
1. (وَ قَالُواْ إِنْ هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا الدُّنْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ) (انعام: 29); (مشركان) گفتند: زندگىِ ديگرى غير از همين زندگى دنيوى وجود ندارد و ما هرگز (پس از مرگ) برانگيخته نمى شويم.
2. (وَ قَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ) (جاثيه: 24); (مشركان) مى گفتند: زندگىِ ديگرى غير از همين زندگى دنيوى وجود ندارد كه همواره مى ميريم و زنده مى شويم (گروهى مى ميرند و گروهى زنده مى شوند، يا از بدنى مى ميريم و در بدنى ديگر به نحو تناسخ، زنده مى شويم) و ما را جز مرور زمان نمى كشد.
3. (زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن لَّن يُبْعَثُوا قُلْ بَلَى وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ وَذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ)(تغابن: 7); كسانى كه كفر ورزيدند (از بت پرستان مكّه) پنداشتند كه هرگز برانگيخته نخواهند شد. بگو: چرا، سوگند به پروردگارم كه شما برانگيخته مى شويد و سپس به آنچه عمل كرده ايد، خبر داده مى شويد و اين (برانگيختن) بر خداوند آسان است.
4. (وَ قَالُواْ أَئِذَا كُنَّا عِظَاماً وَ رُفَاتاً أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً قُل كُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِيداً أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتَى هُوَ قُلْ عَسَى أَن يَكُونَ قَرِيباً) (اسراء: 49ـ51); و گفتند: آيا هنگامى كه ما مشتى استخوان ها و اعضاى پوسيده شديم، آيا به صورت آفريده اى تازه، برانگيخته خواهيم شد؟ بگو: شما سنگ باشيد يا آهن يا هر آفريده اى ديگر كه در اذهان شما (از نظر استحكام و عدم پذيرش حيات) بزرگ بنمايد (باز خدا در آن، روح مى دمد و آن را زنده خواهد كرد.) آنها به زودى خواهند گفت: چه كسى ما را (به حيات مجدّد) بازمى گرداند؟ بگو همان كس كه شما را نخستين بار از عدم به وجود آورد. پس فوراً سرهاى خود را به سوى تو (از روى تعجب يا استهزا) مى جنبانند و مى گويند: اين زنده شدن كى خواهد بود؟ بگو اميد آنكه نزديك باشد!
5. (وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ) (هود: 7); و اگر بگويى كه شما حتماً پس از مرگ برانگيخته مى شويد، كسانى كه كفر ورزيده اند، خواهند گفت: اين گونه سخنان نيست، مگر جادويى آشكار.
البته آيات در اين باره زياد است; آياتى از قبيل: يس: 78; نحل: 38; اسراء: 98; صافات: 16; حج: 5; مؤمنون: 82; رعد: 5; مؤمنون: 35; نحل: 67; سجده: 100 و دخان: 34. اما به همين مقدار بسنده مى شود. از مجموع اين آيات، به دست مى آيد كه عرب جاهلى اعتقادى به معاد نداشت و هميشه با ترديد به آن مى نگريست. عدم اعتقاد به معاد در اشعار جاهليت درباره اعتقاد به معاد در جاهليت، يكى از مهم ترين مواردى كه ما را براى رسيدن به اعتقاد عرب جاهلى درباره معاد كمك مى كند، مراجعه به اشعار جاهليت است. بررسى ها در اين زمينه نشان مى دهد كه عرب جاهلى اعتقادى به معاد نداشت و آن را امرى خرافه مى انگاشت. شدادبن اسودبن عبد شمس بن مالك، از شعراى جاهليت، براى كشته شدگان قريش در جنگ بدر چنين سرود:31 أَيُخبِرُنا ابن كَبْشَهَ أَنْ سَنُحْيى و كيفَ حياةُ اصداء و هام؟ أيَقْتُلُنى إذا ما كنتُ حيّاً و يُحْيينى إذا رَمَت عِظامى؟32
جواد على از بزرگ ترين محققان، و آلوسى نيز درباره جاهليت همين داستان را نقل مى كنند; ولى شعر را با اندكى تغيير بيان مى نمايند;33 هر كدام از اين روايت ها كه صحيح باشد، نشانگر انكار اعتقاد به معاد در جاهليت است.
آلوسى شعرى ديگر بدين مضمون نقل مى كند:34 حياةٌ ثمّ موتٌ ثمّ نشر حديثُ خرافه يا أمَّ عمر!35 البته سكّرى مى گويد: بيشتر جاهليت معتقد به معاد بودند كه اين با لحن و تفكر قرآن مردود است و معتقدان معاد بسيار كم بودند. البته آنان كه به معاد معتقد بودند ظاهراً مفهومى قريب به مفهوم اسلامى داشتند، يعنى اصل حشر و نشر، و جنت و نار را قبول داشتند، اما در كيفيت آن در كتاب هاى تاريخى چندان سخنى به ميان نيامده است. بدين روى، نمى توان به وضوح نظر آنان را بيان كرد. البته شايد هم كلماتى مثل "حشر، نشر و حساب" پس از اسلام وارد اشعار جاهلى شده باشد; زيرا در نقل هاى پيش از اسلام در اشعار جاهلى، اين كلمات يافت نمى شد. فقط در اشعار اميّة بن ابى الصلت برخى از اين موارد يافت مى شود كه شايد تحت تأثير يهوديت و نصرانيتِ حجاز اين حرف ها را زده است. او در اشعارش به "نار، جنت و بعث" اعتقاد داشت و معاد جسمانى را قبول داشت و بهشت و جهنم را حقيقى مى دانست، نه مجازى; درست شبيه نظر اسلام.
البته شعرايى مثل الاعشى، زهير و حاتم نيز اشعارى دارند كه جواد على و ديگران در كتاب هاى خود ذكر كرده اند.36 فرقه هاى منكر معاد در جاهليت در اينجا سه فرقه از جاهليت ذكر مى شود و اعتقاد آنان به معاد مورد بررسى قرار مى گيرد:
الف. دهريه
دهريان منكر معاد بودند و اعتقاد داشتند: مرگ و زندگى ـ هر دو ـ در اين جهان است و مى گفتند: "ما هى الاّ حياتنا الدنيا نموت نحن و يحيا أبناؤنا بعدنا." آنان زندگى فرزندانشان را پس از خودشان، همان حيات خودشان مى دانستند; چون مى گفتند. آنها از ما هستند آنها به حيات فرزندانشان زنده هستند و معتقدند: اين دهر و زمان است كه ما را مى كُشد و فنا مى كند، و به اين معنا، آنها حيات را فعل مستمرى مى دانستند كه انتها ندارد و هر نسلى را دوره اى از حيات است و وقتى عمر انسان تمام شد عمر نسل او شروع مى شود و اين گونه "موت" و "حيات" را تفسير مى كردند.37 عمر فروخ نيز شعرى را از جاهليت نقل مى كند كه دال بر نظريه "دهر" است: ان ينقُصِ الدهر منّى مرّهً لِبلىً فالدهرُ ارودُ بالاقوام ذو غِيَر و انّا سوف تُدرِكنا لمنايا
مقدرهً لنا و مُقَدّرينا.38
علّامه طباطبائى در ذيل آيه 24 سوره جاثيه (وَ قَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ)، نظر خاصى دارد و چنين مى فرمايد: راغب گفته: كلمه "دهر" در اصل، به معناى طولِ مدت عالم، از اول پيدايش تا آخر انقراض آن بوده و در آيه شريفه (هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ)(انسان: 1) به همين معناست; ولى پس از آن، هر مدت طولانى را هم "دهر" گفته اند. معناى اين كلمه با معناى كلمه "زمان" فرق دارد; زيرا كلمه "زمان"، هم به مدت بسيار اطلاق مى شود و هم به مدت اندك. و آيه شريفه به گونه اى كه از سياقش استفاده مى شود ـ چون سياقش سياق احتجاج عليه وثنى مذهبان است كه صانع را قبول دارند، ولى منكر معادند ـ بايد حكايت كلام مشركان باشد كه گفتيم منكر معادند، نه كلام دهرى مذهبان كه هم مبدأ را منكرند و هم معاد را و تمامى بود و نبود حوادث را كار دهر مى دانند; زيرا در آيات قبل، هيچ سخنى از دهرى ها به ميان نيامده بود تا بگوييم: اين آيه هم مربوط به ايشان است.
پس ضمير "هى" در جمله (مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا) به حيات برمى گردد و معنايش اين است كه ما هيچ حياتى نداريم، مگر همين حيات دنيا، و ديگر ماوراى آن، حياتى نيست. پس حياتى كه دين الهى ادعا دارد پس از مردن، روزى زنده مى شويم و حيات ديگرى را از سر مى گيريم به نام "حيات آخرت"، وجود ندارد و اين خود قرينه اى است كه اين احتمال را تأييد مى كند كه مراد از جمله (نَمُوتُ وَنَحْيَا) جمله "يموت بعضنا و يحيا بعضنا الاخر" باشد; يعنى همواره بعضى مى ميريم و بعض ديگر زنده مى مانيم; بزرگ سالان مى ميرند و نوباوگان جاى آنها را مى گيرند و به اين وسيله، بقاى نسلِ انسانى استمرار مى يابد.
اين احتمال را جمله (وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ)نيز تا اندازه اى تأييد مى كند; زيرا اِشعار به استمرار دارد. بنابراين، معناى آيه چنين مى شود: مشركان گفتند: حياتى نيست، مگر همين حيات دنيايى ما كه با آن در دنيا زندگى مى كنيم. پس همواره بعضى از ما ـ يعنى سالخوردگان ـ مى ميرند و بعضى ديگر ـ يعنى اخلاف و نسل هاى جديد ـ زنده مى مانند و ما را جز دهر و روزگار، كسى هلاك نمى كند. اين گذشت زمان است كه هر نوى را كهنه، و هر سالمى را فاسد، و هر زنده اى را آماده مرگ مى سازد.
پس مسئله مرگ عبارت از انتقال از خانه اى به خانه ديگر كه منتهى به بعث و بازگشت به سوى خدا باشد، نيست، و چه بسا كه اين كلام، گفتار بعضى از جاهلان و عوام از وثنيتِ عرب باشد، وگرنه اين با عقيده وثنيت سازگار نيست; زيرا عقيده اى كه در بين وثنى ها وجود دارد عقيده "تناسخ" است مبنى بر اينكه وقتى انسان ـ البته انسان تكامل نيافته ـ مى ميرد، جانش به كالبدى منتقل شود كه در حال خلقت است.
حال اگر جانى كه از بدن قبلى جدا شده، در آن بدن سعادتى كسب كرده بوده، به بدن جديد منتقل مى شود و در آن بدن متنعّم و سعادتمند مى گردد، و اگر در بدن اول شقاوت كسب كرده باشد، به بدنى متعلّق مى شود كه در آن معذّب باشد تا كيفر خود را ببيند، و همچنين از اين بدن به بدنى ديگر. اين وثنى ها منكر استناد مرگ به وساطت ملائكه نيستند; آنها نيز قايلند كه مرگ نيز مانند زندگى، به وساطت ملائكه انجام مى شود و به همين دليل، گفتيم: اعتقاد به تناسخ در بين وثنى ها وجود داشته است. بعضى از مفسّران گفته اند: مراد آيه همان تناسخ وثنى هاست، و معنايش اين است كه وثنى ها مى گويند: زندگى همين زندگى دنيايى ماست و ما تا ابد از دنيا بيرون نمى شويم، و اگر در دنيا مى ميريم، بعد از مردن، به بدنى ديگر متعلّق مى گرديم.
و همچنين پس از آن بدن، باز به بدنى ديگر مى رويم، و ما را نابود نمى كند، مگر دهر. اين تفسير بدى نيست، اما با گفتارى كه در ذيل، از ايشان نقل مى كند كه گفته اند (وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ)نمى سازد; چون بنابر قول به "تناسخ"، ديگر هلاكتى در كار نيست، مگر اينكه آن را چنين توجيه كنيم كه مرادشان از هلاك كردنِ دهر، اين است كه دهر وسيله اى است كه فرشته موكّل بر مرگ از آن استفاده نموده، هر كسى را بخواهد به آن وسيله مى ميراند.
اشكال ديگر اين توجيه آن است كه با حجتى كه بعدتر از ايشان نقل كرده كه گفته اند: (فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ) (دخان: 36) سازگارى ندارد; چون ظاهر اين كلام آن است كه گويندگان آن معتقد بودند: پدرانشان بكلى معدوم شده اند و ذواتشان باطل گشته. البته در معناى آيه وجوه ديگرى نيز آورده اند كه قابل اعتنا نيست; مثل اينكه بعضى از ايشان گفته اند: معناى آيه اين است كه ما پيش از آنكه روح در كالبدمان دميده شود مردگانى بوديم و سپس هنگامى كه روح در كالبد ما دميده شد زنده شديم.
و اين آيه همان را مى گويد كه آيه (وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ) (بقره: 28) آن را خاطرنشان مى سازد. بعضى ديگر هم گفته اند: مراد از حيات، بقاى نسل است كه مجازاً آن را حيات خوانده، و معنايش اين است كه ما مى ميريم و نسل ما باقى مى ماند و وجوهى ديگر از اين قبيل.39
بررسى: آنچه از گفتار علّامه به دست مى آيد اين است كه ايشان نيز در تفسير آيه، مثل ديگران تفسير مى كند، اما اين آيه را در برابر مشركان و وثنى مذهبان قرار مى دهد، نه دهريان; يعنى همان تفسيرى را كه جواد على آورده است، مى پذيرد، اما مى گويد: به دليل ادامه آيه كه مى گويد: (فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ)، مى توانيم بفهميم كه مرادْ دهريان نبوده اند; چون سياق آيه، سياق احتجاج عليه وثنى مذهبان است كه صانع را قبول دارند، ولى منكر معادند. از اين رو، آيه بايد حكايت كلام مشركان باشد كه ـ گفتيم ـ منكر معادند، نه كلام دهرى مذهبان كه هم مبدأ را منكرند و هم معاد را و تمامى بود و نبود حوادث را كار دهر مى دانند.
ب. زنادقه
از جمله كسانى كه منكر معاد بودند قومى از قريش بودند به نام "زنادقه" كه منكر آخرت و ربوبيت بودند.40
در جاهليت، برخى به نام "زنديق" معرفى مى شدند; مثل ابوسفيان و اميّة بن خلف. برخى معتقدند: عرب، زندقه را از حيره گرفته و "زنديق" كسى است كه قايل به بقاى دهر يا قايل به نور و ظلمت و يا منكر معاد است. طبق اين حرف، نمى توان گفت زندقه را از نصرانى هاى حيره گرفته اند، بلكه شايد از آتش پرستان (معتقدان به اهريمن و اهورامزدا) گرفته باشند كه در آن زمان، در حيره تحت تأثير ايرانيان رواج داشت; زيرا "زنديق" معرّب "زنده اى" است كه از معتقدان به زند (كتاب مجوسيان) گرفته شده است. مجوسان در ميان عرب، به همين نام مشهور بودند و چون مشركان با مجوسان فارس رفت و آمد داشتند، شايد شريك قرار دادن جن براى خدا، ناشى از زندقه و تعاليم ثنويّت بوده. البته اين احتمالى است.41
بررسى: ظاهراً شايد "دهريه" و "زنادقه" در معنا دو چيز باشند، ولى در مصداق يكى هستند و يك نوع اعتقاد داشتند و بدين روى، اينجا تفسير علّامه بهتر فهميده مى شود كه مى فرمود: آنچه بيان شد نظر مشركان بود، نه دهريه; چون اگر قبول كنيم كه دهريه و زنادقه يكى بودند و قرآن درصدد جواب به آنان بود، مى توان به راحتى قضاوت كرد كه خدا درصدد پاسخ به مشركان بود كه خدا را قبول داشتند، ولى معاد را منكر بودند، نه دهريانى كه نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را.
موضوعات مرتبط:
معاد شناسی
برچسبها:
معاد شناسی