|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
برداشت ایدئولوژیک از دینایدئولوژی ها راه چاره های عقیدتی در محیطِ بخش انسان ساخته ی ساحت دینی زندگی انسان ها، جوانه می زنند، به عبارتی، اگرچه ایدئولوژی های برگرفته از شرایع الهی، رُستنگاهی آسمانی دارند ولی در رَستنگاهِ «فرهنگ دینی» یعنی بخش انسان ساخته ی ساحت دینی زندگی بشر، پذیرفته می شوند و در حیطه رفتارهای منطبق با آن «آغازگاهِ» خود را رقم می زنند.
در پرتو «برداشت ایدئولوژیک از دین»، مفاهیم دینی غلظتی عملی می یابند و برتوسن تیزپای عمل در حوزه ی رفتارهای سیاسی به معنای «ایجاد پیامدهای سیاسی عمل» بر بستر وقایع زمینی در آغوش زمان، می تازند. مفاهیمی چون جهاد، انتظار، شهادت و... به گونه ای تفسیر می شوند که انسان را به سوی «عمل» به ویژه «عمل سیاسی» سوق می دهند.
با این تعریف از دین و برداشت ایدئولوژیک از آن، و فضای حاصل از نگرش پیش گفته، بر آنم که در چارچوب نظریات غلیظ تر آکادمیک به این پرسش پاسخ گویم که آیا دین در دگرگونی های اجتماعی مؤثر است؟ برای پاسخ به این پرسش در چنین چارچوبی می خواهم بر این نکته تأکید نمایم که اگر «دین» را از جنسِ «اندیشه، روحیه، ذهن یا قوه ذهنی «Subjective» یا اندیشه «Mentality» بدانیم؛ و «دگرگونی های اجتماعی» را از جنسِ عین «Objective» یا «exact» بخوانیم، در خواهیم یافت که جهت تعمق بیشتر در ارتباط میان دین و دگرگونی های اجتماعی باید ارتباط میان ذهن و عین را باز شکافیم:
«دین» به مثابه امری با غلظت «ذهنی»دگرگونی های اجتماعی به مثابه امری با بازتاب غلیظ «عینی»
اندیشهبرعمل
چه تأثیری دارد؟
این گفته اگوست کنت پوزیتیویسیت که تاریخ انسان را باید بر حسب «تاریخ اندیشه ی انسان» دریافت؛ از اهمیتی به سزا در نگرش ایده آلیستی در ارتباط با «اصالت ذهن» در برابر «اصالت عین» برخوردار است؛ این در حالی است که گروهی دیگر بر «اصالت عین» تأکید نموده اند؛ طرفداران این دیدگاه می گویند: «اندیشه ها مهمّ اند، ولی عواملی که در نهایت تاریخ انسان را تعیین می کنند، مادی هستند. اوّلی به «انسان متفکر و اندیشمند» و دوّمی به «انسان سازنده و تولیدگر» توجّه دارد. به همین سبب است که مارکس می گوید: «تاریخ محصول کار آدمی است.». این رودررویی در حالی ادامه یافت که بسیاری از اندیشمندان این عوامل را کاملاً تابع یکدیگر قرار ندادند، بلکه بر اهمیت هر دو اصرار ورزیدند. این جمع بر این نکته تأکید داشتند که بحث از اصالت هر کدام از این دو کاربردی نخواهد بود مگر آنکه ما به جای تعمق در «اصالت» هر یک از این دو ذهن و عین به «ارتباطِ» میان ذهن و عین بیاندیشیم؛ این گروه کثیر ضمن اذعان بر اهمیت توأمان ذهن و عین؛ به ارتباط میان این دو و «نحوه ی ارتباط» آنها اهمیت می دهند.
با این وصف در مطالعه ی ادبیات مربوط به موضوع، کلاً، چهار موضع متفاوت در این زمینه وجود دارد: 1 مارکسیتی، 2 ایده آلیستی، 3 کنش متقابل، 4 تغییرات متقارن. این مواضع بر حسب آنکه کدامیک از این عوامل را از لحاظ علّی، مهمّ تر بدانند با یکدیگر تفاوت دارند.(11)
موضع مارکسیتی بر اهمیت نهایی عوامل مادّی تأکید می کند. تأکید بر نهایی در اینجا اهمیت دارد، زیرا مارکسیتها نقش اندیشه را نادیده نمی گیرند. متفکران زیادی وجود دارند که با «مارکسیسمی خیالی» می جنگند «و همواره در برابر آن اهمیت عوامل ایدئولوژیک را مطرح می کنند که هیچ متفکر جدّی هرگز منکر آن نبوده است.» روش مارکسیستی با بررسی واقعیت انسانی سروکار دارد؛ نه حقیقت روحانی او؛ وقتی که عوامل مادی نقطه عزیمت باشد، به «اندیشه راه می برد»؛ در حالی که به قول «لوسین گلدمن»(12): وقتی انسان از تاریخ اندیشه ها شروع کند، به ناگریز به واقعیت اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود.»(12) به نظر مارکسیت ها، اندیشه ها مهم اند ولی در تحلیل نهایی، «عوامل مادی» تعیین کننده ی تاریخند.
موضع مارکسیتی اندیشه ها و ایدئولوژی ها را چنانکه قبلاً اشاره شد، محصول زیربنای مادی جامعه می پندارند؛ دیدگاه این گروه در جوهره ی خود حاصل این ادعاست که اندیشه ها از فرایندهای اجتماعی منشأ می گیرند، امّا پس از آن می توانند در پیشرفت اجتماعی بعدی اهمیت پیدا کنند. اندیشه ها بیان آگاهانه دگرگونی های تحقق یافته در اوضاع مادی هستند؛ امّا به محض پیدایش، به ابزار نیرومندی در جهت تکمیل و تحقق هر چه بیشتر آن شرایط مادی تبدیل می گردند. علاوه بر این عقاید قادرند از حیث مکان و زمان منتقل گردند، به طوری که بر جوامع دیگر و شرایط مادی آن جوامع تأثیر گذارند.
موضع ایده آلیستی در مطالعه ی دگرگونی نقش مسلط را از آن اندیشه ها می داند. قبلاً متذکر شدم که پدر جامعه شناسی، اگوست کنت، معتقد بود که تاریخ انسان را باید بر حسب «تاریخ اندیشه انسان» دریافت. بدین جهت کنت در برخورد با دگرگونی اساسا یک ایدآلیست مفروض شده است که بر دستیابی به یک جامعه انسانی تر از طریق استفاده روزافزون از خرد تأکید می کرد. «آلفرد نورث وایتهد»(13) نیز با بیان این جمله که: «هر نظر کلی همواره برای نظم موجود خطرناک است.»(13) منعکس دهنده ی دیدگاه ایدآلیستی است. وی کوشید نشان دهد که چگونه عقاید انسان ها را به تغییر نظم اجتماعی خود، وادار می کند. به عقیده ی او «اندیشه ها به عنوان تبیین هایی از رسوم پدیدار می شوند و به پایه ریزی شیوه های نوین و نهادهای جدیدی انجامند.»(14) تمدن از قرارداد اجتماعی سرچشمه نگرفته است، یعنی مردم دور هم جمع نشده اند تا درباره عقایدی که بعدا مسیر تاریخ را شکل بخشیدند، توافق کنند، بلکه اوّلین «کوشش این بوده که عقایدی را که معرّف وضعیت های رفتاری و جریان های عاطفی حاکم بر زندگیشان بوده است، گام به گام متداول گردانند.»، درست است که عقاید شکل رفتار را معین کرده اند، ولی تجربه بر اندیشه مقدم است. بدین ترتیب وایتهد برای عقاید یک منشأ وجودی و مادی قایل می شود، ولی در امر تکامل تمدن، تقدّم را به نیروی عقاید می دهد.
در این میان هگل را باید متنفذترین چهره ی این گروه دانست. او بیان کرد که تاریخ عبارت است از تکامل روح در زمان. هگل روح را مطلق می داند؛ روح اصل مرکزی مقام وجود است. روح یک فرایند است، فرایندی دیالکتیکی از (در خود) مرحله ناآگاهانه به (برای خود) مرحله آگاهانه . این پویش به طور مداوم مستلزم ایجاد تضادهای جدیدی است که در تز می روید و با ظهور آنتی تز متولّد می شود و با فایق آمدن بر آن تضادها، «سنتز» را حاصل می آورد. بدین ترتیب، هر پدیده ضد خود را پدید می آورد و با آن در ستیز می افتد. ماحصل این ستیز انهدام جزیی هر دوی آنها، یعنی تز و آنتی تز و ایجاد پدیده ی جدیدی است که از هر دو بزرگتر و جامع تر است؛ و هر جنبه از آن دورا که آینده ای داشته اند در خود جمع کرده است. او در کتاب منطق مادون Lesser Logicنوشت که دیالکتیک «اصل اساسی همه ی حرکتها و همه فعالیتی است که در واقعیت یافت می گردد... می توان هر آنچه را که در پیرامون ما قرار گرفته است دال بر وجود دیالکتیک دانست.»(15)
او حتی دیالکتیک را انگاره ای برای کل وجود دانست که در طبیعت و تاریخ واقعیت وجودی می یابد؛ لذا، تاریخ روحی است که در زمان ریخته شده و وجود خارجی یافته است.» در این فرایند دولت که تجلّی مثل الهی بر زمین است از اهمیت به سزایی برخوردار است. دگرگونی ها مداوم در دولت منجر به ترقّی می شود، زیرا «روح جهان» به طور فزاینده ای در عملکردها و سازمان های دولتی تجسم می یابد. او به صراحت گفت: «ملتی که به آن دمی از ایده روح حاکم بر جهان به شکل یک اصل طبیعی متصف شده باشد، در سیر پیشرفت خود آگاهیِ متحول ِذهنِ جهانی، از قدرتِ تأثیرگذاری کامل بر آن برخوردار شده است.»(16) این ملّت مسلط خواهد بود، زیرا «آلت اجرایی روح» در یک عصر به خصوص است. بدین ترتیب ایده آلیسم عینی هگل به پرستش دولت می انجامد. دگرگونی محصول فعالیت روح در انسانها و ملتها و بخصوص در دولت است و فرد با مشارکت در آن دولت به کمال می رسد.
موضع سوّم درباره مناسبات بین عوامل مادی و غیرمادی موضع «کنش متقابل» است. این موضع بر آن است که بین اندیشه ها و عوامل مادی «کنش متقابل» وجود دارد، و برای هر یک وزن کم وبیش یکسانی قایل است. موضع اخیر در واقع این دیدگاه را از موضع قبلی متمایز می کند، زیرا مواضع مزبور نیز کنش متقابل بین اندیشه و ماده را می پذیرفتند ولی نقش مسلط را به یکی از آندو می دانند. «وندل بل»(14) با مطالعه ی تأثیر افزایش ارتقاء وضع حقوق بشر در جامائیکا که به واسطه ای آن تعداد بیشتری از مردم از حقوق مدنی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی گوناگون برخوردار شده اند را در نتیجه حال نهایی تضادهای بین اندیشه ها و واقعیت به وجود آمدند.
چهارمین موضع عبارت است از «تغییر متقارن» یعنی اندیشه ها و عوامل مادی همراه با هم دگرگون می شوند اگر چه این تغییر در آنها لزوما همزمان صورت نمی گیرد و تشخیص هر گونه رابطه علّی بین این دو ممکن نیست، به نظر می رسد که موضع برینتون(15) درباره انقلاب از این قاعده پیروی می کند. برینتون معتقد است عقاید همواره بخشی از وضعیت ماقبل انقلابی محسوب می شوند. بدون عقاید انقلابی صورت نمی گیرد. مع هذا، غرض وی این نیست که عقاید باعث انقلاب می شوند یا می توان یک انقلاب را از طریق سانسور عقاید در نطفه خفه کرد؛ بلکه او معتقد است که ایده ها همیشه بخشی از مجموعه متغیرهایی هستند که در وقوع انقلابات نقش دارند.
او در کتاب کالبدشکافی چهار انقلاب(16) متذکر می شود که در اوضاع ماقبل انقلابی، همواره پاره ای از نارضایتی ها در ورود شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود است؛ و بیان آرمان ها و شیوه های تحقق آنها نارضایتی های فوق را تشدید می کند، از این رو، آنچه که در انقلابات مشترک است، بیان عقاید است و نه عقاید بخصوص، که می تواند در انقلابات مختلف عمیقا متفاوت باشد.
پرسه ی حاضر قبل از نتیجه گیری این بحث موضع پنجمی را به این مواضع می افزاید؛ این رویکرد بر دو مفهوم «اوّلیت» و «اولویّت» استوار می باشد. «اوّلیت» ضرورت ظهور است و «اولویّت» دلیل حضور «اولویّت» در پهن دشتِ «اوّلیت» حاصل، بروز و ظهور پیدا می کند. با توجه به این معنا،باید «اوّلیت» را به «عین» بخشید و «اولویّت» را در «ذهن» دانست. «ذهن» اصالت دارد، ولی در بستر «عینیت» شکل می پذیرد. به همان گونه که «انسان» نخست شکل جسمانی می یابد و سپس ماهیت روحانی در او رسوخ می کند؛ لذا اصل وجودی از آنِ «عین» است. ولی «هستی و اصالت معنایی» از آنِ «ذهن» است.
بررسی مواضع پنجگانه ی فوق نمایانگر آن است که در هر پنج نگرش فوق، «ذهنیت ها» و «اندیشه ها» همیشه بخشی از متغیرهای دخیل در امر دگرگونی را شامل می شوند؛ حتی مارکسیست ها بر این امر اعتقاد دارند که اندیشه ها و ذهنیت های حاصل از عینیات در مراحل تاریخی در شکل گیری دگرگونی ها از اهمیتی به سزا برخوردارند. پس اگر بپذیریم که ذهن بر عین و اندیشه بر فعل تأثیر می گذارد؛ باید قبول کنیم که دین، فرهنگ دینی و ایدئولوژی عوامل تأثیرگذار بر دگرگونی های اجتماعی است؛ رابرت اچ. لاور (17) معتقد است شواهدی موجود است که نشان می دهد عقاید، یا به ویژه ایدئولوژی ها، متغیرهای مستقلی در امر دگرگونی هستند. در امر دگرگونی، عقاید مکانیسم های مسلط را تشکیل می دهند، این نکته را نمی توان انکار کرد که انسان ها بر مبنای عقاید عمل می کنند.
لاور می نویسد: «به فرض آنکه عقاید یا ایدئولوژی ها ممکن است متغیرهای مستقلی در امر دگرگونی باشند، باز این سؤال مطرح می شود که آنها دقیقا چگونه بر آن دگرگونی اثر می گذارند.؟ وی از قول اشپینگلر (18) به طور کلی عملکرد ایدئولوژی ها را در: 1) بازداری؛ 2) کندسازی؛ 3) تسهیل یا هدایت دگرگونی دانسته است.
کارل مانهایم (19)، ایدئولوژی ها را نظام هایی از عقاید معرفی کرد که به رفتاری منتهی می گردند که نظم موجود را حفظ می کند. به گفته ی او، مفهوم ایدئولوژی این عقیده را منعکس می سازد که «گروه های حاکم می توانند در تفکراتشان آنچنان به شدت نسبت به وضعیتی ذینفع گردند که دیگر قادر به دیدن برخی حقایق، که احساس سلطه شان را مضمحل می کند، نباشند. «به طور اخص، برخی از ایدئولوژی های مذهبی دگرگونی را بازداشته اند یا فرونشانده اند. اندیشه کنفوسیوس فیلسوف و معلم اخلاق چینی با آرمانی کردن گذشته ها چون سدّی در برابر تغییرات عمل کرد. به همین گونه تفکر مسیحی در قرون وسطی بازدارنده بود، در قرون وسطی روحانیت مسیحی، ایدئولوژی مذهبی را به عنوان ابزاری برای کسب قدرت بیشتر به کار گرفت و در نتیجه از وقوع برخی دگرگونی ها جلوگیری کرد. دادگاه های تفتیش عقاید انگیزیسیون از نمونه های بارز، بازدارندگی بعضی از مکاتب و شرایع اغرافی است.
ممکن است با چنین نگرشی، این برداشت به وجود آید که ایدئولوژی ها به طور کلی و ایدئولوژی ها مذهبی به طور اخص، تنها در خدمت به تعویق انداختن دگرگونی لازم قرار می گیرند؛ امّا این نتیجه گیری نادرست است زیرا، ایدئولوژی ها، از جمله ایدئولوژی های مذهبی، می توانند تسهیل کننده ی دگرگونی نیز باشند. نظریه وبر در بررسی اخلاق پروتستان و روح کاپیتالیسم حاکی از این مدعاست.
به گفته وبر، توسعه کاپیتالیسم بر اثر گرایش ویژه ای در اندیشه پروتستانی بسیار تسهیل گردیده است. این گرایش شخصیت صاحبکارانی را که گسترش کاپیتالیسم مدیون فعالیتهای آنان بود، شکل بخشید. نخست باید به مفهوم «روح کاپیتالیسم» پی برد؛ تا بتوان نکته فوق را دریافت: مقصود از روح کاپیتالیسم، «آن روحیه ای است که فرد را به جستجوی عقلایی و نظامدار سود» وامی دارد؛ نمونه این روحیه در نوشته های بنیامین فرانکلین مشاهده می شود. حال پرسش این است که چگونه پروتستانیسم و بخصوص شعبه ای از آن موسوم به کالونیسم، به این روحیه یاری رساند.
ماکس وبر معتقد است که ساده زیستی و ریاضت کشی asceticism مسیحیان منشأ برخورد عقلانی و نظامداری بوده که پیدایش کاپیتالیسم را موجب شده است. یک عنصر اساسی کاپیتالیسم معاصر، یعنی «رفتار عقلایی بر مبنای انگیزه ی تقرب به پروردگار» توسط ریاضت کشی مسیحی فراهم شده بود. زیرا در ریاضت کشی مسیحی، انگیزه فرد علاقه به سعادت معنوی خود است؛ و او می تواند اطمینان حاصل کند که از طریق عمل ریاضت کشانه از الطاف الهی برخوردار خواهد بود. ایمان موهبتی الهی بود، ولی فرد می توانست به طور ملموس، یعنی با ارائه «نوعی از رفتار مسیحی که در خدمت افزایش جلال و شکوه پروردگار بود»، ثابت کند که آن موهبت را از آن خود کرده است. اعمال انسان هرگز وی را قادر به کسب رستگاری نمی کنند، ولی آنها جزء لازمی برای اثبات این امرند که فرد رستگاری را از آن خود کرده است.»
بنابراین، ریاضت کش مسیحی به طور منظم و عقلایی زندگی معنوی خود را تنظیم می کرد. او می پذیرفت که اتلاف وقت گناهی مرگبار است، و از هرگونه لذتجویی ناشی از طیب خاطر یا تن آسایی کناره جویی می کرد.
ثروتمند شدن به پندار او ثمره ی کار و کوشش وی بود، و خود این کار و کوشش را حاصل انگیزه تقرّب به درگاه پروردگار تصور می کرد؛ موفقیت نشانه برکت خداوندی بود.
مکتب توکوگاوا در ژاپن نیز شامل همان عناصری است که وبر در اخلاف پروتستان تشریح کرده است؛ از جمله ی این عناصر می توان نصایحی درباب سختکوشی، اجتناب از اتلاف وقت، صرفه جویی و درستکاری را خاطرنشان کرد. عصر توکوگاوا بر دوره اصلاحات میجی که منجر به مدرنیزه کردن سریع ژاپن گردید، تقدّم داشت.
لاور معتقد است که برخلاف اندیشه های کنفوسیوس که نیروی محافظه کار محسوب می شود، تائوئیسم و بودائیسم زمینه ایدئولوژیکی بسیاری از شورش های دهقانی را که بر صفحه تاریخ چین می درخشند، فراهم آوردند. برخلاف اندیشه کنفوسیوس، تائوئیسم بر خودجوشی تأکید داشت. لائوتسه «در نهایت به هیچ اقتداری ایمان نداشت مگر اقتدار دل»، و تصریح می کرد که آنانی که امور انسانها را برمی گردانند باید «بر پایه ی فطرت و وجدان عمل کنند». مسیحیت در شورش تایپنیگ و بودائیسم نیز با عمل انقلابی در چین ربط داشتند. هرسه این مذاهب برای پر کردن خلایی که آئین رسمی کنفوسیوس در روح مردم ایجاد کرده بود، و برای توجیه قیام و شورش که از نظر اندیشه های کنفوسیوس عملی شنیع بود به کار گرفته می شدند. بدین ترتیب تاریخ شواهد فراوانی از نقش جاودانه ی مذهب در مبارزات سیاسی علیه دودمانهای حاکم را به نمایش گزارده است.»
در این نگرش، ایدئولوژی در دو چهره، رخ نشان می دهد، ممکن است مسیر جدید را شروع سازد و این را هم از «طریق درهم شستن نظم کهنه» و هم از راه «توضیح و معتبر ساختن نظم نوظهور» انجام می دهد. به عبارت دیگر ایدئولوژی به نظم جدید اقتدار می بخشد و در صورت تمایل نظم کهن را حمایت می کند؛ و با پایداری از نظم کهنه در پی دفاع از آن برمی آید.
دوّمین طریقی که ایدئولوژی طی آن دگرگونی را تسهیل می کند مشروع گردانیدن یا هدایت رفتاری است که منجر به تغییرات پیش بینی نشده می شود. از جمله ویژگیهای اخلاق پروتستان در توسعه سرمایه داری همین امر بود. رشد اقتصادی نتیجه خارج از دلبستگی مذهبی بود.
سوّمین طریق تسهیل دگرگونی توسط ایدئولوژی فراهم کردن اساسی برای همبستگی است. ایدئولوژی ها می توانند مکانیسم های همبستگی آفرینی باشند و موضوعات ستیزه برانگیز را، که در اغلب جوامع یافت می شوند، خنثی کنند. چهارمین طریقی که به موجب آن ایدئولوژی به تسهیل دگرگونی می پردازد، توان و نیرویی است که در انگیزه مند ساختن افراد دارد. یکی از مسائل مشترک ممالک در حال توسعه جهان این است که توده ها قانع گردند که توسعه ممکن است، حیات انسان هدفدار است؛ و از خودگذشتگی بهای کوچکی است که باید به خاطر پاداش آتی خود بپردازند. در اینجا، ایدئولوژی وارد می شود و ابزاری در جهت مدرنیزه کردن سرآمدان می گردد.
پنجمین و آخرین طریقی که ایدئولوژی به وسیله آن تغییر را تسهیل می کند، مواجه ساختن جامعه با یک تضاد است. همان طور که در مورد ایدئولوژی های مذهبی ذکر گردید، بین ایدئولوژی و واقعیت می تواند تضاد آشکاری وجود داشته باشد، به طوری که مردم مجبور شوند در جهت حل این تضاد اقدام کنند.
شیوه دیگر تأثیرگذاری ایدئولوژی برروند دگرگونی جهت دادن به آن دگرگونی است. یعنی سوق دادن دگرگونی به سمت بخصوصی که ناشی از خصوصیات یا منطق آن ایدئولوژی است؛ بسیاری از تحولات ایالات متحده را می توان به این ایدئولوژی ربط داد که تکنولوژی را حلال همه مشکلات می داند. در سطح وسیع تر، پولاک به طور مفصل استدلال کرده است که تصویری از آینده که بر ذهن اعضای یک جامعه مسلط است، مسیر دگرگونی در آن جامعه را تعیین می کند. اگرچه مانهایم بیشتر، ایدئولوژی را به مثابه نظامی از عقاید که نظم موجود را حفظ می کند، تعریف کرده است. امّا او در عین حال، تشخیص داد که نظامی از عقاید می تواند آغازگر دگرگونی در نظم موجود نیز باشد، ولی او این نظام دوّم، را به عوض ایدئولوژی، «آرمانشهر» نام نهاد؛ و گفت: اندیشه ی آرمانشهری» با وضعیتی از واقعیت که خود در آن ایجاد می شود ناهماهنگ است» و گرایش به «گسستن بندهای نظم موجود دارد.» (17)
با عنایت به این رویکرد، می توانیم ایدئولوژی را در کنار تسهیل کنندگی و فراهم کردن اساسی برای همبستگی تسریع کننده نیز بدانیم؛ اسلام انقلابی شیعه زمانی که بر «نه ظلم کنید نه ظلم پذیرید» متکی است و بیان می دارد که: بالاترین جهاد گفتن سخن حق در نزد سلطان جائر است»، به واقع، ایجاد تحرکی سریع در درهم شستن نظم «غیرمشروع» فراهم آورده است و به نظمی مشروع منطبق با شرع نوید می دهد.
از اینرو، می توان گفت که در پاسخ به این پرسش که تأثیرات ایدئولوژیک در چه راستایی صورت می پذیرد؟ باید بیان داشت: جواب مطلق به این پرسش امکان پذیر نیست و تأثیر هر مکتب و آیینی بر دگرگونی های اجتماعی؛ متأثر از سویه گیرهای فکری و داده پردازی های حُکمی ای است که آن آیین در چارچوب جهان بینی متأثر از جهان شناسی صادر می کند. دادن این حکم واحد که «دین افیون توده هاست» به همان اندازه اشتباه است که بگوییم «هر دینی سازنده ی سعادت بشری است» و در هر دو جمله منظورمان از دین، مکاتب و آیین های مختلف باشد. در چارچوب این نگرش، ادیان شرایع مختلف و مکاتب گوناگون هر یک بنابه ماهیت خود تأثیرات، متفاوت چهارگانه شامل بازدارندگی، کندسازی، تسهیل سازی و تسریع سازی را به وجود می آورند.
با عنایت به آنچه آمد، اکنون زمان آن رسیده است که به این پرسش پاسخ گوییم که دین اسلام، و فرهنگ دینی ایرانیان چه تأثیری بر انقلاب اسلامی داشته است؟ موضوعات مرتبط: فرهنگ شناسی برچسبها: فرهنگ شناسی [ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||