
ويسألونك عن الروح قل الروح من أمر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا" الاسراء(85)
مسئله روح يك مسئله جنجالى وپرغوغا!
براى انسان بسيار جالب است كه بتواند با عالمى غير از اينجهانى كه در آن زندگى مى كند، ارتباط پيدا كند.
مخصوصاً اگر آن عالم بتواند سدّىرا كه ميان انسان و زمانهاى گذشته، و دوستان پيشين، و پدران و مادران و نياكان است،بردارد; و از آن بالاتر، او را در جريان حوادث آينده نيز قرار دهد.
تلاش و كوششانسان براى ارتباط با جهان ارواح نيز از همين عطش سوزان روحى سرچشمه گرفتهاست.
در طول تاريخ، هميشه مدّعيانى بوده اند كه خود را با جهان ارواح مرتبطمى دانسته اند; بخصوص در قارّه هند كه زمينه هاى روحى و اجتماعى براى اين فكر زيادبوده است.
اين مسئله، در اواسط قرن نوزدهم ميلادى در آمريكاى شمالى باصطلاح «گل» كرد و موج آن بسرعت از «آمريكا» به «انگلستان» و از آنجا به ديگر كشورهاى اروپاكشيده شد.
بد نيست گزارش اين جريان را از زبان خود اروپائيهابشنويم:
«
پلاتونف» روانشناس معروف در كتاب روانشناسى خود كه به فارسى نيز ترجمهشده است، تحت عنوان «ميهمانان آن دنيا» مى نويسد:
داستان احضار روح در سال 1848 در شهر روچستر كه يكى از شهرهاى آمريكاى شمالى است بر سر زبانها افتاد; در آنسال شخصى به نام مستر فُوكْس اظهار داشت ارواح مردگان با او و نزديكانش گفتگومى كنند. فوكس و همسر و سه دخترش، پشت ميز مدوّرى قرار مى گرفتند و دستهاى خود راروى ميز، باز و معلّق نگه مى داشتند; در اين موقع صداى ميز بلند مى شد و آنها ادّعامى كردند كه ارواح دارند سؤالات آنان را پاسخ مى گويند.
بزودى در بسيارى از شهرها و خانواده هاى آمريكائى، اشخاصى پيدا شدندكه ادّعا مى كردند با ارواح آن دنيا ارتباط برقرار كرده اند. كاغذى برمى داشتند وحروف الفبا را به روى آن مى نوشتند و آن را به زير يك نعلبكى قرار مى دادند، (وانگشت خود را روى نعلبكى مى گذاردند) و با حركت نعلبكى روى حروف، پيام ارواح رادريافت مى داشتند.
ضمناً ارواح بيشتر مايل بودند توسّط مديوم ها با زنده ها صحبتكنند!
مهمانهاى آن دنيا اكثر خويشان و نزديكان احضار كنندگان ارواح بودند، ولىغالب اوقات ادّعا مى كردند كه ميهمانانشان ناپلئون يا اسكندر كبير بوده است! از اينجهت كه اكثر مردم مايل بودند با شخصيّتهاى مشهور صحبت كنند!
البتّه غلط دستورىارواح را گرفتن، مخالف ادب و نزاكت بشمار مى آمد! و هرآنچه كه ميز يا نعلبكىبه !صورت نجوا تفهيم مى كرد، داراى معانى عميقى بود!(1)
بديهى است در چنين مواقعى بازار فرصت طلبان و شيّادان هم گرممى شود، مخصوصاً كه اين كار مايه زيادى هم لازم ندارد، و كافى است يك ميز چرخان، يايك صفحه كاغذ و يك نعلبكى در اختيار داشته باشند با يك مشت ادّعا!
به همين دليل،عدّه زيادى گام در اين ميدان گذاردند، و كردند آنچه كردند! كم كم مسئله به صورتسرگرمى يا «چيزى شبيه رمّالى و جن گيرى» درآمد و خود به خود به افتضاح و ابتذالكشيده شد.
كار به جائى رسيد كه روح «شمر» را هم حاضر كردند و سند آزادى از دوزخرا كف دستش گذاشتند! با سرباز شهيد اردنى هم در ميدان جنگ شش روزه ارتباط برقرارساختند و شكرپنير به او دادند و سلام نظامى در مقابل دريافت داشتند، و مطالب مضحكديگرى از اين قبيل.
از طرفى، همين موضوع سبب احياى خرافه «تناسخ و عود ارواح» شد، و ارواح براى آمدن به اين جهان نوبت گرفتند.
ارتباط ميان مسئله «رابطه باارواح» و «عود ارواح به اين جهان» شايد به خاطر اين بود كه رنگ ابديّت بيشترى به
ارواح ببخشند، بلكه آنها را به ازل هم بكشانند، و به اين ترتيب،دايره حكومت آنها قويتر گردد.
و يا «مديومها» و گردانندگان، از دست سؤال كنندگانسمجى كه حاضر نيستند دست از سر بعضى از ارواح بردارند، و مرتّباً پرسش مى كنند، وخطر بروز پاسخهاى ضدّ و نقيض در ميان است! به اين وسيله خود را راحت نمايند، وارواح مورد نظر را به اين دنيا بفرستند و رابطه آنان قطع گردد (زيرا وقتى ارواحمجدّداً به دنيا آمدند معمولاً چيزى از گذشته را به خاطر ندارند!).
به سرعت يك اپيدمى
اين مسئله بعد از 120 سال به حكم «تقليد» يا «مُدِ اروپائى و آمريكائى» يا هرچه اسمش رابگذاريد، به كشور ما هم سرايت كرد، و مى رفت كه به صورت يك بيمارى همگانى در محيط كشور ما هم شايع گردد كه ما و جمعى ديگر بموقع آگاه شديم و با نشر مقالات متعدّد وسخنرانيها اين موضوع را در نطفه خفه كرديم. در عين اين كه ترسيم اجمالى صحيحى ازامكان ارتباط با ارواح از طرق علمى را يادآور شديم.
در اين كتاب (كه مجموعه اى از آن بحثها باضافه بحثهاى تازه و نوى است) مطالب زير مورد بررسى قرار گرفته:
*
آيا مسئله زندگى تكرارى و عود ارواح كهدر لسان علمى ما «تناسخ» و در ميان هندوها «كارما» نام دارد صحيح است يا از خرافاتاست؟
* آيا ارتباط با ارواح امكان دارد؟ * داستان ميزگرد و مانند آن تا چهاندازه اى صحّت دارد؟
* در بخش آخر كتاب پاسخ كسانى كه به بعضى از گفته هاى ماايراد كرده اند بطور مشروح آمده تا هرگونه اشتباهى در اين زمينه برطرف گردد.
120هزار نامه دعوت!
جالب توجّه اين كه ما به وسيله چند شماره مجلّه مكتب اسلام از طرفداران ميزگرد، وچرخانندگان اين مسئله! دعوت كرديم كه به قم بيايند، و اگر راست مى گويند كهمى توانند به وسيله ميز گرد با ارواح تماس پيدا كنند و نشانه دقيق بگيرند، كار خودرا در مجمعى از فضلا ارائه دهند و به جاى آنهمه گفتگو و سياه كردن صفحات روزنامه ها، طىّ يكى دو ساعت، صدق گفته هاى خود را ثابت كنند; حتّى هزينه مسافرتآنها و يك هفته پذيرائى در بهترين هتلهاى قم را متعهّد شديم، و با اينكه نسخه هاى مجلّه كه هر كدام حكم يك دعوتنامه را داشت، 120 هزار يا بيشتر بود و در همه جامنتشر شد، تنها يك نفر اعلام آمادگى كرد; هنگامى كه به او نوشتيم هرچه زودتر تشريف بياوريد كه منتظريم، از او هم خبرى نشد كه نشد!
قم ـ ناصر مكارم شيرازى
بخش اوّل: تـناسخ و عودارواح
تاريخچه و سرچشمه عقيده تـناسخ يا عودارواح
مسئله «بازگشت ارواح پس از مرگ به بدنهاى ديگر» يكى ازقديمى ترين مسائلى است كه در ميان بشر، در گذشته و امروز مورد بحث بوده است، و اينهمان است كه در كتب فلسفى و كتابهاى عقائد و مذاهب از آن تعبير به «تناسخ» مى شود.
گرچه بعضى از مدافعان اين عقيده حاضر نيستند عنوان تناسخ را براى عقيدهخود بپذيرند، ولى بايد توجّه داشت كه از نظر اصطلاحات علمى، همه دانشمندان بزرگ،تناسخ را چيزى جز «بازگشت ارواح به زندگى جديد، در بدن ديگر در همين جهان» نمى دانند، و اصرار اين افراد در انكار و حذف نام تناسخ از عقيده خود هيچ مأخذ علمىندارد و با گفتار هيچ يك از فلاسفه و دانشمندان سازگار نيست; براى نمونه:
علاّمه حلّى در توضيح گفتار خواجه نصيرالدّين طوسى در كتاب «تجريدالاعتقاد» درباره تناسخ مى گويد:
تناسخ اين است كه روحى كه مبدأ شخصيّت وموجوديّت كسى است، به بدن ديگرى برود و اساس موجوديّت او را تشكيل دهد.
از سخنانشيخ الرّئيس ابوعلى سينا در كتاب اشارات در بحث تناسخ، و همچنين از سخنان خواجهنصيرالدّين طوسى در شرح اشارات و از سخنان صدرالمتألّهين در اسفار نيز همين معنىاستفاده مى شود.
از سخنان فيلسوف معروف ملاّعبدالرّزاق لاهيجى در كتاب گوهرمراد، و از سخنان حكيم مشهور ملاّ هادى سبزوارى در شرح منظومه نيز همين مطلببرمى آيد.
نويسنده معروف اسلامى فريد وجدى در دائرة المعارف قرن بيستم تحت عنوانتناسخ (جلد دهم، صفحه 172) مى نويسد:
تناسخ مذهب كسانى است كه معتقدند روح پس ازجدائى از بدن به بدن حيوان يا انسان ديگرى مى رود تا خود را تكميل نموده، شايستهزندگى در ميان ارواح عالى در عالم قدس گردد.
اين نمونه اى از سخنان دانشمندان و فلاسفه بزرگ درباره معنى تناسخمى باشد، و شايد حتّى يك مورد را هم نتوانيم پيدا كنيم كه دانشمندى تناسخ را غير ازاين معنى كرده باشد.
منتها گاهى تناسخ را فقط به بازگشت روح در بدن انسان ديگراطلاق مى كنند، و گاهى به معنى اعم از بازگشت به بدن حيوان يا انسان ديگر.
بعضىاز فلاسفه نيز اين بحث را توسعه بيشتر داده، و چهار مرحله براى آن قائل شده اند. (دقّت كنيد).
1 ـ «نسخ» يعنى روح به بدن انسان ديگرى باز گردد.
2- «مَسْخ» هرگاه در بدن حيوانى حلول كند.
3ـ «فَسْخ» هرگاه به گياهى تعلّق گيرد.
4ـ «رَسْخ» هرگاه به يكىاز جمادات تعلّق پيدا كند!(2)
البتّه همانطور كه خواهيم ديد، دلايلى كه براى ابطال تناسخو عدم امكان بازگشت روح به زندگى ديگر در اين جهان اقامه شده، همه اين مراحل راشامل مى گردد.
دانشمندان و مورّخان معتقدند كه زادگاه اصلى اين عقيده، «هند» و «چين» بوده است، و ريشه آن در اديان باستانى آنها وجود داشته و هم اكنون نيز موجوداست; سپس از آنجا به ميان اقوام و ملل ديگر نفوذ نموده است و به گفته «شهرستانى» نويسنده «ملل و نحل» اين عقيده در غالب اقوام، كم و بيش رخنه كرده است.
احترامىكه هم اكنون هندوها براى حيوانات قائل هستند تا حدودى مربوط به همين عقيدهاست.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه بطور مسلّم در ميان فرق اسلامى هيچيك بهتناسخ معتقد نيستند; زيرا همانطور كه خواهيم ديد، بازگشت روح به زندگى جديد در اينجهان با متون آيات قرآن مجيد ابداً سازگار نيست.
فقط دسته كوچكى به عنوان «تناسخيّه» در ميان فرق اسلامى ديده مى شوند كه در گذشته وجود داشته اند ولى امروزتنها نامى از آنها در كتب «ملل و نحل» باقى مانده است.
امّا عقيده مزبور امروزدرميان محافل روحى اروپا طرفدارانى پيدا كرده كه با سماجت مخصوصى از آن دفاعمى كنند. عدّه اى هم چشم وگوش بسته درمحيط ما به دنبال آنها افتاده اند; بدون اينكه توجّه به لوازم فاسد اين عقيده داشته باشند.
انگيزه هاى تاريخى
عقيدهبازگشت روح به بدن ديگر، از كجا سرچشمه گرفته است؟
از مجموع بحثهائى كه در كتبتاريخ «عقائد و مذاهب» شده، چنين استفاده مى شود كه انگيزه اصلى اعتقاد بعضى ازپيروان مذاهب باستانى به مسئله بازگشت روح، يكى از امور زير بوده است.
1
ـ انكاررستاخيز و جهان ديگر ـ جمعى از آنان چون به جهان ديگر عقيده نداشتند و شايد آن رامحال مى پنداشتند، و از طرفى عدم پاداش نيكوكاران و بدكاران را مخالف «عدالت» خداوند مى ديدند، لذا معتقد شدند كه روح نيكوكاران مجدداً به بدن ديگرى، در همينجهان، كه از بدن نخستين به مراتب خوشبخت تر است، باز مى گردد و پاداش اعمال نيكگذشته خود را مى بيند، و روح بدكاران به بدنهايى كه در رنج و زحمت به سر مى برند، ويا ناقص الخلقه هستند بازگشته، كيفر اعمال بد خود را خواهند ديد، و در حقيقت بدينوسيله شستوشو مى شوند و تكامل مى يابند.
2
ـ توجيهى براى كودكان بيمار و معلول ـجمعى ديگر، از مشاهده پاره اى از كودكان معلول و بيمار به اين فكر فرو مى رفتند كه: اين كودكان كه گناهى نكرده اند، چرا خداوند آنها را به اين صورت آفريده و مبتلاساخته است، حتماً ارواحى كه در اينها هست، ارواح افراد شرير و گناهكار و متجاوزىبوده كه براى ديدن كيفر اعمال خود به اين صورت درآمده، و مجدّداً به اين جهانبرگشته اند تا رنج ببرند!
آنها تصوّر مى كردند كه در جهان آفرينش، وجود چنينكودكانى يك مسئله اجتناب ناپذير، و حتماً خواست خداست كه چنين باشند، در حالى كههمه ما امروز مى دانيم كه پدران و مادران مى توانند با به كار بستن اصول بهداشتى ورعايت يك سلسله قوانين علمى، و به عبارت ديگر، استفاده كردن از قوانينى كه خداوندبراى زندگى بشر در جهان آفرينش مقرّر داشته، فرزندانى كاملاً سالم به دنيا آورند. اين ما هستيم كه با عدم مراقبتهاى لازم آنها را گرفتار مى سازيم. (دقّتكنيد!)
همچنين عجز و ناتوانى از توجيه و تفسير پيروزيها و شكستهاى افرادى كهبظاهر علل روشنى براى آن ديده نمى شود، سبب پناه بردن به اين عقيده شده است. آنهامى گويند: اين گونه اشخاص، پاداش يا كفّاره اعمال خود را در زندگى پيشين، مى بينند; در حالى كه با اطّلاع از اصول روانكاوى تفسير علل اين گونه موفّقيّتها و شكستها كهبر اثر استعدادها يا كمبودهاى خاصّى است، امروز امر ساده اى است.
3
ـ عوامل روانىـ تناسخ يك عامل تسكين دهنده ـ گفتيم عقيده «بازگشت روح به زندگى جديد در اين جهان» از زمانهاى بسيار دور در ميان افراد بشر ـ بخصوص در ميان هنديها و چينيها ـ وجودداشته است.
به نظر مى رسد يكى از علل روانى اين عقيده، شكستهاى گوناگونى بوده كهبسيارى از افراد در زندگى خود با آن مواجه مى شده اند. واكنش روانى آن شكستها وناكاميها به صورتهاى گوناگونى بروز مى كرده است; گاهى به صورت «درون گرائى» و «پناهبردن به تخيّلات» و پيدا كردن گمشده خود در عالم خيال، آنچنان كه در بسيارى از شعراديده مى شود، آنها هنگامى كه محبوب گريزپاى خود را در اين جهان نمى يافتند، با «نقشرخ او» كه در عالم خيال، در وسط «جام» مى افتاد، دلخوش بوده اند! عدّه اى هم «بازگشت به زندگى جديد در اين جهان» را وسيله اى براى تسكين افكار پريشان خود قرارمى دادند.
اين افراد «شكست خورده»، براى جبران شكستها و ناكاميهاى خود چنينمى پنداشتند كه بار ديگر روح آنها در كالبد ديگرى در اين جهان قدم مى گذارد، و بهآرزوى دل در آن زندگى جديد خواهند رسيد. مثلاً اگر در عشق به دخترى شكست خورده اند،چنين تصوّر مى كردند كه آن ها در زندگى جديد در كنار او به سر خواهند برد ـ سهل استـ ممكن است به صورت خواهر و برادر! به زندگى جديد قدم بگذارند و در يك خانواده،متولّد شوند و هميشه با هم باشند!
يكى ديگر از عوامل روانى اين عقيده، اين بودهاست كه اعمال خشونت آميز خود را در انتقامجوئيها توجيه كنند. مثلاً، اعراب زمانجاهليّت كه در موضوع ارضاى حسّ انتقامجوئى پافشارى و سرسختى عجيبى داشتند، و ممكنبود كينه توزى را نسبت به شخص يا قبيله اى از پدران و نياكان خود به ارث ببرند،گاهى براى توجيه انتقامجوئى وحشيانه خود، دست به دامان اين عقيده مى زدند; آنهاعقيده داشتند هنگامى كه يكى از افراد قبيله آنها به قتل برسد، روح او در قالبپرنده اى شبيه به «بوم» كه آن را هامه مى ناميدند، قرار مى گيرد، و پيوسته در اطرافجسد مقتول دور مى زند، و ناله وحشتزائى سر مى دهد، و هنگامى كه او را در قبرمى گذارند در اطراف قبر او گردش مى كند و مرتّباً فرياد مى زند: اسقونى! اسقونى! يعنى، سيرابم كنيد... سيرابم كنيد! و تا خون قاتل ريخته نشود ناله غم انگيز اوخاموش نخواهد شد!
تأثير چنين عقيده اى در شعلهور ساختن حسِّ انتقامجوئى، قابلانكار نيست.
اكنون بايد ديد چرا و به چه دليل، فلاسفه و دانشمندانبزرگ عقيده به تناسخ را به عنوان يك عقيده خرافى، مردود شناخته اند؟
نخستين دليل بر ابطال عقيده تـناسخ: ارتجاع ممكن نيست
درست توجّه كنيد! همه مى دانيم كه موجودات زنده در اين جهان يك لحظه آرام نيستند، و دائماً از حالى به حال ديگر، و از مرحله اى به مرحله كاملتر قدم مى گذارند.
در حقيقت عقربه همه دگرگونيها و تحوّلات حياتى در موجودات زنده جهان، متوجّه به سمت تكامل و مراحل عاليتر حيات است.
نطفه اى كه از تركيب يك «اسپرم» و يك «اوول» به وجود مى آيد،شب و روز در حركت است; در آغاز به زحمت با چشم ديده مى شود و كمترين شباهتى به يك انسان ندارد، ولى به زودى دورانهاى تكاملى خود را يكى پس از ديگرى پشت سر مى گذاردو در پايان، صورت انسان كاملى به خود مى گيرد.
چيزى كه هرگز در اين قانونامكان پذير نيست، بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل يك ماهه به حال نطفه يكروزه برنمى گردد، و طفل تكامل يافته، به صورت علقه سابق در نمى آيد.
سپس هنگامىكه دوران تكامل جنينى به نهايت خود رسيد و ديگر جنين نتوانست استفاده اى از رحم كند، با يك فرمان طبيعى كه از مبدأ آفرينش صادر مى شود، اخراج مى گردد، و همانندميوه رسيده اى كه از درخت مى افتد، از رحم جدا مى شود.
همانطور كه آن سيب هرگزبه درخت بازنمى گردد، اين جنين نيز دوباره به رحم باز نخواهد گشت!
حتّى اگر جنينبر اثر برخورد به موانع و عللى نتواند دوران تكامل خود را طى كند و ماندن در رحماثرى براى او نداشته باشد و بالاخره بطور ناقص سقوط كند، باز برگشتن او به رحم همانند بازگشت ميوه كالى كه از درخت افتاده ـ ديگر ممكن نيست.
اين قانون در گياه، حيوان، انسان و بطور كلّى در سراسر جهان حيات وزندگى، عموميّت دارد و هرگز موجود زنده اى پس از طىّ يك دوران تكاملى ـ اگرچه ايندوران به صورت ناقص انجام پذيرد ـ به عقب باز نمى گردد، و دورانى كه پشت سر گذاشته شد، براى هميشه پشت سر گذاشته شده است.
فلاسفه پيشين، گاهى همين حقيقت را درلباس ديگر بيان مى كردند و مى گفتند: هر موجودى كه از «قوّه» به «فعليّت» برسد،ديگر به حال اوّل (قوّه) بازنخواهد گشت. (دقّت كنيد!)
موضوعات مرتبط:
نفس شناسی
برچسبها:
نفس شناسی