|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
ضعف نـیروها و طبقات اجتماعیبر اساس نظریه«استبداد ایرانی»-که در آن دولت فـاقد پایـگاه اجتماعی و مشروعیت سیاسی است-[67] در ایران،فئودالیسم اروپایی هرگز شکل نگرفت(زمینه های زراعی عمدتا در اختیار دولت بود و بـخشی بـه ارادهء دولت به زمینداران واگذار مـی شد،امتیازی کـه هـرلحظه ممکن بود پس گـرفته شـود) لذا طبقهء مالک به وجـود نـیامد که دولت مقید به رضایت و پشتیبانی آن باشد. دولت نیامده هیچ طبقهء دیگری هم نبود و تمام طـبقات تـحت سلطهء دولت بودند و به عبارتی دولت در فوق طـبقات و نـه فقط در رأس آنـها قـرار داشـت،در نتیجه مشروعیت دولت اساسا نـاشی از واقعیت قدرت آن در اثر توانایی اداره کشور بود.قانون عبارت از رأی دولت بود که هرلحظه می توانست تغییر کند و این مـعنای دقـیق «استبداد ایرانی» است که نه متکی به طـبقات و نـه محدود بـه قـانون بود.[68] یکی دیـگر از علل بی ثباتی طـبقات اجـتماعی،عدم احترام به مالکیت خصوصی از سوی حکومت بود تا آنجا که مالکیت در ایران از متزلزل ترین مفاهیم است [69]و تاریخ ایـران مـالامال از تجاوزهای مـتعدد و مداوم به جان و مال مردم می باشد.این نـاامنی گـریبانگیر خـود شـاهان هـم بـود به طوری که آنان مکررا توسط وابستگان خود به قتل می رسیدند و تاریخ سلسله های پادشاهی نیز سرگذشت بی پایانی است از قتل و کور کردن اعضای خاندان سلطنتی-به نحوی که از سال 1694(1073 ش)تنها چـهار پادشاه ایرانی ترور نشده اند یا به زور،تاج و تخت خود را ترک نگفته اند-[70]در این شرایط سایر طبقات اجتماعی در برابر هیأت حاکمه ای-که کمتر از 2% جمعیت را تشکیل می داد و بهره مند از اهرمهای قدرت مطلقه بود- [71]محلی از اعراب نداشتند و حکومت اسـتبدادی از شـکل گیری،استقلال و خودمختاری نیروها و طبقات اجتماعی جلوگیری می کرد.
باید تأکید کنیم که در ایران حتی طبقه حاکم دچار ناامنی بود زیرا بی قانونی در داخل روابط درونی هیأت حاکمه نیز وجود داشت.نیم نگاهی به چگونگی به قدرت رسـیدن حـکام،به قتل رسیدن پادشاهان،دعواهای خونین بر سر جانشینی،براندازی های متعدد سلسله های سلطنتی و. ..همه حاکی از ناامنی شخص شاه و طبقه حاکم در نظام استبدادی است. [72] به عنوان مثال،آقا محمد خان مـؤسس سـلسله قاجار که در 5 سالگی به دسـتور عـادل شاه از سلسله افشاریه مقطوع النسل شده بود،نزد قاتل پدرش بزرگ شد و با خونریزی های بسیار به قدرت رسید،خود توسط خدمه اش در اردوگاه به مانند نادر شاه کشته گردید و بـرادران او و دیـگر مدعیان سلطنت در حالی که جـسدش را رهـا کرده بودند،به زورآزمایی در جهت کسب قدرت برخاستند.[73] در درون این طبقه،قدرت درباریان،وزراء،حکام شهرها و ولایات،سران نظامی و کارمندان عالی رتبهء کشوری که استخوان بندی گروه حاکم را تشکیل می دادند نیز وابسته به قدرت مرکزی و شخص شاه بودند و امـکان عـمل مستقل نداشتند. [74] مثلا در دوران حاکمیت در ایران پس از اسلام -که ترکیبی از سلطان سوار بر اسب و وزیر ایرانی پیاده را شاهدیم-[75] وزیر اعظم ضمن بهره مندی از قدرت در شغل خود امنیت نداشت و به اراده سلطان و بی هیچ علتی ممکن بود از سمت خـویش برکنار شـود.او نه خـادم کشور که چاکر سلطان بود،در نتیجه ضروری بود که رضایت وی را جلب کند.وزیر مزبور که با نارضایی دیگر اعـضای خانوادهء سلطان نیز مواجه بود و خود شاه نیز نسبت به نفوذ او حـسادت مـی ورزید،معمولا مـورد غضب واقع می شد به نحوی که شمار وزرایی که از هلاکت،حبس و مصادرهء اموال جان به در می بردند بسیار انـدک بـود و سبیاهه ای از قتل وزیران توسط پادشاه،می توان ارایه کرد.[76] حاکمیت استبداد مطلق باعث می شد همه،حتی وزیران ارشد،ابراز اطـاعتی بـنده وار و سـتایشی تملق آمیز نسبت به سلطان داشته باشند،پادشاه که همه وزیران را برقرار ساخته و مناصب را توزیع می کرد،می توانست آنـها را از مقام خود برکنار کند و در مورد تمام آنها و افراد خانوادهء خود و مأموران لشگری و کـشوری بدون دادگاهی دستور قـتل دهـد و اموال افراد را غصب کند،یعنی حق سلب حیات در ید او بود و بهره برداری از تمام منابع کشور نیز به وی تعلق داشت.او محوری بود که اساس زندگانی کشور بر آن مبتنی و تمام قوای حکومت در وجود او تمرکز داشت،[77] بنابراین تمرکز قدرت در چـنین شخصی ضعف طبقهء حاکم را به دنبال داشته است. اشرافیت موروثی برخوردار از مصونیت حقوقی و مستقلی که بتواند از نظر حقوقی محدودیتی برای قدرت شاه ایجاد کند نیز با توجه به ویژگی های استبداد ایرانی که همواره بـخش عمده ای از زمـین ها را در تملک داشت،هیچگاه در ایران پیدا نشد و اصولا مرتبهء اشرافیت وابسته به خویشاوندنی با خاندان پادشاه و قرابت به مرکز تصمیم گیری سیاسی یعنی دربار بود و در این شرایط،نیروی اجتماعی مزبور ضعیف بود امکان عمل مستقل از حـکومت را نداشت.[78]
از عـصر صفویه به بعد،می توان از نیروی اجتماعی دیگری که پادشاهان به راحتی و سهولت نمی توانستند در حقوق و امتیازات آنان مداخله کنند،یعنی روحانیت شیعه،سخن به میان آورد- البته شکاف و منازعه آشکاری میان آنان و پادشاهان صفوی پدیـد نـیامد. [79] پس از صفویه،شاهد جزر و مدهایی در قدرت آنان هستیم از جمله شکافی میان حکومت مرکزی و علمای شیعه پدید آمد که سعی شد در دوران قاجار به نحوی ترمیم شود،البته در این دوره،قدرت اقتصادی- سیاسی مستقل از دولت از ایجاد رابطهء نزدیک مـیان حـکومت و آنـان جلوگیری می کرد.[80] در این دوره از نقش روشنفکران نـمی توان سـخنی بـه میان آورد،همچنین نیروها و قشرهای کارگری تا عصر مشروطه و دورهء رضا شاه شکل نگرفتند،لکن از ایلات و عشایر که همواره بخش عمده ای ا زجمعیت بوده به طـور مـستقیم یـا غیر مستقیم در سیاست و حکومت نقش داشتند،می توان صحبت کرد.پس از صـفویه تـا عصر مشروطه،میان چند ایل و طایفه بر سر قبضهء قدرت سیاسی، نزاع بود و کم و بیش همه حکومت ها در اعمال سلطه بر عـشایر و قـبایل دارای مـشکلاتی بودند. تقویت نیروی نظامی مرکزی بهترین راه سرکوبی یا جلب اطاعت آنـها محسوب می شد و قدرت دولت مرکزی خود به معنای سلطه یک قبیله بر قبایل دیگر بود.مدتی بعد با پیدایش سـاخت دولت مـطلقه و قـدرت متمرکز به پایه های سیاسی و اقتصادی ایلات و عشایر ضربات سیاسی وارد شد.[81] بنابراین در پایان این قـسمت بـه عنوان جمع بندی باید بگوییم که ساخت استبدادی حکومت، ضعف نیروها و طبقات اجتماعی را ایجاد می کرد و این نیروها نـمی توانستند عـامل تـحدید قدرت مطلقهء متمرکز در دربار و شخص شاه باشند،به عبارت دیگر هرگز مشارکتی در تصمیم- گیری های سـیاسی نداشتند. ساختار حـکومت و عـدم رشد احزاب در ایران عصر مشروطه و پس از آنساختار حکومتایران در عصر مشروطه نیز به شکل استبدادی اداره می شد و مـاهیت سـیاست و حـکومت در آن هرگز تغییر نکرد یعنی حکام این دوران نیز همه بر اساس اراده شخصی و سلیقهء فردی حـکومت می کردند.پیش از مـشروطه شاهان قاجار با استبداد حکم می راندند.همانطور که کرزن می نویسد: به راستی شاه فعلی در حال حـاضر نـمونهء مـمتاز زمامداری مطلق به شمار می رود...وی عاری از مسؤولیت و فاعل ما یشاء است.حق بی حد و حصری نـسبت بـه جان و مال هریک از اتباع خویش دارد، فرزندانش استقلال جداگانه ندارند و در چشم به هم زدنی مـمکن اسـت بـه خاک پستی و یا فقر و تنگدستی فروافتند. وزیران بنا بر میل ملوکانه برقرار یا خوار می شوند.فرمانروا یـگانه مـوجود مالک الرقاب است و تمام افراد رسمی اختیاراتی از جانب او دارند و هیچ مرجع رسمی حـقوق و مـزایای شـاه را محدود نمی سازد.[82] در دوران قاجار که وابستگی و آسیب پذیری های دولت افزایش یافته و بی قانونی و ناامنی در زندگی اجتماعی،اقتصادی و سیاسی رواج پیدا کرده بـود،ساز و کـاری بـرای کنترل رفتار خودسرانه شاه و زیردستانش وجود نداشت. [83] سلاطین با استفاده از تجربیات قرن های گذشته ایران،بدین نـتیجه رسـیده بودند که برای تداوم حکومت خود باید با قاطعیت و قدرت آهنین حکومت کنند،[84] لکن دولت در این دوران به رغم ایـن ادعـا که شاه از قدرت سیاسی مطلق و پردامنه برخوردار بود،از نظر داخلی و در رابطه بـا قـدرت های خارجی بسیار ضعیف بود.[85] به عبارت دیگر سلطنت قـاجار بـر جـامعه ای ضعیف و فاقد یکپارچگی بنا شده بود و دولت در آن بـا سیاست«تفرقه بیانداز و حکومت کن»تعادل شکننده ای ایجاد می کرد.[86] بحران های مالی و اقدامات نومیدانه ای که به دنبال آنها صـورت گرفت،قرضه های خارجی،دادن امـتیازها و فساد ناشی از به حراج گـذاشتن مـناصب دولتی هـمه بـه نـارضایتی های سیاسی دامن زده مشروعیت دولت قاجار را در ذهن مردم از مـیان بـردند، [87] به طوری که از اواخر سلطنت ناصر الدین شاه،افراد حامی اصلاحات در تهران و برخی شـهرها انـجمن های مخفی و نیمه مخفی تشکیل دادند.علایق آنان بـیشتر پیرامون آزادی مردم از یوغ جـباریّت و مـنافعی بود که از آزادی،عدالت و تعلیم و تـربیت نـاشی می شد.در این میان روزنامه های فارسی زبان خارج از کشور(حبل المتین،اختر و قانون)نقش مهمی در تنویر افکار عـمومی بـازی می کردند.[88] پس از قتل ناصر الدین شاه،انقلابیون لزوم اصـلاحات را عـلنا بـیان کردند.آنان می خواستند از شـر بـی قانونی سازمان یافته و رسمی خـلاص شـوند و در تقسیم قدرت سهیم گردند تا بلکه با فایق آمدن و غلبه بر استبداد،سایر آرمانهای اجتماعی و سـیاسی،پیشرفت اقـتصادی،رفاه اجتماعی و اعتبار ملی تأمین شود [89]و بـدین تـرتیب انقلاب مـشروطه شـکل گـرفت.علمای بزرگ(شیعه)- که قبلا هیجانی عـلیه امتیاز تنباکو پدید آورده بودند-[90] این بار اعمال نظارت قانونی بر قدرت استبدادی و مطلقه حکام را ضروری شمردند.[91] آنان رهـبری ایـدئولوژیک و هدایت مستقیم جنبش مشروطه را به عهده گـرفتند و در جـذب مـشارکت وسـیع تـوده ها نقش قابل تـوجهی بازی کردند.[92] برخی مـعتقدند هرچند انقلاب مزبور را علما به ثمر رساندند لکن به دلیل عدم تداوم آن و بهره برداری نکردن از آن به زودی یـک دیـکتاتوری خـشن روی کار آمد و از مشروعیت جز نامی باقی نماند و حـتی ایـن سـوءظن در مـردم ایـجاد شـد که اساسا رژیم استبدادی از رژیم مشروطه بهتر و مشروطیت گناه است.[93] بدین ترتیب تلاش هایی که برای محدود کردن قدرت شاه و برقراری حکومت مشروطه در ایران صورت گرفت به شکست انجامید.[94] علی رغم ایـنکه در قانون اساسی مشروطه سعی شده بود حکومت شخصی و استبدادی به صورت ملی و مشروطه درآید[95] لکن همچنان اقتدار شاه امری محترم و قطعی باقی ماند.حتی وقتی قانون اساسی مشروطه تدوین می گردید عده ای معتقد بودند کـه بـه قدرت شاه هیچ خللی نباید وارد آید،از جمله «امیر بهادر» وزیر دربار در جلسه ای که برای تهیهء پیش نویس نظامنامهء مجلس و قانون اساسی تشکیل شده بود،می گوید: رأی شاه باید بر همهء مطالب مقدم باشد اگر بـفرماید فـلان شهر را بچاپید یا فلان آدم را بکشید نباید گفت این خلاف قانون است زیرا امر شاه بر همه چیز مقدم است.[96] بنابراین مشروطیت هم نتوانست موجب در هم ریـختن سـاخت قدرت و شکل گیری طبقات جدید و تحول در جـامعه روسـتایی ایران گردد،[97] ناامنی همچنان در سراسر کشور وجود داشت،از جمله داستان جنگل آن چنان بزرگ گردید که خود را به مانند آذربایجان دیده بان کارهای تهران (حکومت مرکزی)شمرد و آشفتگی ها آن چنان فـراوان شـد[98] که چرخهء همیشگی دولت در ایـران یـعنی«استبداد-فتنه و آشوب-استبداد»مجددا تکرار گردید[99] و پس از مشروطه، استبداد ایرانی جای خود را به یک نظام از هم گسیخته و تقریبا متناقض دیوان سالارانه داد.[100] به عبارت دیگر جنبش مشروطیت که به دنبال نوعی مردم سالاری در ایران بود،به عـلت فـقدان شرایط مناسب و ریشه دار بودن سنتهای استبدادی شکست خورد و مجددا استبداد کهن و دیکتاتوری نوین از آن سر برآورد.[101] مجلس پنجم در آبان ماه 1304 شمسی با تصویب ماده واحده ای انقراض سلطهء قاجار را اعلام داشت[102] و رضا خان-که حتی چندین سال پس از کودتا هـنوز از خـواندن و نوشتن زبـان مادری عاجز بود. [103] -سلسله پهلوی را بنیاد نهاد و خود را رضا شاه خواند و قدرت حکومت مرکزی را مستقر ساخت.[104] وی که در 48 سالگی بر تـخت سلطنت نشست،قریب 16 سال با حفظ ظواهر حکومت مشروطه سلطنتی،دیکتاتوری پیشه کرد. انتخابات مجلس از دوره شـشم تـا چـهاردهم،فرمایشی و ساختگی بود و فقط نمایندگی به مجلس راه می یافتند که از نظر وفاداری و اطاعت از مقام سلطنت به تأیید رضا شاه رسـیده باشند،[105] مرحوم مـدرس برای افشای این وضع پس از انتخابات دوره هشتم مجلس به رییس شهربانی نوشت:حداقل آن یک رأیـی کـه بـه خودم دادم چه شد؟[106] بدین ترتیب،رضا خان نیز حکومت استبدادی را در ایران تداوم داد.در دوران حکومت وی فعالیت سیاسی به کلی مـمنوع بود و بازداشت کسانی که دست به فعالیتهای سیاسی می زدند از شکل گرفتن هرنوع مخالفتی جـلوگیری می کرد. [107] او که به حـزب و تـخرّب اعتقاد نداشت،[108] بساط همه احزاب را برچید و روزی در هیأت دولت اظهار داشت:هرمملکتی رژیمی دارد و رژیم ما یک نفره است.[109] رضا شاه،ضمن استوار کردن قدرت حکومت مرکزی،آزادی ها را از مردم ایران سلب کرد.[110] در واقع در حکومت وی از آزادی خبری نبود و اشخاص مخالف با آمپول هوا،آش مسموم و تزریق مـواد سمی به قتل می رسیدند و در این میان سهم روزنامه ها نیز«ریزریز شدن» بود او اظهار داشته بود اگر یک کلمه بنویسید می دهم ریزریزتان کنند.[111] بنابراین،اگر چه رضا خان چهارچوب نمادی و تشریفاتی حکومت پارلمانی ایران را از میان برنداشت لکن سـبک حـکومت وی با روش استبدادی دوران قبل از مشروطه زیاد متفاوت نبود و او تصور می کرد که نوسازی کشور تنها از راه خودکامگی و سرکوب نهادهای مردم سالار دست یافتنی است.[112] حکومت خودکامهء رضا شاه در نتیجه اشغال نظامی ایران در شهریورماه 1320 شمسی به پایان رسید.[113] خروج وی از کشور بـا جـشن و سرور مردم همراه شد،زیرا پادشاه مستبد سقوط کرد و مردم از شر دیکتاتوری او خلاص شده بودند.زندانیان سیاسی آزاد شدند و اجتماعات مذهبی و گردهمایی های سیاسی آغاز گردید.فروغی برخی از عاملان جنایات دورهء رضا خان را تعقیب و پزشـک احـمدی را محکوم کرد اما عمال اصلی رژیم در امان ماندند[114] و نظامی مردم سالارانه پدید نیامد، [115] هرچند روزنامه ها و مطبوعات آزادانه به ارزیابی حکومت رضا خان می پرداختند و انتقاداتی وسیع را مطرح می کردند.[116]
در دورهء اول سلطنت محمد رضا یعنی سال های 1320 تـا 1332 شـمسی کـه قدرت وی هنوز تثبیت نشده بـود،از یـک سـو با بی ثباتی کابینه ها روبه رو بودیم-به طوری که 12 نخست وزیر 17 کابینه را(که 23 بار ترمیم شد)تشکیل دادند،یعنی میانگین عمر کابینه های مزبور با در نظر گـرفتن تـرمیم ها فـقط 3/5 ماه بود و اکثریت 150 سیاستمداری که در این کابینه ها مـنصوب شدند سـلطنت طلب و مناصب مطمئن خود را مدیون حمایت دربار بودند-[117] و از سوی دیگر،فضای باز سیاسی خاصی ایجاد شد که در سایهء آن جنبش ملی شـدن صـنعنت نـفت با حضور مردم شکل گرفت. با کودتای 28 مردادماه 1332-که شاه در پی آن در دیـدار با روزولت اظهار داشت:من تاج و تختم را از برکت خداوند،ملتم،ارتشم،و شما دارم- [118] دوره کوتاه آزادی سیاسی به ورطهء فراموشی سپرده شد.از این تاریخ مـحمد رضـا نـیز سنت دیکتاتوری پدرش را با قدرت بیشتری ادامه داد[119] و به مانند رهبران رژیم های اسـبق فـرانسه،روسیه و چین به عنوان یک پادشاه مستبد و مطلق گرا برای تثبیت قدرت خود،اقدام به ایجاد یک ارتش مدرن و یـک دسـتگاه اطلاعاتی بـی رحم و همه جا حاضر کرد.[120] نوع رژیم وی قطعا دیکتاتوری فردی بود زیرا شاه تمام نـهادها و شـخصیت ها را بـه طور مستقیم یا از طریق ساواک و سازمان بازرسی کنترل می کرد،فرامین را به رهبران نظامی دیکته می نمود،نمایندگان با تـأیید او بـه پارلمـان راه می یافتند،قوه قضایی در اختیار او و مجری خواسته های وی و دربار بود و قوهء مجریه کاملا مطیع و فرمانبردار،[121] به صورتی که بـدون تصویب صـریح او که هم مقام رسمی و تشریفاتی بود و هم نخست وزیر با لفعل و هم فرماندهء عالی نـیروهای مـسلح،هیچ تـصمیم مهمی در ایران اتخاذ نمی شد.مستخدمین دولتی از بالاترین مقام تا سطح رؤسای نواحی به تصویب او برگزیده مـی شدند و گـسترهء وسیعی از امور تحت تصمیمات وی بود.[122] شاه تلاش کرد تا مشروعیت خود را بر پایه سلطنت 2500 سـاله،نمایش قـدرت،نوسازی و تـرقی و کارآیی حکومت و برنامه های اصلاحی توضیح دهد لکن این موارد از سوی مخالفان در سال 1342 زیر سؤال رفـت و امـام خمینی قدس سره در سخنرانی های خود در سال 1342 سیاست های او را شدیدا محکوم کردند و[123] او را فردی بـی دین و نـاپرهیزکار مـعرفی کردند که مآلا با استبداد سلطنتی و اقتدارگرایی نمی تواند دعوی اخلاقی،حمایت مردمی و مردم سالار بودن داشته باشد در واقع او مـتهم بـه تـلف کردن منابع کشور و آواره کردن میلیونها روستایی-با اجرای سیاست های ارضی-بود.[124]
پس از حوادث 15 خرداد 1342 تمام رهـبران مـخالفان در زندان بودند یا تحت نظر ساواک قرار داشتند،نمایندگان مجلس که از غربال سازمان اطلاعات و امنیت کشور می گذشتند عروسک های خـیمه شـب بازی آماده اجرای منویات شاه بودند.[125] او در ارزیابی حوادث مزبور مدعی شد که«بلوا و غـارت پانـزدهم خرداد ارمغانی بود که ارتجاع سیاه بـرای مـا بـه همراه آورد».[126]
محمد رضا از اواسط دههء 1340 دیگر هیچ قدرتی را در بـرابر خـود تحمل نمی کرد،فرمانده کل نیروهای مسلح،آریامهر،پدر تاجدار و شخص اول مملکت عناوینی بود که مدام توسط وسایل ارتـباط جـمعی در گوش مردم خوانده می شد.[127] از ایـن دورانـ،فساد و رشوه خواری در دوایـر دولتـی و دادگـاه ها رسوایی علنی گردیده شهره عام شـد و حـکومت شاه روزبه روز مستبدتر و اطرافیانش فاسدتر می شدند و این فساد از اوایل دههء 1350 افزایش یـافت.[128] مشهور بـود که او و خانواده اش میلیون ها دلار را به حسابهای خـارجی خود واریز کرده و بـخش وسـیعی از منابع حزب به مفهوم جمعیت سیاسی در ایـران،همچون بـسیاری از جوامع دیگر سابقه ای طولانی و تاریخی دارد لکن سابقهء حزب سیاسی به شکل مشخص و در چـهارچوب تـعاریف مرسوم کنونی از احزاب،به یکصد سـال نـمی رسد و بـه دورهء مشروطه یـا کـمی پیش از آن بازمی گردد. آن چه قبل از مـشروطه از فـعالیت گروه های سیاسی خبر داریم همه سرّی و پنهانی هستند و از جمعیت های آشکار خبری نیست.[129] بنابراین تشکیل احـزاب سـیاسی در کشور ما پس از مشروطه انجام شد.تا آنـ روزگـار سنت حـزب گرایی در ایـران وجـود نداشت زیرا ظهور و تـحول احزاب سیاسی مستلزم ایجاد حکومت پارلمانی است.پس از مشروطه بود که منور الفکران در صدد ایجاد احزاب سـیاسی بـرآمدند و دوره ها،دستجات،باندها و انجمن ها را به تعبیری نخستین اشکال احـزاب سـیاسی ایـران مـی توان بـه شمار آورد که هـستهء غـالب احزاب را در ادوار بعدی نیز تشکیل دادند.[130] تحول احزاب سیاسی ایران را در چند دوره می توان بررسی کرد و در فواصل این دوره ها مقاطع رکود و توقف تـحزب دیـده مـی شود و نتیجه بررسی مزبور نشان خواهد داد که رونـق و کـسادی فـعالیت احـزاب در ایـران دقـیقا با میزان مردم سالاری و دیکتاتوری بودن حکومت در ارتباط است. دوره اول از عصر مشروطه تا استقرار سلطنت رضا شاه را شامل می شود.در همان دوره اول قانونگذاری شاهد شکل گیری برخی جریانات سیاسی در قالب احزاب هستیم،لکن کـودتای محمد علی شاه فاتحهء مجلس اول را خواند و پس از گذشت دوران استبداد صغیر و فتح تهران بود که حضور احزاب در دورهء دوم قانونگذاری ملموس گردید.ملک الشعرا بهار در مورد جریانات و احزاب سیاسی این دوران می نویسد: در سال 1327(1287 شمسی)یعنی در سال فتح تهران،دو حـزب در ایـران پیدا شد که پس از افتتاح مجلس دوم آن دو حزب به نام«دموکرات عامیون»و«اجتماعیون اعتدالیون»رسمی شده خود را به مجلس معرفی کردند.احزاب دیگر مثل«اتفاق و ترقی»چون نماینده ای نداشتند کایر از پیش نبردند. دموکرات ها مخالفین خود را ارتجاعی می نامیدند و اعتدالیون آنها را انـقلابی و تـندرو خوانده احیانا از تهمت های دینی و تکفیر خودداری نداشتند و دشمنی بین دو حزب آنچنان بالا گرفت که کار به کشت و کشتار رسید.[131] مشاهده می کنیم که سنت حزب گرایی از هـمان ابـتدا با مشکل روبرو بود و احـزاب تحمل افکار یـکدیگر را که از لوازم مردم سالاری است نداشتند. پس از انحلال مجلس دوم-به واسطه اولتیماتوم دولت روسیه-رهبران احزاب به اتهام توطئه از تهران تبعید و روزنامه ها توقیف شدند و مجلس حدود سه سال تعطیل ماند.بدین تـرتیب احزاب از ایـفای نقش موثر و مفید عـاجز شـدند.از آنجا که اصولا انتخابات در ایران پایهء حزبی نداشت نقش آنها در ساختار سیاسی مبهم باقی ماند؛مضاف بر این که جنبه های منفی و تفرقه افکنانه آنها بیشتر جلوه گر بود.[132] کسروی در مورد این نقش منفی می نویسد: در تهران پس از ده سال و اندی کـه از آغـاز مشروطه می گذشت کم کم کسانی پیدا شدند که شیوه سود جستن و پول اندوختن را از راه دسته بندی و روزنامه نویسی و هیاهو و درآمدن به کارهای کشور و هواداری از این و آن و مانند اینها نیک می دانستند.این هوچیان در تهران بودند و دیگر از آزادی خواهان دلسوز راسـتین کـه در آغاز جـنبش پیدا شده و آن کارهای تاریخی را انجام داده بودند،خبری نبود.[133] برداشت میلسپو نیز از فراکسیونهایی که در مجلس دوره های اول شکل گرفتن چنین است: «ایران به طور کـلی فاقد هرنوع حزب سیاسی به معیار کشورهای مغرب زمین است.در مجلس گـروه های مختلفی وجـود دارنـد لکن فاقد هرنوع تشکیلات به جز یک نفر لیدر هستند و کار آنها اصولا به احزاب سیاسی شباهتی ندارد.»[134] از مـجلس سـوم به بعد،اصول حزب سازی،فرقه بازی و جار و جنجال لیدرها و پادوها و هتاکی جراید،آن چنان همه را خسته کـرده بـود کـه همه به فکر حکومتی نافذ الکلمه و مقتدر و بسط امنیت افتادند [135]و در این فضا بود که مجلس پنـجم رضا خان را به قدرت رسانید و او با بنیان نهادن اقتداری مطلق لاجرم احزاب سیاسی را چـونان نیروهای تفرقه اندازی می نگریست کـه یـا معارض اقتدارش هستند یا موجب می شوند که کوشش های او برای وحدت و نوسازی ایران دشوارتر گردد،[136] لذا بساط آنها را در هم پیچیده و به مدت 15 سال تمام احزاب را در باتلاق استبداد مطلقه خود مدفون گردانید-[137] یعنی نزدیک به دو دهه احزاب سـیاسی از بین رفتند و وکلای رضا شاهی مجلس ششم به بعد نیز نتوانستند تهدیدی علیه سیاست های فردی او باشند. دوره دوم از آغاز دههء بیست شمسی تا کودتای 28 مرداد 1332 را در بر می گیرد که با ایجاد جو آزادی که چند سالی به طول انـجامید،جمعیت های سـیاسی و روزنامه های گوناگون اعلام موجودیت کردند و برای شرکت در مراکز قدرت و تصمیم گیری وارد میدان مبارزات سیاسی شدند.[138] برخی معتقدند که تا شهریور 1320-سال اشغال نظامی ایران و سقوط رضا خان- از احزاب سیاسی ایران نمی توان سخنی به مـیان آورد زیـرا احزابی که در دوره اول و دوم قانونگذاری به وجود آمدند به زودی متوقف گردیدند اما به هنگام اشغال ایران یکباره حدود بیست حزب تشکیل شدند که البته برخی ریشه در گذشته تاریخی داشتند.به عبارتی در این دوره شـاهد شـکل گیری بیشترین تعداد احزاب سیاسی هستیم که علت آن را در فقدان قدرت مطلقهء حکومت باید جستجو کرد. احزاب سیاسی ایران را در این دوره در سه جریان بزرگ کمونیستی،ناسیونالیستی و اسلامی می توان شناسایی کرد که برخی از آنها همان طور که سـریع تـشکیل شـدند سریع نیز مضمحل گشتند. [139] وجه مشترک دو جـریان اول و دوم را کـه حـزب توده و جبههء ملی نماد آنها بودند در مشورت خواهی از دول خارجی ذکر کرده اند.[140] در این دوران جریان کمونیستی و ناسیونالیستی در قالب حزبی و جریان اسلامی با استمداد از تجربیات پیـشین-بسیج مـلت بـا انگیزه های ملی و مذهبی توسط روحانیت-تلاش کردند تا در فـضای بـاز سیاسی ایجاد شده و بی ثباتی رژیم بر روند سیاست تأثیر گذارند و موفق شدند نهضت ملی شدن صنعت نفت را که با کـودتای 28 مـرداد 1332 عـقیم ماند به راه اندازند.
ارزیابی زیر از احزاب سیاسی موجود در جریان کمونیستی و ناسیونالیستی تـوسط برخی از صاحبنظران ارایه شده است.اولا،احزاب مزبور فاقد یک هویت اجتماعی مبتنی بر ساخت جامعه ایران بودند به عبارتی پایـگاه اجـتماعی مـستحکم و مستمری مبتنی بر یکی از قشرهای جامعه نداشتند و نتوانستند فعالیت خود را بین قـشرهای اجـتماعی گسترش دهند.ثانیا،فقدان یک مجموعهء نظری و ایدئولوژیکی بازگو کنندهء افکار و نظریه سیاسی اجتماعی که ساخته و پرداخته خود آنـها بـاشد،به چـشم نمی خورد.ثالثا،دنباله روی و تأثیرپذیری آنها از غرب و قدرتهای بزرگ یکی دیگر از ویژگی های احزاب سیاسی در ایـن دوران است.[141] پس از کـودتای زاهـدی و سرکوب جریانات سیاسی مذکور تا دوره سوم یعنی سالهای 1339 تا 1342 از فعالیت احزاب نمی توان سراغ گـرفت.در دوره مـزبور مـجددا فضایی به وجود آمد که برخی احزاب و جریانهای سیاسی مثل جبهه ملی دوم،نهضت آزادی و گروه های اسلامی در روحـانیت بـه علمداری امام خمینی قدس سره توانستند وارد صحنه مبارزات سیاسی شوند اما این تـنها امام خـمینی بـود که معارضه با نظام سلطنتی را مطرح کرد و در پی آن حوادث 15 خرداد پدید آمد.با تبعید ایشان مـجددا تـمام مخالفین سرکوب شدند و دیکتاتوری حاکم گردید. شاه از این تاریخ به بعد مانع از تشکیل گروه های سـیاسی شـد و در نـتیجه فضای مناسبی برای نیروهای اجتماعی به وجود نیامد.بین رژیم و طبقات اجتماعی ارتباط دیده نمی شد و شاه تمام رشـته هایی را کـه در گذشته سلطنت مطلقه را با طبقات متوسط سنتی پیوند می داد از هم گسیخت و پایگاه سـلطنت مـطلقه خـود را بسیار محدود کرد و در فکر تبدیل حکومت مطلقه نظامی خویش به یک رژیم توتالیتر فاشیست گونه برآمد. [142] بدین تـرتیب مـشخص ترین ویژگی سـیاسی رژیم یعنی تحمیل سلطه و احاطه بر کلیه گروه ها شکل گرفت و تنا احـزاب فرمایشی و مـطیع و وفادار اجازه فعالیت یافتند،مآلا بدلیل انحصار قدرت در دست محمد رضا، اراده معطوف به قدرت در احزابی نظیر حـزب مـیلیون اقبال،حزب مردم علم،کانون ترقی منصور و حزب ایران نوین هویدا،که احزاب«شه ساخته»بودند مـوضوعیتی نداشت.[143] در ایـن سال ها به میزانی که از توان دولت در پاسخگویی بـه نـیازهای روزافـزون جامعهء در حال تحول ایران کاسته می شد گـسترش دسـتگاههای سرکوب در دستور کار قرار می گرفت،نهاد سلطنت حتی بخش عمده ای از نیروها و کادرهای ذخیره خود را مـحکوم بـه عدم مداخله در سیاست کرد و بـالاتر از آنـ،هرگونه تمایل سـیاسی از جـانب طـبقه متوسط جدید و قشرهای مختلف را با سرکوب جـواب داد.مـطبوعات و رسانه ها و سایر ابزار ایدئولوژیک قادر به جلب توافق و مشروعیت سازی نبودند مضاف بر ایـنکه رژیـم کودتا نه می توانست پرچمدار ناسیونالیسم باشد و نـه دروازه های طلایی تمدن بـزرگ قـادر به اختفی حلبی آبادها بـود و نـه در فضای ساواک زده ایران-به مانند بسیاری دیگر از کشورهای جهان سوم که در آن نوک مطبوعات را می چیدند و انـتقادکنندگان حـکومت از بیم زندان یا تبعید یـا از دسـت دادن شـغل خود معمولا ساکت مـی ماندند- [144]تظاهر بـه مردم سالاری می توانست مفهومی داشته باشد.[145] شاه بـرای حـل بحران مشارکت-که بر اساس نظریه بحران،گذار از آن برای دستیابی به توسعهء سیاسی ضروری تلقی می شد- [146]و بـرای جـذب تقاضا برای فعالیت سیاسی در سال 1352 اقـدام به ایجاد حـزب رستاخیز کـرد و در اجـتماعی بـزرگ از وزراء،نمایندگان مجلسین و مقامات دولتـی نظام تک حزبی را اعلام کرد و گفت: «دوران دودوزه بازی کردن به سر آمده و جای کسی که با قانون اساسی و نـظام شـاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن مخالف است یا در زنـدان و یـا در خـارج از کـشور است.»[147] حزب مـزبور که آخرین تـلاش شـاه برای نوعی نهادسازی از بالا بود،در جلب وفاداری و جذب مشارکت طبقات اجتماعی-که عبارت از قشرهای غالب،طبقه متوسط،طبقه سـنتی،کارگران به شـدت نـاهمگون و زارعین بودند-[148]شکست خورد و استقلال کامل دولت از طبقات اجتماعی بـه عـنوان خـصیصهء مـهم دولت ایـران در دهـه 1350 شکل گرفت. [149] به نحوی که از یک سو شاهد دور شدن طبقات بالا و متوسط از سیاست و دولت و از سوی دیگر شاهد نارضایتی و مخالفت طبقه سنتی در مواجهه با سیاستهای رژیم هستیم.ماحصل این وضع جدایی کامل دولت از جـامعه مدنی بود.[150]
به تدریج قطب بندی خاصی بین مردم و شاه به وجود آمد.او به عنوان نماد و تجسم دولت پاتریمونیال مسبب تمام مشکلات و نابسامانی ها معرفی گردید و حملات بر وی متمرکز شد[151] و در سال 1357 در پی عدم توان کنترل بـحران پدیـد آمده ساقط گردید.
نتیجه گیریدیدیم که در ایران-بر خلاف غرب-به لحاظ حاکمیت طولانی استبداد،پایداری احزاب وکیفیت مشارکت سیاسی اجتماعی در قالب های مردم سالارانه(پارلمان،مطبوعات و...) همواره با مشکل روبه رو بود.و نهادهای سیاسی و احزاب یا در معرض سرکوب و اختناق بـودند یا در شـرایط التهاب و خشونت و ستیزش با هم و حذف یکدیگر قرار داشتند. ساخت قدرت یک جانبه در ایران که قدرت سیاسی در آن اصولا مشروعیت خود را از منابعی غیر از جامعه به دسـت مـی آورد،جایی برای تشکیل نهادهایی جهت مـشارکت گـروه های اجتماعی در تصمیم گیری های سیاسی باقی نمی گذاشت و در کشور ما به مانند سایر الیگارشیهای سنتی و استبداد فردی مطلقه،جامعهء سیاسی بسته ماند و جامعه مدنی،نهادها و مؤسسات آن تکامل نیافت و اصولا گروه های اجـتماعی از عـرصه مستقلی برخوردار نشدند. در حکومت استبدادی مـآلا از مـردم سالاری خبری نبود و در غیاب مردم سالاری از رقابت سیاسی نشانی نمی توان گرفت و وقتی رقابت نبود،گروه منسجم،مستقل و صاحب نظری هم یافت نمی شد که در رقابت با گروه حاکم به طرح نظرات و آرای خود بپردازد،در چنین وضعی تحزب قطعا مـطرود بـود و دولت در ایران اجازه پیدایش و گسترش احزاب و گروههای سیاسی مستقل را نمی داد. هرچند در این مقاله تلاش شد تا ارتباط بین تمرکزگرایی و استبداد حکومت مرکزی و ناپایداری نیروها و طبقات اجتماعی و احزاب سیاسی به عنوان تبلوری از تجمع مـنافع آنـها نشان دادهـ شود،لکن از سایر عوامل فرهنگی،اجتماعی و نیز عوامل خارجی نباید غافل شد.مضاف بر اینکه در درون خود احزاب نیز ضعف هایی قابل مـلاحظه است که در ناپایداری آنها قطعا اثر می گذاشت و توان لازم برای عمل حـزبی و اثـرگذاری بـر روند تحولات جامعه را از آنها سلب می کرد. یادداشت ها
[1] حسین بشیریه،جامعه شناسی سیاسی:نقش نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی،(تهران:نشر،4731)ص ص 001-89. [2] همان،ص ص 62-221. [3] محسن مدیر شانهچی،«احزاب سیاسی و توسعه نـیافتگی جـامعه ایران درسالهای 0231 تا 7531»،ایران فردا،سال دوم، شماره هشتم،ص ص 41-8. [4] سید حسین سیفزاده،«مشارکت منفعلانه و علل تداوم آن»،مجله دانـشکده حـقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران،شماره سی و یکم،(فروردین 3731)،ص ص 761-541. [5] سید حسین سیفزاده،«تحول از مشارکت منفعلانه به مشارکت فعالانه:تأملی نظری»،مجله دانـشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران،شماره سی و دوم،(تیر 37)،ص ص 49-561. [6] بارینگتن مور،ریشههای اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی،ترجمه حسین بشیریه(تهران:مرکز دانـشگاهی،9631)ص ص 11-01. [7] همان،ص 11. [8] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [9] عبد العـلی قـوام،توسعه سیاسی و تحول اداری،(تهران:قومس،1731)ص 831. [10] دیوید هلد،مدلهای دموکراسی،ترجمه عباس مخبر،(تهران:روشنگران،9631)ص 41. [11] موسی غنینژاد،«نکاتی دربارهء مردمسالاری ایرانی و سوسیالیسم ایرانی»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال ششم، شماره 3 و 4(زمستان 0731)،ص 23. [12] راهبرد » شماره 10 (صفحه 40) [13] فرانک بیلی،«ثبات و بحران،نگرانیهایی دربارهء دموکراسی»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال دوم شماره ششم،(اسفند 6631)شماره سریال 71،ص ص 01-4. [14] تام باتامور،جامعه شناسی سیاسی،ترجمه منوچهر صبوری کـاشانی(تهران:کیهان،6631)ص 03. [15] عبد الحمید ابو الحمد،مبانی علم سیاست،(تهران:قومس،1370)،ج 1،ص 410. [16] احمد نقیبزاده،«عملکرد و نقش احزاب سیاسی در جوامع امروزی»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال سوم،شماره 8 (تابستان 1368)،ص ص 11-9. [17] احمد نقیبزاده،«احزاب سیاسی و نظامی دموکراسی»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال سوم،شماره 6،(بهار 8631)، ص ص 82-52. [18] مک آیور،جامعه و حکومت،ترجمه ابراهیم علی کنی(تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب،4531)ص ص 7-652. [19] قاضی،پیشین،ص 127. [20] موریس دوورژهـ،احزاب سـیاسی،ترجمه رضا علومی(تهران:امیر کبیر،7531)ص 32. [21] موریس دوورژه،جامعه شناسی سیاسی،ترجمه ابو الفضل قاضی(تهران:دانشگاه تهران،7631)ص 464. [22] باتامور،پیشین،ص ص 56-46. [23] مدیر شانهچی،پیشین،ص 9،به نقل از منبع زیر: (به تصویر صفحه مراجعه شود) [24] آنتونی گیدنز،جامعه شناسی،ترجمه منوچهر صبوری(تهران:نشر نی،3731)ص ص 7-633. [25] دوورژه،جامعه شناسی احزاب،ص ص 6-524. [26] عبد العلی قوام،جزوه درسی نظامهای سیاسی تـطبیقی،(تهران:دانشکده اقـتصاد و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی،نیم سال دوم 46-3631). [27] باتامور،پیشین،ص 65. [28] احمد نقیبزاده،«احزاب سیسی و نظام دموکراسی»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال سوم،شماره هفتم،(تیرماه 8631)،ص 2 به نقل از منبع زیر: (به تصویر صفحه مراجعه شود) [29] سعید حجاریان،«تلقی آکادمیک از توسعه سیاسی»،راهبرد،سال اول،شماره اول،ص ص 44-83. [30] مدیر شانهچی،پیشین،ص 8-42. [31] عبد العلی قوام،جزوه درسـی نـظامهای سیاسی تطبیقی. [32] احمد رجبزاده و حسین ملکی،دانش اجتماعی،[سال اول متوسطه]،(تهران:وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،2731) ص ص 7-411. [33] زهرا شجیعی،نخبگان سیاسی ایران از انقلاب مشروطیت تا انقلاب اسلامی،(4 جلد،تهران:سخن،2731)ج 1،ص ص Z03-72. [34] علی بابایی و بهمن آقایی،فرهنگ علوم سیاسی،(تهران:ویس،1365)ج 1،ص ص 41-40. [35] مک آیور،پیشین،ص 71. [36] پوریا پیروز،«موانع توسعه در ایران،برخی عوامل تـاریخی»،اطلاعات سـیاسی-اقتصادی،سال شـشم شماره یک و دو (پاییز 0731)،ص ص 09-88 به نـقل از: (بـه تـصویر صفحه مراجعه شود) [37] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [38] داریوش آشوری،دانشنامه سیاسی،(تهران:مروارید،1366)ص 16. [39] همان،ص ص 03-923. [40] سعید حجاریان،«ساخت اقتدار سلطانی،آسیبپذیریها،بدیلها»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال نهم،شماره 7 و 8 (اردیبهشت 74)،ص ص 58-45. [41] استفن.پ.دون،سقوط و ظهور شیوه تولید آسیایی،ترجمه عباس مخبر،(تهران:نشر مرکز،1368)،ص 151. [42] تام بـاتامور،جامعه شـناسی،ترجمه سـید حسن منصور و سید حسن حسینی(تهران:امیر کبیر،1370)،ص 130. [43] همان،ص 72. [44] مرتضی راوندی،تاریخ تـحولات اجـتماعی،(تهران:جیبی،8531)،ص 595. [45] علی رضا قلی،جامعه شناسی خودکامگی،(تهران:نشر نی،1371)ص ص 9-8 و 40-39. [46] جی.آ.بویل،تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان،ترجمه حسن اندیشه(تهران:امیر کبیر،1731)ص 48. [47] فرزام جلالی،بنیان حکومت قاجار:نظام سیاسی ایـلی و دیـوانسالاری مـدرن(تهران:نشر نی،3731)ص ص 01-9. [48] م.محمدی،تحلیلی بر انقلاب اسلامی،(تهران:امیر کبیر،1370)ص 58. [49] همان،ص 95. [50] آن ک.س.لمبتون،سیری در تاریخ ایران پس از اسلام،ترجمه یـعقوب آژند(تهران:امیر کبیر،1363)،ص ص 7-186. [51] علی اکبر امینی،«در شناخت دولت»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال دوم،شماره یازدهم)(شهریور 1368)،ص ص 31-38. [52] فرهنگ رجایی،«اسطورهسازی و تاریخنگاری،افسانه و واقعیت»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال 6،شماره 5 و 6 (زمستان 1370)،ص ص 23-14. [53] قاسم افتخاری،اندیشههای سیاسی قـرن بـیستم،جزوه درسـی،(تهران:دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران). [54] سید جواد طباطبایی،زوال اندیشه سیاسی در ایران،(تهران:کویر،4731)ص 62. [55] خواجه نظام المـلک،سیاستنامه،به تـصحیح عباس اقبال(تهران:اساطیر،2731)ص 1. [56] ج.ج.ن.کرزن،ایران و قضیه ایران،ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی(2 جلد،تهران:انتشارات علمی و فرهنگی،1367)ج 1.ص 37. [57] خواجه نظام الملک،همان،ص ص 8-792. [58] ..... [59] همان،ص 52. [60] خواجه نصیر الدین طوسی،اخلاق نـاصری،تصحیح و تـوضیح مـجتبی مینوی و علیرضا حیدری(تهران:خوارزمی،1369) ص 18. [61] همان،ص ص 22-81. [62] شجیعی،پیشین،ص ص 16-06. [63] طباطبایی،زوال اندیشه...،ص ص 36-442. [64] طباطبایی،درآمدی فلسفی بر...،ص 33. [65] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [66] نیکی کدی،ریشههای انقلاب ایـران،ترجمه عـبد الرحـیم گواهی(تهران:قلم،1369)ص 42. [67] همایون کاتوزیان،«دموکراسی و توسعه اقتصادی»،کتاب توسعه،شماره 7(تابستان 37)ص 91. [68] همایون کاتوزیان،اقتصاد سیاسی ایران،ترجمه محمد رضا نفیسی و کامبیز عـزیزی،(2 جـلد،تهران:نشر مـرکز،2731)ج 1، ص 7. [69] رضا قلی،پیشین،ص 55. [70] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [71] سعید برزین،«ساختار سیاسی،طبقاتی و جمعیتی ایران»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال هشتم،شماره 9 و 01(خرداد و تیر 3731)،ص ص 12-41. [72] حمیرا مشیرزاده،«ساختار اسـتبدادی حـکومت پادشاهی و عدم رشد بورژوازی در ایران»،راهبرد،شماره 7(بهار 1374)، ص 36. [73] سید جلال الدین مدنی،تاریخ سیاسی معاصر ایران،(قم:دفتر انـتشارات اسـلامی،1631)ص 41. [74] محمد رضـا خلیلیخو،توسعه و نوسازی ایران در دوره رضا شاه،(تهران:جهاد دانشگاهی شهید بهشتی،3731)ص ص 66-46. [75] جلالی،پیشین،ص 50. [76] بویل،پیشین،ص ص 58-255. [77] کرزن،پیشین،ص ص 66-565. [78] بشیریه،پیشین،ص ص 5-200. [79] همان،ص ص 64-142. [80] سید حسن نصر و سید ولی ا...نصر،«نقد و بررسی کـتاب سـایه خدا و امام مکتوم،مذهب و نظم سیاسی و تغییرات اجتماعی در شیعیسم ایرانی از آغاز تا 1890 از سعید امیر ارجـمند»،ایراننامه،سال پنـجم،ص ص 80-174. [81] بشیریه،پیشین،ص ص 78-482. [82] کرزن،پیشین،ص 315. [83] فخر الدیـن عظیمی،بحران دموکراسی در ایران:1320 تا 1332،ترجمه هوشنگ مهدوی و بیژن نوروزی(تهران:البرز، 1372)،ص 1. [84] باری روبین،جنگ قدرتها در ایران(تهران:آشتیانی،1363)،ص ص 13-10. [85] جان فوران،«مفهوم توسعه وابـسته بـه مثابه کلیه فهم اقتصاد سیاسی ایران دوره قاجار»،ترجمه احمد تدین،مجله تاریخ معاصر ایران،کتاب چـهارم(تهران:مؤسسه پژوهـش و مـطالعات فرهنگی،1371)،ص 65 [86] همان،ص 65،به نقل از منبع زیر: (به تصویر صفحه مراجعه شود) [87] همان،ص 66. [88] لمبتون،پیشین،ص ص 6-412. [89] کاتوزیان،اقتصاد سیاسی ایران،جلد اول،ص ص 3-201. [90] حامد الگار،دین و دولت در ایران:نقش علما در دوره قاجار،ترجمه ابـو القـاسم سـری(تهران:توس،1396)ص 307. [91] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [92] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [93] حمید عنایت،«انقلاب ایران سال 1979،مذهب به عـنوان ایـدئولوژی سیاسی»،ترجمه مینا منتظر لطف،فرهنگ توسعه ،شماره 4،ص ص 9-4. [94] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [95] شجیعی،پیشین،ص 75. [96] خلیلیخو،پیشین،ص 60 به نقل از:یحیی دولتآبادی،تاریخ معاصر یا حیات یـحیی،(4 جـلد،تهران:فردوسی و عطار، 1361)،ج 2،ص 53. [97] همان. [98] احمد کسروی،تاریخ هیجده ساله آذربایجان بازمانده تاریخ مشروطه ایران،(تهران:امیر کبیر،1371)ص ص 6-774. [99] همایون کاتوزیان،«دموکراسی،دیکتاتوری و مـسؤولیت مـلت»،اطلاعات سیاسی-اقتصادی،سال هفتم شماره 7 و 8(بهار 1372)،ص 4. [100] کاتوزیان،اقتصاد سیاسی ایران،ج 1،ص 811. [101] آشوری،پیشین،16-951. [102] مدنی،پیشین،24-115. [103] ابو الفـضل قـاسمی،«تاریخچه جـبهه ملی ایران»،نشریه حزب ایران،(اسفند 1375)،ص 6. [104] محمود طلوعی،خاطرات دو سـفیر،(تهران:علم،1373)ص 53. [105] محمود طـلوعی،پدر و پسر:ناگفتهها از زندگی و روزگار پهلویها،(تهران:علم،1372)ص241. [106] مدنی،پیشین،ص 131. [107] رویین،پیشین،ص 23. [108] حسین فردوست،ظهور و سقوط سلطنت پهلوی،(2 جلد،تهران:مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی،1370)ج 1،ص 76. [109] خلیلیخو،پیشین،ص 222 بـه نـقل از: مهدی قلی خان هدایت مخبر السـلطنه،خاطرات و خـطرات(گوشهای از تاریخ شـش پادشـاه و گـوشهای از دوران زندگانی من)، (تهران:زوار،1344)ص 386. [110] محمود طلوعی،داستان انقلاب،(تهران:علم،1371)ص 576. [111] جامی،گذشته چراغ راه آیـنده اسـت و تاریخ ایران در فاصله دو کودتا 1299-1332،(تهران:ققنوس،1367)ص 121. [112] عظیمی،پیشین،ص ص 13-10. [113] همان،ص 28. [114] کاتوزیان،اقتصاد سیاسی ایران،ج 2،ص ص 12-11. [115] همان،جلد اول،ص 15. [116] جامی،پیشین،ص ص 22-118. [117] عظیمی،پیشین،ص ص 46-44. [118] باقر عاقلی،روزشمار تاریخ از مشروطه تا انـقلاب اسـلامی،(2 جلد،تهران:گفتار،1372)،ج 2،ص 12. [119] آسیه میرآقایی،موانع ساختاری توسعه 1340 تـا 1357،رساله فوق لیسانس(دانشکدهء حـقوق و عـلوم سیاسی دانشگاه تهران،1371)،ص 27. [120] (به تصویر صفحه مـراجعه شود) [121] بهرام افـراسیابی،ایران و تاریخ از کودتا تا انقلاب،(تهران:زرین،1364)،ص ص 44-224. [122] مایکل لدین و ویلیام لوییس،کارتر و سقوط شاه،روایت دست اول،ترجمه ناصر ایـرانی(تهران:امیر کـبیر،3631)،ص 32. [123] سید حمید روحانی،بررسی و تحلیلی از نهضت امـام خـمینی،(تهران:انتشارات راه امـام،بیتا)،ص 717. [124] (به تصویر صفحه مـراجعه شود) [125] غلامرضا نـجاتی،تاریخ سیاسی بیست و پنج سـاله ایـران از کودتا تا انقلاب(2 جلد،تهران:رسا،1371)ج 1 ص 259. [126] محمد رضا پهلوی،انقلاب سفید،(تهران:وزارت آموزش و پرورش،بیتا)ص ص 8-47. [127] اسکندر دلدم،زندگی و خاطرات امیر عباس هـویدا(تهران:گلفام،1372)ص 177. [128] عنایت،پیشین،ص ص 9-4. [129] حسین تبریزنیا،علل ناپایداری احزاب سیاسی در ایران،(تهران:مرکز نشر بین الملل،1371)ص 143. [130] ملک الشعراء بهار،تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران،(2 جـلد،تهران:امیر کـبیر،1371)ج 2،مقدمه ناشر. [131] همان،ج 1،ص ص 9-8. [132] منصوره اتحادیه،احزاب سیاسی در مجلس سوم 1333 و 1334 ه قـ(تهران:نشر تـاریخ ایـران،1371)ص ص 11-100. [133] کسروی،پیشین،ص 766. [134] تبریزنیا،پیشین،ص 267. [135] بهار،پیشین،ج 2،صـ ص 25-20. [136] ساموئل هـانتینگتون،سامان سیاسی در جوامع دسـتخوش دگـرگونی،ترجمه محسن ثلاثی(تهران،علم،1370)،ص 584. [137] تبریزنیا،پیشین،ص 53. [138] حسین میر،تشکیلات فراماسونری در ایران(تهران:علمی،1371)،ص 355. [139] علیرضا ازغندی،جزوه درسی تاریخ تحولات ایران سالهای 1320-1332 شمسی،(تهران:دانشکده علوم اقتصادی و سیاسی دانـشگاه شـهید بـهشتی،نیم سال اول سال تحصیلی 64-63. [140] پیتر آوری،تاریخ معاصر ایران از پهـلوی تـا 28 مـرداد 1332،تـرجمه مـحمد رفـیعی در آبادی،(تهران:عطایی،بیتا)،ص 112. [141] ازغندی،پیشین. [142] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [143] عباس کشاورز شکری،مسایل توسعه سیاسی در ایران تجدید سنت دینی و تطبیق آن با شرایط توسعه سیاسی،(تحقیق ارایه شده در درس مسایل توسعه سیاسی ایران،دانشگاه تهران،دوره دکتری،1373). [144] مایرون وینر،نوسازی جامعه،ترجمه رحـمت اله مقدم مراغهای(تهران:فرانکلین،1350)ص 175. [145] سعید حجاریان،«ناموزونی فرایند توسعه سیاسی در کشورهای پیرامونی»،راهبرد،سال دوم،شماره 2(زمستان 1372)، ص 68. [146] سید حسین سیفزاده،نوسازی و دگرگونی سیاسی،(تهران:سفیر،1368)ص ص 86-171. [147] عاقلی،پیشین،ص 294. [148] احمد اشرف و علی بنوعزیزی،«طبقات اجتماعی در دوره پهلوی»،ترجمه عماد افروغ،راهبرد،سال دوم،شماره 2 (زمستان 1372)،ص ص 26-102. [149] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [150] (به تصویر صفحه مراجعه شود) [151] (به تصویر صفحه مراجعه شود) موضوعات مرتبط: حکومت شناسی [ دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 7:27 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||