|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
زلال وحیسهیلا بهشتی قُل لا اسألُکُم عَلیه اَجراً اِلّا المَوَدّه فی القُربی. (شوری: 23) بگو! من در برابر رسالتی که انجام دادهام، از شما مردم اجر و پاداش نمیطلبم، مگر دوستی خویشاوندان و نزدیکانم را. امام رضا(ع) در توضیح این آیه و دلالت آن بر منزلت اهل بیت فرموده است: «در قرآن، مانند این آیه درباره برخی پیامبران دیگر مانند نوح، هود، صالح، لوط و شعیب7 نیز آمده است. با این تفاوت که فقط این جمله آمده است که «پاداش پیامبران فقط با خداست»، ولی مسئله «دوستی خویشاوندان» آنان مطرح نشده است. قرآن درباره رسول خاتم(ص) فرموده است اجر رسالت پیامبر، دوستی خویشان نزدیک اوست». امام رضا(ع) در ادامه میفرماید: «خداوند، دوستی اهل بیت پیامبر را به این دلیل واجب کرده است که میدانسته اهل بیت پیامبر اسلام(ص)، هرگز از دین الهی روی بر نمیتابند و هرگز به گمراهی و کجروی کشیده نمیشوند». امام رضا(ع) میافزاید: «پس از نزول این آیه و پیش از آنکه آیه برای مردم خوانده شود، رسول خدا(ص) در میان پیروان خود به ستایش پروردگار پرداخت و فرمود: «ای مردم! خداوند تکلیفی را بر شما واجب کرده است، آیا این وظیفه را انجام خواهید داد؟» هیچ کس به این پرسش پیامبر(ص) پاسخی نداد؛ زیرا آنها گمان کردند این تکلیف، نوعی پرداخت وجه مادی است. روز دوم و سوم نیز رسول خدا(ص) همین مسئله را تکرار کرد و همچنان مخاطبان پیامبر سکوت کردند تا اینکه رسول خدا(ص) فرمود: «این تکلیف، درباره (امور مالی و) پرداخت طلا و نقره و خوردنیها و نوشیدنیها نیست.» مردم پرسیدند: اگر درباره این امور نیست، پس درباره چیست؟ پس رسول خدا(ص) آیهای را که بر او نازل شده بود، برای مردم قرائت کرد و فرمود: «اجر رسالت من، دوستی اهل بیت من است.» مردم با شنیدن این آیه گفتند: ما این فرمان الهی را میپذیریم و این واجب را به جای خواهیم آورد. امام رضا(ع) در ادامه سخن میفرماید: «اما بیشتر مردم به این تکلیف الهی عمل و به این پیمان وفا نکردند».[1]
یک جرعه آفتابپیامبر اکرم(ص): «کسی که دوست دارد خندان و با روی گشاده خداوند را دیدار کند، باید از محبت و ولایت علی بن موسی الرضا(ع) بهرهمند باشد».[2] امام رضا(ع): «هیچ یک از دوستانم مرا با شناخت حقم زیارت نمیکند، مگر اینکه در روز قیامت شفاعتم از او پذیرفته میشود».[3] «از ما نیست آن که دنیای خود را برای دینش و دین خود را برای دنیایش ترک کند».[4] «آن که صاحب نعمت است، باید بر هزینه خانوادهاش وسعت بخشد».[5] «تو نیز از رأی کسی که از نظر مصلحت اندیشانه تو پیروی نکرد، پیروی نکن! منتظر باش، حادثهای ناخوشایند او را اصلاح خواهد کرد».[6] «هرکه مسلمان فقیری را ببیند و آن گونه که به ثروتمندان سلام میکند، به او سلام نکند، روز قیامت درحالی به دیدار خدا میرود که پروردگار بر او خشمگین است».[7] «هرکس از خدا توفیق بخواهد و تلاش نکند، خود را مسخره کرده است».[8]
تولد خورشیدسهیلا بهشتی ابوالحسن، علی بن موسی(ع) ملقب به «رضا»، هشتمین پیشوای شیعیان، در سال 148 هجری دیده بر جهان گشود. برای آن امام القابی بیان شده که عبارتند از: صابر، فاضل، شمس الشموس، غوث اللَهَفان (فریادرس بیچارگان)، عالم آل محمد و امام الرئوف، ولی مشهورترین لقب آن حضرت، «رضا» است. بنابر روایتی که در کتاب عیون اخبار الرضا نقل شده، دلیل ملقب بودن علی بن موسی(ع) به رضا این بوده است که هم دشمنان مخالف و هم دوستان موافق، به (ولایتعهدی ایشان) رضایت دادند و چنین موقعیتی برای هیچ یک از پدران آن حضرت فراهم نشده بود. ازاین رو، در میان امامان معصوم، او به «رضا» ملقب شد.[9] بیست سال از دوران امامت حضرت رضا(ع)، با حکومت سه تن از خلفای عباسی؛ یعنی هارون، امین و مأمون همزمان بود. بیشتر عمر آن حضرت در مدینه سپری شد و ایشان شاگردان بسیاری تربیت کرد و با فرستادن نمایندگانی به مناطق گوناگون و نوشتن نامه، پیروان خود را به مسائل دینی و وظایف اجتماعی آگاه کرد. محبوبیت و نفوذ اجتماعی امام رضا(ع) فراگیر بود. ازاین رو، خلفای عباسی همواره او را زیر نظر داشتند. ولایتعهدی امام رضا(ع) مأمون، خلیفه عباسی، تصمیم گرفت برای جلب رضایت مسلمانان و خاموش کردن آتش شورشها در عراق و شام، امام رضا(ع) را برای ولایتعهدی از مدینه به خراسان بیاورد. امام، نخست در برابر این خواسته مأمون مقاومت کرد، ولی به دلایلی چون مصلحت جامعه و مسلمانان، سرانجام آن را پذیرفت. امام رضا(ع) در دوران ولایتعهدی خود، چهره حقیقی مأمون را به مردم نمایاند. آن حضرت نه تنها اعمال و رفتار مأمون را تأیید نکرد، بلکه با برنامهها و رفتار معقول و منطقی، مردم را از ماهیت حقیقی خلافت عباسی و دوری خلفای آن از اسلام ناب آگاه کرد. عباسیان، با شعار دوستی و محبت خاندان پیامبر(ص) به حکومت رسیده بودند و برخلاف ظاهر، در باطن با حیله و تزویر و فریب مسلمانان، در پی رسیدن به مقاصد شوم خود بودند. امام رضا(ع) این دورویی را آشکار و مردم را از فریب کاری خلفای عباسی آگاه کرد. برخی اهداف مأمون از انتخاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی عبارتند از: شخصیت علمی امام رضا(ع) و نفوذ کلام ایشان در میان مسلمانان؛ کنترل فعالیتهای اجتماعی و سیاسی امام رضا(ع)؛ بهرهبرداری از احساسات مردم در زمینه محبت به خاندان پیامبر اکرم(ص)؛ فرونشاندن فعالیتهای ضد حکومتی علویان علیه عباسیان؛ مشروعیت بخشیدن به خلافت عباسی... .[10] امام رضا(ع)، قلب ایرانحضور امام رضا(ع) در ایران، موجب رشد و گسترش تشیع شد و خاطره خوش اسلام ناب پیش از خلافت امویان و عباسیان و طعم شیرین عدالت علوی را برای آنان زنده کرد. مناظرههای علمی علی بن موسی الرضا(ع) با دانشمندان ادیان و مذاهب گوناگون، افزون بر آشکار ساختن توانمندی علمی و مذهبی آن حضرت، سبب فزونی فعالیتهای شیعیان در خراسان شد، ایرانیان، به ویژه خراسانیان به ائمه اطهار: به ویژه امام رضا(ع) ارادت و محبت بسیاری داشتند. در قرن دوم هجری به دلیل فشارهای امویان و عباسیان، سادات به ایران مهاجرت کردند. پس از آمدن امام رضا(ع) به ایران نیز عدهای از علویان به این سرزمین آمدند که بعدها تحت تعقیب عباسیان قرار گرفتند و بسیاری از آنان در شهرهای گوناگون به شهادت رسیدند.[11] یکی از فعالیتهای امامان معصوم:، تربیت شخصیتهای اسلامی و شیعی بوده است تا از این راه ، فرهنگ غنی شیعه را در میان مردم بگسترانند. امام رضا(ع) نیز شاگردانی تربیت کرد که در گسترش و تبیین اندیشه های آن حضرت نقش بسیاری ایفا کردند. برخی از این شاگردان ایرانی بودند. دانشمندانی مانند اباصلت هروی، فضل بن شاذان نیشابوری، زکریا ابن آدم قمی، عبدالله بن مبارک نهاوندی، حسن بن سعید اهوازی، محمد بن فضل رخجی و محمد بن سلیمان دیلمی برخی از یاران ایرانی امام رضا(ع) بودند.[12]
امام رضا(ع) و الگوی مصرفانتخاب شیوه معتدل و راه میانه در زندگی، از سالمترین برنامههای اقتصادی در امور زندگی است. سیره ائمه اطهار: و بزرگان دین، میتواند بهترین الگو و برنامه برای چگونگی مصرف و زندگی انسانی و خداپسندانه باشد. امام رضا(ع) درباره میانه روی در مصرف میفرماید: «نسبت به مصرف مال در مورد خود و خانوادهات، معتدل و میانهرو باش؛ زیرا خداوند متعال میفرماید: «ای رسول خدا! وقتی از تو میپرسند که چگونه خرج کنند، در پاسخ آنان بگو: عَفْو و عَفْو؛ یعنی میانهروی.» و نیز خداوند تعالی میفرماید: «بندگان شایسته کسانی هستند که به هنگام خرج، اسراف و بخل نورزند».[13] امام رضا(ع) در کلامی دیگر میفرماید: «در یکی از جنگها گروهی را نزد رسول خدا(ص) بردند. حضرت پرسید: این مردم چه کسانی هستند؟ گفتند: مؤمنان هستند، ای رسول خدا! پیامبر از آنان پرسید: ایمان شما در چه مرحلهای است؟ پاسخ دادند: بردباری در وقت بلا، سپاسگزاری هنگام رسیدن نعمت و خشنودی به قضا و پیشامد الهی. حضرت فرمود: این صفاتی که بر شمرید، نشانه های خویشتنداران اهل دانشی است که از بسیاری دانش، به درجه پیامبران نزدیک شدهاند. اگر به حقیقت، همینگونه که گفتید، هستید، پس، از آرزوهای خود بکاهید و ساختمانی را که در آن سکونت نمیکنید، نسازید و چیزی را که نمی خورید، جمع نکنید و از خدایی که به سوی او بازگشت میکنید، پروا کنید.»[14]
گفتار مجریبینش و تلاشسهیلا بهشتی خداوند مهربان با اعطای نعمتهای بزرگی مانند امامان معصوم:، حجت را بر ما تمام کرده. یکی از این نعمتهای بزرگ، وجود مبارک امام رضا(ع) به ویژه برای ما شیعیانه. امام رضا(ع) هیچگاه برای ما و نسلهای آینده تکراری نمیشه. گفتارهای حکیمانه اون حضرت هم برای نسل و زمان خاصی نیست و همیشه پر مغزه و با طراوت؛ چون به وحی و قرآن متصله. امام رضا(ع) در سخنی، انسانها رو به دانش و بینش، پیش از هرکاری دعوت می کنه و میفرماید: «هرکس بدون بینش و آگاهی به کاری اقدام کند، مانند کسی است که به بیراهه میرود. چنین کسی هرچه تندتر حرکت کند، بیشتر از مسیر و راه درست دور میشود».[15] این سخن گهربار امام رضا(ع)، هشدار به کسانیه که فقط به ظاهر کارها و سخت و راحتی آنها فکر می کنن و از کیفیت و حقیقت اون غافلن. این افراد، در هر دسته و گروهی قرار بگیرن، بیاونکه به درستی راه فکر کنن، میکوشن با تندروی و افراط، خودشون رو پیشتاز معرفی کنن، درحالی که امام رضا(ع) به ما سفارش می کنه، پیش از گام نهادن در هر مسیر و شروع هر کار، با بصیرت و دانش، از درستی راه مطمئن بشیم، تا بیراهه و اشتباه نریم.
سخن بزرگانامام خمینی(ره): «مأمون، حضرت رضا(ع) را با آن همه تزویر و سالوس...، تحت نظر نگه میدارد، تا مبادا روزی قیام کند و اساس سلطنت را در هم بریزد... اگر امام رضا(ع) نعوذ بالله درباری میشد، کمال عزت و احترام را به او میگذاشتند و دستش را هم میبوسیدند». شهید مطهری: «مأمون، خواست حضرت رضا(ع) را بیاورد در منصب ولایتعهدی تا بعد مردم بگویند: نه، اوضاع فرقی نکرد، چیزی نشد یا آل علی(ع) را متهم کند که اینها تا دست خودشان کوتاه است، این حرفها را میزنند، ولی وقتی دست خودشان هم رسید، دیگر حرفی نمیزنند و ساکت میشوند.[16]
نکتههایکی از آثار گرانسنگ و برجسته امام رضا(ع)، رساله ذهبیه طبیه است. شیخ بهایی، از شخصی به نام محمد بن جمهور که پیوسته از مدینه تا خراسان همراه امام بوده است، نقل میکند: مأمون به خوبی میدانست دانش امام رضا(ع) از اقیانوس مواج علم رسول خدا(ص) سرچشمه میگیرد. ازاین رو، از آن حضرت خواست، برای حفظ سلامتی و بهرهمندی از دیدگاههای بهداشتی امام،وی را راهنمایی کند. امام رضا(ع) فرمود: «آنچه را تجربه کرده و در گذر ایام یافتهام یا از اوصیای پیش از خود به من رسیده است، در رسالهای خواهم نگاشت». پس از آنکه مأمون به شهر بلخ رفت، امام رضا(ع) رساله طبیه را نگاشت و برای مأمون به بلخ فرستاد. مأمون پس از مطالعه، آن رساله را ارزشمند و بیمانند دید و دستور داد آن را با آب طلا بنگارند. ازاین رو، طبیه ذهبیه نام گرفت.[17] هنگام ورود حضرت رضا(ع) به نیشابور، اهل علم و محدثان گرد آن حضرت حلقه زدند و از ایشان خواستند حدیثی برای آنان روایت کند. امام رضا(ع) حدیثی قدسی را به طور مسلسل، از پدران پاک خود، از رسول خدا(ص) و از جبرئیل روایت کرد و فرمود: «کَلِمُه لا اله الّا اللّه حِصْنی وَ مَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی؛ کلمه توحید، دژ و باروی مستحکم من است و هر که به درون حصار من رفت، از عذاب من در امان میماند». از آنجا که این حدیث از ائمه اطهار تا رسول اکرم(ص) به صورت سلسله وار روایت شده، به حدیث سلسه الذهب (زنجیره طلایی) معروف است. امام رضا(ع) با روایت این حدیث، درحقیقت، مردم را به اتحاد و هم بستگی دعوت کرده؛ زیرا یکی از اهداف اسلام، برقراری وحدت کلمه میان امت اسلامی است و مسلمانان باید در درون دژ محکم اسلام از اختلاف و تفرقه بپرهیزند و از دشمنی و مخالفت بر سر مسائل فرعی دوری کنند.[18] دانشمندان بزرگ اسلامی بخشی از سخنان و رهنمودهای آموزنده امام رضا(ع) را جمع آوری کردهاند که یکی از آنها کتاب عیون اخبار الرضا است. در این کتاب، احادیثی ارزشمند، از آن حضرت جمع آوری شده است. کتاب دیگر علل الشرایع نام دارد که در آن، حکمت و مصالحی درباره احکام و دستورهای عملی اسلام، فواید و پیامدهای آنها به نقل از امام رضا(ع) بیان شده است. گردآورنده این دو کتاب، شیخ صدوق است که در سال 381 هجری قمری از دنیا رفته و در نزدیکی ری مدفون است.[19]
متن ادبیخورشید هشتمسهیلا بهشتی سلام و درود خدا بر کسی که خدا و رسولش از او رضایت دارند؛ امامی که چشمه جوشان لطف و رحمتش به دریای ازلی رحمت و رأفت بی کران پروردگار متصل است و هر پناهجوی بی آشیانی، در پناه نگاه و نوازش او، چون آهوی رمیده از صیاد، آرام میگیرد. سلام بر خراسان، بوستانی از بوستانهای بهشت که در آن فرزانه فرزندی از نسل رسول خاتم(ص)، چندی زیسته و درخشیده است. سلام بر رواقهای بلند حرمش که همواره مأمن دلهای خسته و پناه آهوان رمیده از دام دل و دانه دنیاست. سلام و درود و صلوات بر امام رضا(ع)، هشتمین امام، کوکب درخشنده، ابر بارنده، باران شتابنده و خورشید فروزنده. چراغانیسودابه مهیجی خراسان در شب میلاد تو، عزیزترین جای عالم است. امشب عطر زعفران و گلاب، عطر عود و اسپند، از زمین به آسمان راه میگشاید و تمام عرش نشینان، چراغانی شهری را به هم نشان میدهند که خورشیدی شبانه روز در خاکش پرتوافشانی می کند. امشب نگاه فرشتگان به مشرق ایران دوخته شده و تمام دلها به سوی طوس پر میکشد. همه دلها امشب حسرت پرواز دارند، حسرت داشتن دو بال سبک بار که بیوقفه به سوی تو پر بگشایند و شادباش میلادت را بر ضریح تقرب بوسه زنند. چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی است! کبوتران در آسمان حرم میرقصند و میان زمین و آسمان مرددند، ماندهاند در زمین بمانند و شوق و شادی زائران تو را ببینند یا آنکه به آسمان پر بگشایند و با دست افشانی فرشتگان همراه شوند. کبوتران، همه سپیدپوشند امشب و همه پیام سرور بر لب دارند. کبوتران امشب در حریم تو چه عزیزند، چه گران قدرند! امشب عاشقان تو به یمن شادی میلادت، دست نوازش و ارادت خویش را بر سر کبوتران تو میکشند و به سرسلامتیات، بر سنگ فرش های حرم بذر عشق می پاشند، کبوتران را بوسه میزنند و دوستشان دارند؛ چرا که کبوتر، نشانی از مهر و بی همتایی تو دارد. امشب هیچ اشک شوقی دست از ضریح تو نمی کشد و هیچ حاجتمند امیدواری از گنبد تو چشم بر نمیدارد. این عید عاشقانه را تو بیشک، با اجابت تمام حاجتها عاشقانهتر میکنی. مشهد، چراغانی عاشقانهای است که نور پرفروغش تمام زمین را روشن کرده است. مشهد، گنبد و گلدسته و نقاره است که هر دل عاشقی را کبوتر میکند و هر کبوتر، دعاهای زخمیاش را مدام به چهار سوی حرم آواز میخواند. مشهد، ضریح چهارگوشهای است که در هر گوشه خویش مهربانی خدا را دارد و استجابت بی دریغ. مشهد، قرارگاه اشک است. اشکهای بی قراری که دامان ولایت نور را چنگ میزنند و خویش را به امید درمان دردها به امام مهربان میرسانند. مشهد، التماس دعاست، التماس استجابت، التماس عنایت عشق و تکان خوردن شانههای گریان و لبخند دعاهای به اجابت رسیده و بوسههای شکرانه به ضریح و پنجرههای فولاد. مشهد، چادرهای نمازی است که اشکهای بیدریغ در برمیگیرند، دستهای لرزانی است که گونههای به اشک نشسته را پاک میکنند و چشمهای سرگردانی است که در پی اجابت، تمام نگاههایشان به جانب کرامت و رأفت خورشید است. اِذ انْتَبْدَتْ مِنْ اَهْلِها مَکاناً شَرْقِیّاً. (مریم: 16) هنگامیکه از خویشان خود دوری جست تا به شرق رود... نه کبوتر بود، نه آهو. نه دانه برای چیدن میخواست و نه از صیاد و دام و تفنگ میگریخت. تنها یک دل بود، در سینهای به تنگ آمده از روزگار، تنها خستگی بود از زمانه و دنیای خالی از تبرک و تقدس. شب در تمام جانش ریشه دوانده و خورشید را گم کرده بود. نومیدی همچون تیری زهرآلود، همچون نیزهای مسموم او را نشانه رفته و امیدش را پنجه در گلو افکنده بود. امیدش به شمعی میمانست که نفسهای آخر را میزد؛ شمعی که کورسو شدهای در مسیر طوفان بود و هر لحظه بیم خاموشیاش میرفت. از دور شعلههای مقدس خورشید را دید و روشنایی بادیه طور چشمانش را به خود فرا خواند. از ورای آن همه راه و دوری، آفتاب شعلهور را دید و به او دلباخته و امید بست. خورشید را میخواست، تمام بی قراریاش برای دیدار آفتاب بود، پس راه شرق را درپیش گرفت. رنج جادهها را با تمام دور و درازیشان بردوش کشید و فاصلهها را فرسنگ به فرسنگ تحمل کرد و گذشت تا به سرزمین موعود رسید؛ به سینای روشنیها، به وادی مقدس «طُویٰ»؛ به مشهد تو رسید؛ به اینجا که تنها تو هستی و خدا هست و هیچ چیز دیگر نیست؛ اینجا که زمان از حرکت ایستاده؛ اینجا که زمین دور تو میچرخد، ابدیت حاکم است و هرکسی تنها تو را در آیینه اشک خویش میبیند و میجوید. اینجا مردی هست که از آسمان آمده و زمین را در آغوش مهر خویش کشیده تا چهار فصلش بهار باشد. اینجا مردی هست که کبوتران، از هر کجای عالم، راه حریم او را میدانند و به سویش پر میکشند، مردی که آهوان رمیده و هراسان روزگار را هرکجای هستی که باشند، پناه میدهد و ضامن میشود. اینجا مردی هست که سنگ فرش های خانهاش را فرشتگان به بال های خویش جارو میکشند و پردههای حرمش را به تبرک، روسری خویش میکنند. اینجا مردی هست که عاشق و دلداده فراوان دارد. اینجا یک مرد هست و مانند او در این خاک، هیچ مردی نیست. زائرسودابه مهیجی سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طبلکاری این مهر گیاه آمدهایم
حافظ اکنون من اینجایم، در بهشت حرم تو و زائر تمام ستارههای آسمانت، تمام کبوتران گنبدت، تمام آیینه کاریها و مقرنس ها، تمام چلچراغها و طاقها و رواقها، زائر تمام زاویههای این فردوس، زائر تو؛ تو که تمام اینها با تو آبرو گرفتهاند و بی تو هیچند. اکنون من اینجا هستم. در شهری که دروازهها و میدانها و معبرهایش هر لحظه ثناگوی تواند. در شهری که کوچهها از هر طرف به سمت تو میپیچند و خیابانها همه سر از کوی تو درمیآورند. راهم دادهای باز نمک گیرم کنی که باز جنونم را شفا ببخشی ای طبیب! ای معجزهگر! «اِنِّی أَعْتَقِدُ حَرَمَةَ صاحِبَ هذاَ الْمَشْهَد...» من به این خانه، به این بارگاه محتاجم. من به این آستان و به اعجاز بهشتی اش معترفم. من به این در نیامدهام، مگر به اذن تو. اینک ورودم را رخصت ده؛ أ أدْخُلُ یا حُجَّة الله؟ آیا به نزدت بیایم، آیا داخل شوم؟ آیا دلی را که لبریز از آرزو، فرسنگها را تا به درگاه تو پشت سر گذاشته، به این بهشت وارد کنم؟ آیا تمام جنون و شیداییم را به پیشگاهت بیاورم؟ آیا گردوغبار راه را با عنایتی از دلم میزدایی، آیا مرا راه میدهی؟ بگو دروازه بگشایند فراشانِ بیتردید که مستی پشت در مانده است در بارانِ بیتردید من از فرسنگهای خستة تاریک میآیم به قصد پای بوس صبح این ایوانِ بیتردیدْ به امید رحمتسودابه مهیجی «اِلیْکَ صَمَدْتُ مِن اَرْضیِ وَ قَطَعْتُ الْبِلادَ رَجاءَ رَحْمَتِکَ...»[20] جادههای دور را، سرزمین و دیار خویش را، به قصد زیارت تو و به امید رحمتت پشت سر نهادم و به اینجا شتافتم. مرا نومید مکن، مرا بینصیب مگذار! آه ای خورشید! میترسم برق نگاهت چشمانم را کور کند، میترسم عظمت بارگاهت نفسم را ببرد، میترسم شوق دیدارت جانم را بستاند! آه! اینهمه شادی در دل من نمیگنجد، اینهمه عنایت از جانب عشق را لایق نیستم. اینهمه زیبایی را در این بهشت، تاب تماشا ندارم. تو خودت مرا آرامش ده و طاقتم را بیفزای تا پیش رویت، لکنت زبان دلم را فرا نگیرد و اظهار دل تنگیهایم را لال نمانم! دستم را بگیر تا جرئت کنم، پنجه در پنجره فولاد تو بیاویزم و آرزوهایم را بر لب بیاورم! به زبانم یاری سخن گفتن ده وگرنه شوق وصال تو چنان بیدستوپایم میکند که لب از لب نمیتوانم گشود. شیوه ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده
ای کاش وصله دیوارهای حرم شوم! ای کاش در میان اینهمه کبوتر، بیارامم و هیچکس مرا از این بهشت بیرون نبرد! ای کاش بگذاریام که چون حلقهها و قفلها به ضریحت بیاویزم، بگذاریام که مثل این آیینههای کوچک، بر در و دیوار بارگاهت بنشینم، گم شوم، ناپدید شوم! نگاهم کن آقای من! آهو نیستم که زندگیام را، حیاتم را با دستهای مهربانت از چنگ صیاد درآوری، اما آهوانه با پای خویشتن به دام عشق تو آمدهام؛ به آغوش صیاد مهربانی که دل از تمام صیدهای روزگار میرباید. کبوتر نیستم که از خوان کرم تو دانه برچینم و خانه زاد اینهمه عنایت تو شوم، اما نمکگیر دلربایی های توام. بارها بر خوان مهر تو نشستهام و حلقه به گوش تولای توام. بال پرواز ندارم، اما جانی، نیمه جانی برای پر کشیدن در من هست؛ برای آنکه تو اشاره کنی و کبوتر این روح، به شوقت از قفس جسم پرواز کند. راه و رسم کنیزی را خوب میدانم، حلقه به گوشی و کمر به خدمت سلطان بستن را خوب میدانم، دورم نکن، بگذار بمانم! اینجا همه چیز عاشقانه است؛ چه فوارهها که هر لحظه پیش پای تو بلند می شوند و باز از سر جنون فرو میریزند، چه گلدستهها که میان زمین و آسمان وساطت میکنند و دعاها را به عرش میبرند و استجابت را به خاک میآورند و چه گنبد خورشیدگونهای که تماشایش آفتاب را شرمسار می کند و راه و رسم روشنگری را از او میآموزد. اینجا حتی سنگ فرشهایی که ردپای دلسوختگان تو را بر جبین دارند، حتی دیوارهایی که گوشه گوشهشان زائران شیدا نشستهاند و سر بر زانوی اشک نهادهاند، از عاشقان دل میستانند. طلای گنبد تو تمام ثروتهای زرین را از چشم میاندازد. بهشت بارگاهت تمام باغ و بستانهای زمین را در نظر خار میکند. آسمان حرمت تمام آسمانها را از یاد دل میبرد. ستارههای مشهدت چنان زیبا سوسو میزنند که دیگر هیچ اختری در آسمان هیچ دیاری، دل از هیچکس نخواهد برد. تو دل میبری مرد! تو بی قرار میکنی، تو قرار و آرام را از دلها میستانی. مسافران شهر تو دیگر دل بازگشتن به دیار خویش را ندارند. کسیکه تو و آغوش لطف تو را درمییابد، دل از یار و دیار خویش میبرد ودیگر زندگانی را جز در جوار تو نمیخواهد. آه ای سلطان! زیردستان و خادمان، همه زنده به کرامت تواند. به زیر پای خویش نظر کن تا گره از کار فرو بسته ما بگشایی! مکن دورم که بس دشوار باشد بال افشاندن
اسیری را که گردی زین حرم بر بال و پر باشد
نظیری نیشابوری
شعر گندم از دست تو خورده است عالیه مهرابی گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است
طبق تقدیر قشنگی که مقدر شده است
و خدا خواست چه خوشبخت درختی را که
گوشه ای از حرمت پاشنه در شده است
هیجان در هیجان، بغض که بر شانه بغض
گونه حوصله ها از هیجان تر شده است
ریخت مرمر مرمر اشک بر این فاصله ها
این چنین صحن و رواقت همه مرمر شده است
حال آن دخترک نیمه فلج یادت هست؟
حال او از نفس گرم تو بهتر شده است
سال پیش آن زن نازا که دعا پشت دعا
خبر آورده برای تو که مادر شده است
نامه هایی که نوشته نشدند و خواندی!
اشک هایی که خود اندازه دفتر شده است
دل اگر دور تو گردید ندارد حیرت
گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است
دستهایم را بگیر سودابه مهیجی دستهایت را بیاور دستهایم را بگیر دستهایم را خودت تا آخر دنیا بگیر گرچه بر بامت کبوترها فراوان میپرند از کلاغان زمین خورده، سراغ اما بگیر هر طبیب حاذقی مولا جوابم کرد، آه! وقت وقتش شد، خودت نبض مرا حالا بگیر مثل نور مهربان گریههای مستجاب نرم و آهسته بیا در هر دعایم جا بگیر اعتراف هر خطا و هر گناه کرده را بیمحابا بیمحابا از من رسوا بگیر مردهام من مردهام بی رخصت دیدار تو زندهام کن، در عوض ای عشق!جانم را بگیر امر امر توست تا بیوقفه احضارم کنی بال پروازی شو و در هر دعایم پا بگیر سر به زیر و بغض کرده آمدم، گفتی به من گریه کن، اما سرت را پیش من بالا بگیر غریب سعید بیابانکی درمانگه درد هر طبیبی ای دوست دل های شکسته را شکیبی ای دوست تو دست نیاز از غریبان گیری با آنکه خودت نیز غریبی ای دوست پنجره پولاد سعید بیابانکی چون آینه ای زدم شکستم دل را تا مهر تو گیرد از دو دستم دل را از بس دل بی قرار، آرام نداشت بر پنجره ات دخیل بستم دل را بهشت عبدالرحیم سعیدی راد هر چند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آن جا برای عشق شروعی مجدداست هشتمین نور عبدالرحیم سعیدی راد بنوشان جرعه ای از شادی ات را بتابان جلوه شمشادی ات را دریغ از من نکن ای هشتمین نور نگاه گرم گوهرشادی ات را ای حضور هشتمین یدالله گودرزی ای ستون های زمین، گلدسته های سربلند ای رواق زرنگار، آیینه های بند بند ای مقرنس های چوبی، گنبد زرین کلاه بر سرآن آستان پرشکوه بی گزند
بر سر هفت آسمان آن مهربان افراشته چتری از بال کبوتر، از حریر و از پرند دست او اینک پناه آهوان خسته است بال بگشایید از شوق، آهوان در کمند! کفتران آسمانی هم اسیر دام او می کشاند هر دلی را در رهایی ها به بند یاد او در عمق دل ها می شکوفد همچو نور نام او در کام جان ها می تراود همچو قند
ای حضور هشتمی! افتادگان غربتیم دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالا بلند! جارویت را به من بده!حمیدرضا شکارسری 1. من نمی توانستم برای تو شعر بگویم/ این کلمات را/ یکی از کبوتران حرم/ برایم هجی کرد... 2. حسادتم را به عشقم ببخش!/ لحظه ای فقط استراحت کن/ و جارویت را به من بده آقای خادم! دلم زنده شده استحمیدرضا شکارسری امشب، نه کوری دیدن را تجربه کرد/ نه فلج مادرزادی، دویدن را/ نه صرعی، شکست خورد/ نه غده بدخیمی مرد/ اما بیایید!/ بیایید و بر نقاره ها بکوبید!/ و به جای لباس های شفایافتگان/ سینه مرا بشکافید!/ یک دل مرده امشب/ دوباره زنده شده است/ به جا نمی آورمحمیدرضا شکارسری با من چه کرده ای؟/ پیش از زیارت تو نیز/ همین قدر روشن بودم؟!/ خودم را در آینه به جا نمی آورم/ عطر زعفرانمریم سقلاطونی چنان گنجشک می سایم سرم را روی ایوانت که تا یک لحظه دستم حس کند گرمای دستانت دلم میخواست خشتی باشم از طاق بر و بامت دلم میخواست بگذارم سرم را روی دامانت هوا بارانی و سرد است، جایی میدهی آقا؟ مرا در کنجی از آیینه بندان شبستانت چه بوی سیب سرخی میوزد پشت مشبک ها چه عطری، مثل عطر زعفران های خراسانت نقاب از چهره زیبای خود بگشا، نگاهی کن به این کوچک ترین گنجشک، در ملک سلیمانت هوا گرم است، نور مستقیمت میزند هر سو و گرداگرد تو پروانه های سبز، حیرانت آفتاب خوبیهاعباس براتیپور عید میلاد جان و جانان شد مولد خسرو خراسان شد در گلستان عشق با شادی بلبل نغمهگر غزل خوان شد ای بلند آیت خداوندی! از تو روشن چراغ ایمان شد مهرت ای آفتاب خوبیها پرتو افکن به ملک امکان شد بی تولّایت ای امامت عشق عاشقی مشکل است، نتوان شد تربت پاکت ای امام همام باعث افتخار ایران شد غریب آشناایرج قنبری ای خیال اجتناب ناپذیر از قبیله کدام سبز جامه ای که آفتاب زائر نگاه توست کهکشان برابر تو کوچک است ای ستاره شکوهمند بی قراری کبوتران برای توست ابرها به دست بوسی ستاره میروند باغ ها به دست بوسی بهار و نگاه من که برکه مکدری است دست بوس عشق توست ای بزرگوار! معنویت بهار! ای غریب آشنا! در کجای آسمان دمیده ای کاین چنین پرندگان به سوی تو شوقناک بال میزنند قامت نماز علی موسوی گرمارودی درود بر تو ای هشتمین سپیده! تو امامی هستی، با تو قیام میکند درختان به تو اقتدا میکنند کائنات به نماز تو ایستاده و مهربانی، تکبیرگوی توست عشق به نماز تو قامت بسته است و در این نماز، هر کس مأموم تو نیست مأمون است
حکایتامید به رحمت خداسهیلا بهشتی با وسوسه های شیطان، تردید در دلم لانه کرده بود. با خود میگفتم: «مگر چقدر باید برای برآورده شدن حاجتی دعا کرد؟ دیگر ناامید شده بودم. گفتم پیش علی بن موسی الرضا(ع) بروم، شاید مشکلم را برطرف سازد. نزد امام رفتم و گفتم: چند سال است حاجتی دارم و بسیار هم دعا کرد ه ام، ولی دعایم مستجاب نمیشود. در دلم شک راه یافته است، چه کنم؟ امام، نگاه تندی به من کرد و فرمود: «ای احمد بن محمد! مراقب باش که شیطان بر تو پیروز نشود و تو را از رحمت پروردگارت ناامید نسازد. مگر نمیدانی گاه پروردگار، برآوردن نیاز مؤمن را به تأخیر میاندازد تا او بیشتر به راز و نیاز بپردازد؛ چرا که خداوند بزرگ، گفت وگوی بندگان را با خود دوست دارد. به خدا سوگند! دیر برآورده شدن نیازهای بندگان که از خدای خود چیزی خواسته اند، برای آنان بهتر از زود برآورده شدن نیازهایشان است. دنیا چه ارزش دارد که مؤمن، برای آن از خدای خود ناامید شود؟! نیکوست که نیایش او در حال آسایش و دوری از مشکلات، همانند نیایش او در سختی ها باشد و اگر [حاجتش] نیز برآورده نشد، سبب ناامیدی او نشود، پس افسرده نشو که دعا در پیشگاه پروردگار بزرگ و بلندمرتبه، بسیار ارزشمند است. بردبار باش و برای به دست آوردن روزی حلال بکوش! به پیوند با بستگانت پایبند باش و به کسی ستم مکن؛ زیرا ما خاندانی هستیم که حتی بریدن از بستگان را به کسی که از او بریده اند، سفارش نمیکنیم. هرکه به ما بد کند به نیکی پاسخش را میدهیم، به خدا سوگند! از این روش، جز خوبی و نیکی نمیبینم. بدان کسی که در این دنیا از نعمت های بی شمار بهره مند است، اگر درخواستی از خدا کند و دعایش برآورده شود، بر اثر آزمندی و فزون خواهی، بیشتر درخواست میکند و این سبب میشود که دیگر از نعمتی سیر نشود و بیشتر بخواهد، پس آنگاه که به نعمت های او افزوده شد، حقوقی که باید ادا کند، افزایش مییابد. بنابراین، از شکر این همه نعمت، ناتوان میماند و به آزمایش و بلا مبتلا میشود و به خطر میافتد. بنابراین، دل بستگی ات را به پروردگار استوارتر ساز و در دل خود نسبت به او شک و تردید راه مده و دروازه دلت را به روی چیزی به جز خیرونیکی مگشا! بدان که این، تنها راه آمرزیده شدن و برآورده شدن دعاهاست».[21] نسپردن کار به مهمانسهیلا بهشتی امام رضا(ع) با احترام، مهمان خود را به داخل خانه آورد و پس از پذیرایی از او، با وی به گفت وگو پرداخت، در میان سخن، باد چراغ را خاموش کرد. مهمان، بی درنگ از جای خود برخاست تا چراغ را روشن کند، ولی امام دست او را گرفت و اجازه نداد از جا برخیزد. سپس خود حضرت برخاست، چراغ را روشن کرد و برای اینکه مهمان ناراحت نشود، با لبخند به او فرمود: «ما خاندانی هستیم که دوست نداریم مهمان خود را به کار گیریم و او را به زحمت بیندازیم».[22] لزوم بستن قرارداد با کارگرسهیلا بهشتی برای کاری نزد امام رضا(ع) رفته بود. ساعتی در محضر آن حضرت نشست. وقتی از امام اجازه خواست از محضر ایشان مرخص شود، امام به او فرمود: «امشب را نزد ما برای شام بمان و مهمان ما باش!.» دعوت امام را پذیرفت و به اتفاق هم به خانه حضرت رفتند. تعدادی از غلامان امام مشغول بنایی در حیاط خانه ایشان بودند و دیواری میساختند. امام به آنها سلام کرد. در میان آنها غلامی ناشناس را دید که مشغول کار بود. حضرت از یکی از غلامان پرسید:« این کیست؟» پاسخ داد: به ما کمک میکند. پس از پایان کار چیزی به او خواهیم داد. امام پرسید: «مزد او را تعیین کرده اید؟» عرض کرد: نه سرورم! این کار لازم نیست. هرچه به او بدهیم، راضی می شود. امام برآشفت و با ناراحتی گفت: «مگر من بارها نگفته ام هرکس را برای کار می آورید نخست مزد او را تعیین کنید و با او قرارداد ببندید و سپس او را به کار گیرید. کسی که بدون قرارداد قبلی کار می کند، اگر سه برابر مزد هم به او بدهید، ممکن است او گمان کند مزدش را کم داده اید، ولی اگر مزدش را پیش تر تعیین کنید، وقتی مزدش را بپردازید، از شما خشنود خواهد شد؛ زیرا به وعده خود عمل کرده اید و اگر بیش از مقدار قرارداد، چیزی به او بدهید، هرچند کم و ناچیز باشد شاد میشود و سپاسگزار خواهد بود».[23] احترام به کارگرسهیلا بهشتی اهل بلخ بود و امام رضا(ع) را در سفرش از مدینه به خراسان همراهی میکرد. هنگام ظهر، امام دستور داد کاروان برای اقامه نماز ظهر و غذا خوردن توقف کند. پس از اتراق، امام به نماز ایستاد و همه در پی آن حضرت نماز ظهر و عصر را به جا آوردند. سپس سفره ای گستردند تا غذا بخورند. امام دستور داد همگی سر یک سفره بنشینند. همه همراهان امام حتی سیاهان و غلامان سر آن سفره نشستند. مرد بلخی با دیدن این منظره، به آرامی به امام گفت: «فدایت شوم! بهتر است برای اینان سفره ای جدا انداخته شود.» امام از سخن مرد بلخی ناراحت شد و فرمود: «هرگز! پروردگار همه ما یکی است و پدر و مادرمان نیز یکی است و پاداش هر فرد به عمل او بستگی دارد».[24]
زیرنویس (1)هشتمین امام، بلندترین پیام رسالت محمدی را در دو کلمه ابلاغ کرد: توحید و امامت. امام رضا(ع) غریب نیست، غریب نواز است. چلچراغ رضوی، قلب جویندگان گم کرده راه را به نور ایمان میخواند. با نور کلام رضوی، ایمان ها جوانه میزند، اندیشهها جان میگیرد و معنویت بر دلها میتابد. امام رضا(ع) آمد و خزان دلها بهار شد. تلألؤ خورشید توس، امام رئوف، علی بن موسی الرضا(ع)، بر جانهای خسته مؤمنان نسیم شادی بخشید. زادروز هشتمین ستاره سپهر امامت بر شیعیان خجسته باد!
زیر نویس (2)* سماع کبوتران در میلاد تو، دیدنیتر از پای کوبی فرشتههاست. * امشب، شب میلاد خورشید است و تمام چشم ها به مشرق دوخته شده است. * امشب، باران اشک های شوق، حرمت را غبارروبی میکند. * چراغانی امشب توس، تمام عالم را منور کرده است. * اشکهای شادی در شب میلادت، همه خاک را چراغان کرده است. * کاش امشب ضریح تو به قدر تمام دستهای محتاج گسترده شود. * در هر کجای عالم میتوان آهو بود و در سایه ضمانت تو زندگی کرد. * آه ای امام رئوف، مهربانی را به تمام قلبها بیاموز! * در حضور تو هیچ کس روسیاه نیست، کرامتت همه را چون کبوتر روسپید کرده است. * خراسان، آسمان هشتم است که بر زمین نازل شده است. * امشب، هفت آسمان با تمام بلندی، سر بر خاک خراسان میسایند. * فاصله، حرف ناچیزی میان من و حریم توست وقتی شوقت به من بال پرواز بخشیده است. پی نوشت ها:
[1]. احمد ترابی، «جایگاه امامت از دیدگاه امام رضا(ع)»، مشکوه، پاییز 1382، ش8، ص 15، به نقل از: مسند الامام الرضا(ع)، ج 2، ص 117. [2]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 36، ص 296. [3]. حر عاملی، وسایل الشیعه، ج 13، ص 552. [4]. بحارالانوار، ج 78، ص 136. [5]. همان، ص 335. [6]. همان، ص 353. [7]. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 52. [8]. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ح 2790. [9]. دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 364. [10]. «نگرشی بر حیات سیاسی امام رضا(ع)»، سیاست روز، 14/10/82، ص 6. [11]. سید حسن حر، امام رضا و ایران، صص 151 و 152. [12]. همان، ص 133. [13]. محسن کتابچی، آیین زندگی از دیدگاه امام رضا(ع)، ص 150. [14]. همان، ص 155. [15]. بحارالانوار، ج 1، ص 206. [16]. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 18، ص 123. [17]. سید محمدرضا مدرسی، نگرشی بر دیدگاههای حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، صص 57 و 58. [18]. دایرة المعارف تشیع، ص 366. [19]. علی غفوری، هشتمین امام شیعیان، امام رضا(ع)، ص 81. [20]. زیارتنامه امام رضا(ع). [21]. ابوالفضل هادی منش، در قلمرو آفتاب، داستان هایی از سیره اخلاقی پیشوایان معصوم:، صص10-12. [22]. همان، ص230. [23]. همان، صص 109 و 110. [24]. همان، ص 110. منبع: اشارات شماره126 موضوعات مرتبط: ویژه میلاد ها وشهادت ها [ شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||