت و معاويه سياستي خلاف ديانت در پيش گرفت. با چنين روشي حکومت ماهيتي پادشاهي به خود گرفت و حاملان و حافظان اسلام از صحنه سياست و اداره جامعه کنار گذاشته شدند. حکومت در دست سياستمداراني قرار گرفت که از روح اسلام و ارزشهاي اسلامي بيگانه بودند و تنها بدان تظاهر ميکردند و اندکي بعد اين را نيز کنار گذاشتند و بصورت آشکار به اعمال منافي شرع پرداختند. دمشق شاهد استقرار دربار مجلل و باعظمتي شد که ظرافت تشکيلات و تجملات آن از همان آغاز نشان آشکاري از حکومت سلطنتي به سبک شرقي داشت. در زمان بنياميه انحرافات بسياري در اسلام روي داد، از جمله اعمال ضد اسلامي آنان، ماجراي کربلا، حره و ويراني کعبه بدست يزيد بن معاويه را ميتوان نام برد. در عصر عباسي اين انحرافات هر روز بيشتر ميشد. حتي کار بدانجا کشيد که خلفاي عباسي به آهنگسازي پرداختند و مجالس شبنشيني ترتيب دادند. در اين عصر شاهد ايجاد حکومتهاي کوچک و محلي ميباشيم که خود در درازمدت موجبات ضعف مسلمين را پديد آورد. امرا و حکام کمکم موقعيت خود را تحکيم ميکردند و اندک اندک به فکر استقلال ميافتادند. از اين رو حکومتهاي کوچکتري در سراسر امپراطوري اسلامي تشکيل شد. اين امر يک سلسله نتايج زمانبر را در پي داشت و قدرت نظامي اعراب را کاهش داد که خود عامل انحطاط تمدن اسلامي به شمار ميرود. با اين اوصاف حکومتهاي اموي و عباسي بر اساس خودکامگي شکل گرفت که با معيارهاي اصيل اسلامي فاصله زيادي داشت و دادن اختيارات تام به افراد بدون صلاحيت موجب برتريطلبي و در نهايت استقلال ايشان شد که از عوامل ضعف به شمار ميرود. در اين دوره حکومت کاملاً از معيارهاي اسلام راستين فاصله گرفته بود. براي مثال خليفه صاحباختيار مطلق جامعه بود و با خودکامگي حکومت ميکرد. اسلام با خودراي بودن مخالف و بناي حکومت را بر اصل مشورت قرار داده بود. چنانچه در طول حيات پيامبر و نيز در دوره خلفاي راشدين اين اصل رعايت ميشد. با قدرتيابي بنياميه و بنيعباس مسائل شکل ديگري گرفت. ايشان با خودکامگي و استبداد به حکومت پرداختند و از راههاي مختلف به توجيه و حفظ قدرت خود همت گماشتند. لذا همه چيز در جامعه مبتني بر استبداد و اراده حاکم شکل ميگرفت. در چنين جوامعي انتظار پيشرفت امري محال است. لذا بايد گفت که اين پديده يکي از عوامل عمده در انحطاط فرهنگ و تمدن اسلامي و انحراف از سيره نبوي است. خلفا بيتالمال را که جزء اموال عموم مسلمين بود متعلق به خود ميدانستند. لذا ثروت زيادي براي خود اندوخته بودند و به ريخت و پاش و اسراف و تبذير و گشادهدستي ميپرداختند. امويان و عباسيان سراسر زندگيشان را غرق در تجمل و فساد بودند. تختهاي طلاي مرصعنشان و آبنوس و عاج، صندليها و شمعدانهاي طلا، پردههاي زربفت و حرير و شبنشينيها و مجالس لهو و لعب نشاندهنده انحراف حکومت از مسير اصلي آن ميباشد. به جرات ميتوان گفت: اشرافيگري و گرايش به تجمل در زندگي خوراک، لباس، خانه و... که توسط حاکمان خودکامه در جامعه رواج مييافت و نيز بدعتها و انحرافاتي که درنظام ارزشي اسلام ايجاد شد و نيز سرکوب مخالفان موجب کنار گذاشتن ارزشهاي اصيل اسلامي و مسخ بسياري از تعاليم عاليه اسلام شد. 4)تحجر و محدوديتهاي سياسي و اجتماعي يکي ديگر از عوامل داخلي رکود تمدن اسلامي تحجر است. تحجر معاني متعددي دارد که از آن جمله ميتوان به ايستايي، تحول ناپذيري، جمود و برنتابيدن فرهنگ و ارزشهاي حقيقي و متعالي اشاره کرد که بيشتر درحوزه انديشه و تفکر رخ ميدهد. در قرآن مجيد از تحجر به عنوان مانعي براي شناخت حقيقت ياد شده است. تحجر علت عدم پذيرش حق و گرايش به کمال و سعادت واقعي است و مانعي جدي در شکوفايي انديشه ديني و ايجاد تعامل مثبت نظري و عملي با حقيقت، معرفت، حکمت، حکومت، مديريت و سياست و حتي معيشت است و متحجران از اسلام جز آموزههاي بسته، رسوبيافته و انعطافناپذير در برخورد با اقتضائات زمان و مکان و تغيير موضوع و محمولها ندارند و هرگز پذيراي فقر و انديشه و عمل خويش و بازشناسي و بازنگري فکر و فعل به اصطلاح اسلامي خود نيستند و همواره راکد و تحولناپذيرند. اعمال محدوديت نسبت به فرق و گروههاي مختلف نيز مانع عمدهاي در رشد و پيشرفت تمدن اسلامي بود.
تشخیص اوضاع و بیان حقایق برای ایجاد رابطه میان اسلام و غر ب، که به جای جنگ و کشمکش برپایه صلح، گفتگو و مراعات مصالح مشترک استوار باشد، جهان نیازمند آن است تا شناخت واقعی ای از این دو تمدن داشته باشد تا در پرتو این شناخت انسان بتواند از ویژه گی های این دو تمدن آگاهی حاصل کند. انسان برای شناخت این ویژگیها نیاز دارد تا پیرامون نقاط ذیل توجه کند :
1)ویژگیهای اساسی تمدن اسلام و غرب 2)مفهوم حق و تأثیر آن بر تمدن ها 3)نقش مسلمانان و سهم آنها در غنامندی تمدن و فرهنگ بشری 4)درسهایی که از حوادث قرن بیستم گرفته میشود ویژگیهای اساسی تمدن اسلام وغرب انسان مخلوق متمایز است. خداوند انسان را برنیکترین صورت وسیرت خلق نموده و او را اشرف مخلوقات خوانده و ازبقیۀ مخلوقات به چهار چیز متمایز گردانیده است :
1) خداوند انسان را برتری اندیشه و داوری بخشیده است واین برتری است که علم رادرجامعۀ انسانی بوجود آورده وبه انسان توانائی این را می دهد تامیان درست ونادرست تفکیک نماید
2)خداوند انسان را برتری احساس ومحبت عطافرموده واین برتری باعث بوجود آمدن دین واخلاق درجامعه بشری گردیده و به انسان این توانائی راداده تا میان امور نیک و بد وزشت وزیبا تفکیک نماید.
3) خداوند انسان را برتری اراده ورغبت داده واین برتری باعث بوجود آمدن اقتصاد درجامعه بشری گردیده . چنانچه انسان راتوانایی داده تامیان مفید ومضر تفریق نماید.
4)خداوند انسان را اجتماعی وخوگیرخلق نموده که دوست دارد بادیگران زندگی نماید و این برتری باعث شده تاسیاست وحقوق در جامعۀ بشری پدید آید. هم چنان خداوند انسان را توانائی داده تامیان عدالت وبیدادگری به داوری بنشیند. شروط تحقق سعادت و نیک بختی برای اینکه بشر امروز به خوشبختی دست یابد باید شرایط پنجگانة ذیل میسر گردد: صلح و امنیت آزادی و حقوق بشر به معنای وسیع کلمه وفراهم سازی شرایط استفاده از آنها. مداخله عدالت درصورت بوجود آمدن کشمکش میان آزادیها. جستجوی رفاه و آسایش اجتماعی در سایه امنیت و آزادی عمومی. برآورده شدن تمام این شرایط زمانی موثر واقع می شود که در چوکات عزت و احترام ذاتی انسان صورت گیرد. تمدن اسلامی چگونه خوشبختی را تحقق می بخشد ؟ تمدن اسلامی براساس عقیده اسلامی استوار است و بر شالوده مهر و محبت پایه گذاری شده است که هدف اساسی ان خوشبختی انسان در دنیا و اخرت می باشد. این شالوده بطور واضح و روشن در کتاب خدا، که به بسم الله الرحمن الرحیم شروع می شود، و در پرتو تعالیم والای حضرت محمد (ص)، که رحمت برای جهانیان است، به وجه اکمل تجلی یافته است. با این نگرش اسلام اساساً مخالف این است، که یک انسان بیگناه ترسانده شود ویا مورد آزار و اذیت قرار بگیرد. بر پایه این اصول بود که اسلام برای بشریت در گذشته های تاریخ خدمات بزرگی را انجام داد و تمدن جهانی مدیون خدمات آن می باشد، زیرا اسلام در ساختار تمدن بشری سهم فعالی گرفته است. وقتی که مرام اسلام تحقق خوشبختی برای همه مردم در دنیا و آخرت باشد پس باید انسان نیکوکار بوده و مسئولیت خود را ادا نموده و برای سعادت و نیک بختی همه مردم کار و فعالیت نماید. ضمن برتری ها و خوبی هایی که خداوند برای انسان عطا فرموده واجباتی را هم بر عهده او گذاشته است تا در برابر آن ادای مسئولیت نماید : خداوند برای انسان قدرت تمیز میان حق و باطل را داده بر انسا ن است تا برای محکم نمودن پایه های حاکمیت حق در جامعه کوشش نماید. زمانیکه انسان قادر به تمییز میان خوب وبد است پس باید برای غالب شدن زیبایی وحسن بر زشتی وپلیدی فعالیت کند. وقتیکه انسان می تواند میان امور مفید و مضر فرق نماید باید کاری کند تا امور مفید گسترش یابد. زمانیکهانسان می تواند میان بیدادگری و عدالت تفکیک نماید باید برای تحقق واقعی عدالت زحمت بکشد و تلاش کند. انسان همه این اعمال را بخاطری انجام می دهد که سعادت دنیا و عقبی را بدست آورده حق و عدالت و منفعت و حسن و نیکویی را برای خود کسب نموده واز زمره صالحان و نیکوکاران محسوب گردد. تلاش درین راستا ازجمله عبادت های بزرگ محسوب می شود. نکته دیگر اینکه شرایط پنجگانه فوق هر کدام به امور معینی تعلق داشته که با به وجود آمدن آنها تحقق می پذیرند. مثلا، امنیت وصلح هنگامی تحقق می پذیرند که مهر و محبت و مدارا نسبت به همدیگر میان افراد جامعه حاکم باشد و تحقق عدالت منوط به حاکمیت حق و راستی و درستی در جامعه، رفاه در گرو رشد متوازن اجتماعی و تامین مصلحت های عمومی جامعه می با شد. همچنان با بالا رفتن سطح معنویات و اهمیت دادن به ارزشهای انسانی و تربیت روح و روان انسان ، عزت و مناعت طبع بوجود می آید. آنجا كه از اسلام تمدن اسلامي را مدنظر قرار مي دهيم اين تمدن در تاريخ خود بارها با تمدن غربي در ارتباط بوده است. اين ارتباط البته در پاره اي از مواقع رويه خشن و تند خود را شاهد بوده اما همچنين نخبگان اين دو فرهنگ بسي در ارتباط و تبادل معرفت بوده اند. اگر از تاثير فيلسوفان و متفكران اسلامي بر شكل گيري تمدن غرب سخن بگوييم و يا تاثير كنوني غرب را بر ساختار سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي كشورهاي مسلمان پررنگ كنيم سخناني بديهي و عيني را ابزار كرده ايم اما در اين ميان مي توان تاكيد كرد كه اين دو تمدن هميشه و همه جا با يكديگر تعامل داشته اند. بدين جهت با وجود پاره اي از تعارضات كه در رفتارهاي غربيان و مسلمانان در جهان كنوني حس مي شود و همچنين به دليل پاره اي ناهمگوني ها كه در نوع نگاه مغرب زمينيان و مسلمانان نسبت به مضامين و موضوعات گوناگون وجود دارد، مي توان مهم ترين و اصلي ترين تعارض اين دو فرهنگ را در مباني نظري اين دو فرهنگ و تمدن و يا به عبارت ديگر ميان يك دين به نام اسلام و يك تمدن به اسم غرب دانست. به تعبير ديگر نسبت ميان اسلام غرب هم اكنون به عنوان يك ضرروت مطرح است.
موضوعات مرتبط:
تمدن شناسی
برچسبها:
تمدن شناسی