ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

زلال وحی

سهیلا بهشتی

قُل لا اسألُکُم عَلیه اَجراً اِلّا المَوَدّه فی القُربی. (شوری: 23)

بگو! من در برابر رسالتی که انجام داده­ام، از شما مردم اجر و پاداش نمی­طلبم، مگر دوستی خویشاوندان و نزدیکانم را.

امام رضا(ع) در توضیح این آیه و دلالت آن بر منزلت اهل بیت فرموده است:

«در قرآن، مانند این آیه درباره برخی پیامبران دیگر مانند نوح، هود، صالح، لوط و شعیب7 نیز آمده است. با این تفاوت که فقط این جمله آمده است که «پاداش پیامبران فقط با خداست»، ولی مسئله «دوستی خویشاوندان» آنان مطرح نشده است. قرآن درباره رسول خاتم(ص) فرموده است اجر رسالت پیامبر، دوستی خویشان نزدیک اوست».

امام رضا(ع) در ادامه می­فرماید: «خداوند، دوستی اهل بیت پیامبر را به این دلیل واجب کرده است که می­دانسته اهل بیت پیامبر اسلام(ص)، هرگز از دین الهی روی بر نمی­تابند و هرگز به گمراهی و کج­روی کشیده نمی­شوند».

امام رضا(ع) می­افزاید: «پس از نزول این آیه و پیش از آنکه آیه برای مردم خوانده شود، رسول خدا(ص) در میان پیروان خود به ستایش پروردگار پرداخت و فرمود: «ای مردم! خداوند تکلیفی را بر شما واجب کرده است، آیا این وظیفه را انجام خواهید داد؟»

هیچ کس به این پرسش­ پیامبر(ص) پاسخی نداد؛ زیرا آنها گمان کردند این تکلیف، نوعی پرداخت وجه مادی است. روز دوم و سوم نیز رسول خدا(ص) همین مسئله را تکرار کرد و همچنان مخاطبان پیامبر سکوت کردند تا اینکه رسول خدا(ص) فرمود: «این تکلیف، درباره (امور مالی و) پرداخت طلا و نقره و خوردنی­ها و نوشیدنی­ها نیست.» مردم پرسیدند: اگر درباره این امور نیست، پس درباره چیست؟ پس رسول خدا(ص) آیه­ای را که بر او نازل شده بود، برای مردم قرائت کرد و فرمود: «اجر رسالت من، دوستی اهل بیت من است.» مردم با شنیدن این آیه گفتند: ما این فرمان الهی را می­پذیریم و این واجب را به جای خواهیم آورد. امام رضا(ع) در ادامه سخن می­فرماید: «اما بیشتر مردم به این تکلیف الهی عمل و به این پیمان وفا نکردند».[1]

یک جرعه آفتاب

پیامبر اکرم(ص): «کسی که دوست دارد خندان و با روی گشاده خداوند را دیدار کند، باید از محبت و ولایت علی بن موسی الرضا(ع) بهره­مند باشد».[2]

امام رضا(ع): «هیچ یک از دوستانم مرا با شناخت حقم زیارت نمی­کند، مگر اینکه در روز قیامت شفاعتم از او پذیرفته می­شود».[3]

«از ما نیست آن که دنیای خود را برای دینش و دین خود را برای دنیایش ترک کند».[4]

«آن که صاحب نعمت است، باید بر هزینه خانواده­اش وسعت بخشد».[5]

«تو نیز از رأی کسی که از نظر مصلحت اندیشانه تو پیروی نکرد، پیروی نکن! منتظر باش، حادثه­ای ناخوشایند او را اصلاح خواهد کرد».[6]

«هرکه مسلمان فقیری را ببیند و آن گونه که به ثروتمندان سلام می­کند، به او سلام نکند، روز قیامت درحالی به دیدار خدا می­رود که پروردگار بر او خشمگین است».[7]

«هرکس از خدا توفیق بخواهد و تلاش نکند، خود را مسخره کرده است».[8]

تولد خورشید

سهیلا بهشتی

ابوالحسن، علی بن موسی(ع) ملقب به «رضا»، هشتمین پیشوای شیعیان، در سال 148 هجری دیده بر جهان گشود. برای آن امام القابی بیان شده که عبارتند از: صابر، فاضل، شمس الشموس، غوث اللَهَفان (فریادرس بیچارگان)، عالم آل محمد و امام الرئوف، ولی مشهورترین لقب آن حضرت، «رضا» است.

بنابر روایتی که در کتاب عیون اخبار الرضا نقل شده، دلیل ملقب بودن علی بن موسی(ع) به رضا این بوده است که هم دشمنان مخالف و هم دوستان موافق، به ‍‍ (ولایتعهدی ایشان) رضایت دادند و چنین موقعیتی برای هیچ یک از پدران آن حضرت فراهم نشده بود. ازاین رو، در میان امامان معصوم، او به «رضا» ملقب شد.[9]

بیست سال از دوران امامت حضرت رضا(ع)، با حکومت سه تن از خلفای عباسی؛ یعنی هارون، امین و مأمون هم­زمان بود. بیشتر عمر آن حضرت در مدینه سپری شد و ایشان شاگردان بسیاری تربیت کرد و با فرستادن نمایندگانی به مناطق گوناگون و نوشتن نامه، پیروان خود را به مسائل دینی و وظایف اجتماعی آگاه کرد. محبوبیت و نفوذ اجتماعی امام رضا(ع) فراگیر بود. ازاین رو، خلفای عباسی همواره او را زیر نظر داشتند.

ولایتعهدی امام رضا(ع)

مأمون، خلیفه عباسی، تصمیم گرفت برای جلب رضایت مسلمانان و خاموش کردن آتش شورش­ها در عراق و شام، امام رضا(ع) را برای ولایتعهدی از مدینه به خراسان بیاورد. امام، نخست در برابر این خواسته مأمون مقاومت کرد، ولی به دلایلی چون مصلحت جامعه و مسلمانان، سرانجام آن را پذیرفت.

امام رضا(ع) در دوران ولایتعهدی خود، چهره حقیقی مأمون را به مردم نمایاند. آن حضرت نه تنها اعمال و رفتار مأمون را تأیید نکرد، بلکه با برنامه­ها و رفتار معقول و منطقی، مردم را از ماهیت حقیقی خلافت عباسی و دوری خلفای آن از اسلام ناب آگاه کرد.

عباسیان، با شعار دوستی و محبت خاندان پیامبر(ص) به حکومت رسیده بودند و برخلاف ظاهر، در باطن با حیله و تزویر و فریب مسلمانان، در پی رسیدن به مقاصد شوم خود بودند. امام رضا(ع) این دورویی را آشکار و مردم را از فریب کاری خلفای عباسی آگاه کرد.

برخی اهداف مأمون از انتخاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی عبارتند از:

شخصیت علمی امام رضا(ع) و نفوذ کلام ایشان در میان مسلمانان؛

کنترل فعالیت­های اجتماعی و سیاسی امام رضا(ع)؛

بهره­برداری از احساسات مردم در زمینه محبت به خاندان پیامبر اکرم(ص)؛

فرونشاندن فعالیت­های ضد حکومتی علویان علیه عباسیان؛

مشروعیت بخشیدن به خلافت عباسی... .[10]

امام رضا(ع)، قلب ایران

حضور امام رضا(ع) در ایران، موجب رشد و گسترش تشیع شد و خاطره خوش اسلام ناب پیش از خلافت امویان و عباسیان و طعم شیرین عدالت علوی را برای آنان زنده کرد. مناظره­های علمی علی بن موسی الرضا(ع) با دانشمندان ادیان و مذاهب گوناگون، افزون بر آشکار ساختن توانمندی علمی و مذهبی آن حضرت، سبب فزونی فعالیت­های شیعیان در خراسان شد، ایرانیان، به ویژه خراسانیان به ائمه اطهار: به ویژه امام رضا(ع) ارادت و محبت بسیاری داشتند. در قرن دوم هجری به دلیل فشارهای امویان و عباسیان، سادات به ایران مهاجرت کردند. پس از آمدن امام رضا(ع) به ایران نیز عده­ای از علویان به این سرزمین آمدند که بعدها تحت تعقیب عباسیان قرار گرفتند و بسیاری از آنان در شهرهای گوناگون به شهادت رسیدند.[11] یکی از فعالیت­های امامان معصوم:، تربیت شخصیت­های اسلامی و شیعی بوده است تا از این راه ، فرهنگ غنی شیعه را در میان مردم بگسترانند. امام رضا(ع) نیز شاگردانی تربیت کرد که در گسترش و تبیین اندیشه های آن حضرت نقش بسیاری ایفا کردند. برخی از این شاگردان ایرانی بودند. دانشمندانی مانند اباصلت هروی، فضل بن شاذان نیشابوری، زکریا ابن آدم قمی، عبدالله بن مبارک نهاوندی، حسن بن سعید اهوازی، محمد بن فضل رخجی و محمد بن سلیمان دیلمی برخی از یاران ایرانی امام رضا(ع) بودند.[12]

امام رضا(ع) و الگوی مصرف

انتخاب شیوه معتدل و راه میانه در زندگی، از سالم­ترین برنامه­های اقتصادی در امور زندگی است. سیره ائمه اطهار: و بزرگان دین، می­تواند بهترین الگو و برنامه برای چگونگی مصرف و زندگی انسانی و خداپسندانه باشد. امام رضا(ع) درباره میانه روی در مصرف می­فرماید: «نسبت به مصرف مال در مورد خود و خانواده­ات، معتدل و میانه­رو باش؛ زیرا خداوند متعال می­فرماید: «ای رسول خدا! وقتی از تو می­پرسند که چگونه خرج کنند، در پاسخ آنان بگو: عَفْو و عَفْو؛ یعنی میانه­روی.» و نیز خداوند تعالی می­فرماید: «بندگان شایسته کسانی هستند که به هنگام خرج، اسراف و بخل نورزند».[13]

امام رضا(ع) در کلامی دیگر می­فرماید: «در یکی از جنگ­ها گروهی را نزد رسول خدا(ص) بردند. حضرت پرسید: این مردم چه کسانی هستند؟ گفتند: مؤمنان هستند، ای رسول خدا!

پیامبر از آنان پرسید: ایمان شما در چه مرحله­ای است؟

پاسخ دادند: بردباری در وقت بلا، سپاسگزاری هنگام رسیدن نعمت و خشنودی به قضا و پیشامد الهی. حضرت فرمود: این صفاتی که بر شمرید، نشانه های خویشتن­داران اهل دانشی است که از بسیاری دانش، به درجه پیامبران نزدیک شده­اند. اگر به حقیقت، همین­گونه که گفتید، هستید، پس، از آرزوهای خود بکاهید و ساختمانی را که در آن سکونت نمی­کنید، نسازید و چیزی را که نمی خورید، جمع نکنید و از خدایی که به سوی او بازگشت می­کنید، پروا کنید.»[14]

گفتار مجری

بینش و تلاش

سهیلا بهشتی

خداوند مهربان با اعطای نعمت­های بزرگی مانند امامان معصوم:، حجت را بر ما تمام کرده. یکی از این نعمت­های بزرگ، وجود مبارک امام رضا(ع) به ویژه برای ما شیعیانه. امام رضا(ع) هیچ­گاه برای ما و نسل­های آینده تکراری نمی­شه. گفتارهای حکیمانه اون حضرت هم برای نسل­ و زمان خاصی نیست و همیشه پر مغزه و با طراوت؛ چون به وحی و قرآن متصله.

امام رضا(ع) در سخنی، انسان­ها رو به دانش و بینش، پیش از هرکاری دعوت می کنه و می­فرماید: «هرکس بدون بینش و آگاهی به کاری اقدام کند، مانند کسی است که به بیراهه می­رود. چنین کسی هرچه تندتر حرکت کند، بیشتر از مسیر و راه درست دور می­شود».[15]

این سخن گهربار امام رضا(ع)، هشدار به کسانیه که فقط به ظاهر کارها و سخت و راحتی آنها فکر می کنن و از کیفیت و حقیقت اون غافلن. این افراد، در هر دسته و گروهی قرار بگیرن، بی­اونکه به درستی راه فکر کنن، می­کوشن با تندروی و افراط، خودشون رو پیشتاز معرفی کنن، درحالی که امام رضا(ع) به ما سفارش می کنه، پیش از گام نهادن در هر مسیر و شروع هر کار، با بصیرت و دانش، از درستی راه مطمئن بشیم، تا بیراهه و اشتباه نریم.

سخن بزرگان

امام خمینی(ره): «مأمون، حضرت رضا(ع) را با آن همه تزویر و سالوس...، تحت نظر نگه می­دارد، تا مبادا روزی قیام کند و اساس سلطنت را در هم بریزد... اگر امام رضا(ع) نعوذ بالله درباری می­شد، کمال عزت و احترام را به او می­گذاشتند و دستش را هم می­بوسیدند».

شهید مطهری: «مأمون، خواست حضرت رضا(ع) را بیاورد در منصب ولایتعهدی تا بعد مردم بگویند: نه، اوضاع فرقی نکرد، چیزی نشد یا آل علی(ع) را متهم کند که اینها تا دست خودشان کوتاه است، این حرف­ها را می­زنند، ولی وقتی دست خودشان هم رسید، دیگر حرفی نمی­زنند و ساکت می­شوند.[16]

نکته­ها

یکی از آثار گران­سنگ و برجسته امام رضا(ع)، رساله ذهبیه طبیه است. شیخ بهایی، از شخصی به نام محمد بن جمهور که پیوسته از مدینه تا خراسان همراه امام بوده است، نقل می­کند: مأمون به خوبی می­دانست دانش امام رضا(ع) از اقیانوس مواج علم رسول خدا(ص) سرچشمه می­گیرد. ازاین رو، از آن حضرت خواست، برای حفظ سلامتی و بهره­مندی از دیدگاه­های بهداشتی امام،وی را راهنمایی کند. امام رضا(ع) فرمود: «آنچه را تجربه کرده و در گذر ایام یافته­ام یا از اوصیای پیش از خود به من رسیده است، در رساله­ای خواهم نگاشت».

پس از آنکه مأمون به شهر بلخ رفت، امام رضا(ع) رساله طبیه را نگاشت و برای مأمون به بلخ فرستاد. مأمون پس از مطالعه، آن رساله را ارزشمند و بی­مانند دید و دستور داد آن را با آب طلا بنگارند. ازاین رو، طبیه ذهبیه نام گرفت.[17]

هنگام ورود حضرت رضا(ع) به نیشابور، اهل علم و محدثان گرد آن حضرت حلقه زدند و از ایشان خواستند حدیثی برای آنان روایت کند. امام رضا(ع) حدیثی قدسی را به طور مسلسل، از پدران پاک خود، از رسول خدا(ص) و از جبرئیل روایت کرد و فرمود: «کَلِمُه لا اله الّا اللّه حِصْنی وَ مَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی؛ کلمه توحید، دژ و باروی مستحکم من است و هر که به درون حصار من رفت، از عذاب من در امان می­ماند».

از آنجا که این حدیث از ائمه اطهار تا رسول اکرم(ص) به صورت سلسله وار روایت شده، به حدیث سلسه الذهب (زنجیره طلایی) معروف است. امام رضا(ع) با روایت این حدیث، درحقیقت، مردم را به اتحاد و هم بستگی دعوت کرده؛ زیرا یکی از اهداف اسلام، برقراری وحدت کلمه میان امت اسلامی است و مسلمانان باید در درون دژ محکم اسلام از اختلاف و تفرقه بپرهیزند و از دشمنی و مخالفت بر سر مسائل فرعی دوری کنند.[18]

دانشمندان بزرگ اسلامی بخشی از سخنان و رهنمودهای آموزنده امام رضا(ع) را جمع آوری کرده­اند که یکی از آنها کتاب عیون اخبار الرضا است. در این کتاب، احادیثی ارزشمند، از آن حضرت جمع آوری شده است.

کتاب دیگر علل الشرایع نام دارد که در آن، حکمت و مصالحی درباره احکام و دستورهای عملی اسلام، فواید و پیامدهای آنها به نقل از امام رضا(ع) بیان شده است.

گردآورنده این دو کتاب، شیخ صدوق است که در سال 381 هجری قمری از دنیا رفته و در نزدیکی ری مدفون است.[19]

متن ادبی

خورشید هشتم

سهیلا بهشتی

سلام و درود خدا بر کسی که خدا و رسولش از او رضایت دارند؛ امامی که چشمه جوشان لطف و رحمتش به دریای ازلی رحمت و رأفت بی کران پروردگار متصل است و هر پناه­جوی بی آشیانی، در پناه نگاه و نوازش او، چون آهوی رمیده از صیاد، آرام می­گیرد.

سلام بر خراسان، بوستانی از بوستان­های بهشت که در آن فرزانه فرزندی از نسل رسول خاتم(ص)، چندی زیسته و درخشیده است.

سلام بر رواق­های بلند حرمش که همواره مأمن دل­های خسته و پناه آهوان رمیده از دام دل و دانه دنیاست.

سلام و درود و صلوات بر امام رضا(ع)، هشتمین امام، کوکب درخشنده، ابر بارنده، باران شتابنده و خورشید فروزنده.

چراغانی

سودابه مهیجی

خراسان در شب میلاد تو، عزیزترین جای عالم است. امشب عطر زعفران و گلاب، عطر عود و اسپند، از زمین به آسمان راه می­گشاید و تمام عرش نشینان، چراغانی شهری را به هم نشان می­دهند که خورشیدی شبانه روز در خاکش پرتوافشانی می کند. امشب نگاه فرشتگان به مشرق ایران دوخته شده و تمام دل­ها به سوی طوس پر می­کشد. همه دل­ها امشب حسرت پرواز دارند، حسرت داشتن دو بال سبک بار که بی­وقفه به سوی تو پر بگشایند و شادباش میلادت را بر ضریح تقرب بوسه زنند. چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی است!

کبوتران در آسمان حرم می­رقصند و میان زمین و آسمان مرددند، مانده­اند در زمین بمانند و شوق و شادی زائران تو را ببینند یا آنکه به آسمان پر بگشایند و با دست افشانی فرشتگان همراه شوند. کبوتران، همه سپیدپوشند امشب و همه پیام سرور بر لب دارند. کبوتران امشب در حریم تو چه عزیزند، چه گران قدرند!

امشب عاشقان تو به یمن شادی میلادت، دست نوازش و ارادت خویش را بر سر کبوتران تو می­کشند و به سرسلامتی­ات، بر سنگ فرش های حرم بذر عشق می پاشند، کبوتران را بوسه می­زنند و دوستشان دارند؛ چرا که کبوتر، نشانی از مهر و بی همتایی تو دارد. امشب هیچ اشک شوقی دست از ضریح تو نمی کشد و هیچ حاجتمند امیدواری از گنبد تو چشم بر نمی­دارد. این عید عاشقانه را تو بی­شک، با اجابت تمام حاجت­ها عاشقانه­تر می­کنی.

مشهد، چراغانی عاشقانه­ای است که نور پرفروغش تمام زمین را روشن کرده است. مشهد، گنبد و گلدسته و نقاره است که هر دل عاشقی را کبوتر می­کند و هر کبوتر، دعاهای زخمی­اش را مدام به چهار سوی حرم آواز می­خواند. مشهد، ضریح چهارگوشه­ای است که در هر گوشه خویش مهربانی خدا را دارد و استجابت بی دریغ.

مشهد، قرارگاه اشک است. اشک­های بی قراری که دامان ولایت نور را چنگ می­زنند و خویش را به امید درمان دردها به امام مهربان می­رسانند. مشهد، التماس دعاست، التماس استجابت، التماس عنایت عشق و تکان خوردن شانه­های گریان و لبخند دعاهای به اجابت رسیده و بوسه­های شکرانه به ضریح و پنجره­های فولاد. مشهد، چادرهای نمازی است که اشک­های بی­دریغ در برمی­گیرند، دست­های لرزانی است که گونه­های به اشک نشسته را پاک می­کنند و چشم­های سرگردانی است که در پی اجابت، تمام نگا­ه­هایشان به جانب کرامت و رأفت خورشید است.

اِذ انْتَبْدَتْ مِنْ اَهْلِها مَکاناً شَرْقِیّاً. (مریم: 16)

هنگامی­که از خویشان خود دوری جست تا به شرق رود...

نه کبوتر بود، نه آهو. نه دانه برای چیدن می­خواست و نه از صیاد و دام و تفنگ می­گریخت. تنها یک دل بود، در سینه­ای به تنگ آمده از روزگار، تنها خستگی بود از زمانه و دنیای خالی از تبرک و تقدس. شب در تمام جانش ریشه دوانده و خورشید را گم کرده بود. نومیدی همچون تیری زهرآلود، همچون نیزه­ای مسموم او را نشانه رفته و امیدش را پنجه در گلو افکنده بود. امیدش به شمعی می­مانست که نفس­های آخر را می­زد؛ شمعی که کورسو شده­ای در مسیر طوفان بود و هر لحظه بیم خاموشی­اش می­رفت.

از دور شعله­های مقدس خورشید را دید و روشنایی بادیه طور چشمانش را به خود فرا خواند. از ورای آن­ همه راه و دوری، آفتاب شعله­ور را دید و به او دلباخته و امید بست. خورشید را می­خواست، تمام بی قراری­اش برای دیدار آفتاب بود، پس راه شرق را درپیش گرفت. رنج جاده­ها را با تمام دور و درازیشان بردوش کشید و فاصله­ها را فرسنگ به فرسنگ تحمل کرد و گذشت تا به سرزمین موعود رسید؛ به سینای روشنی­ها، به وادی مقدس «طُویٰ»؛ به مشهد تو رسید؛ به اینجا که تنها تو هستی و خدا هست و هیچ چیز دیگر نیست؛ اینجا که زمان از حرکت ایستاده؛ اینجا که زمین دور تو می­چرخد، ابدیت حاکم است و هرکسی تنها تو را در آیینه اشک خویش می­بیند و می­جوید.

اینجا مردی هست که از آسمان آمده و زمین را در آغوش مهر خویش کشیده تا چهار فصلش بهار باشد. اینجا مردی هست که کبوتران، از هر کجای عالم، راه حریم او را می­دانند و به سویش پر می­کشند، مردی که آهوان رمیده و هراسان روزگار را هرکجای هستی که باشند، پناه می­دهد و ضامن می­شود. اینجا مردی هست که سنگ ­فرش های خانه­اش را فرشتگان به بال های خویش جارو می­کشند و پرده­های حرمش را به تبرک، روسری خویش می­کنند. اینجا مردی هست که عاشق و دلداده فراوان دارد. اینجا یک مرد هست و مانند او در این خاک، هیچ مردی نیست.

زائر

سودابه مهیجی

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طبلکاری این مهر گیاه آمده­ایم

حافظ

اکنون من اینجایم، در بهشت حرم تو و زائر تمام ستاره­های آسمانت، تمام کبوتران گنبدت، تمام آیینه کاری­ها و مقرنس ها، تمام چلچراغ­ها و طاق­ها و رواق­ها، زائر تمام زاویه­های این فردوس، زائر تو؛ تو که تمام اینها با تو آبرو گرفته­اند و بی تو هیچند.

اکنون من اینجا هستم. در شهری که دروازه­ها و میدان­ها و معبرهایش هر لحظه ثناگوی تواند. در شهری که کوچه­ها از هر طرف به سمت تو می­پیچند و خیابان­ها همه سر از کوی تو درمی­آورند. راهم داده­ای باز نمک­ گیرم کنی که باز جنونم را شفا ببخشی ای طبیب! ای معجزه­گر!

«اِنِّی أَعْتَقِدُ حَرَمَةَ صاحِبَ هذاَ الْمَشْهَد...»

من به این خانه، به این بارگاه محتاجم. من به این آستان و به اعجاز بهشتی اش معترفم. من به این در نیامده­ام، مگر به اذن تو. اینک ورودم را رخصت ده؛ أ أدْخُلُ یا حُجَّة الله؟

آیا به نزدت بیایم، آیا داخل شوم؟

آیا دلی را که لبریز از آرزو، فرسنگ­ها را تا به درگاه تو پشت سر گذاشته، به این بهشت وارد کنم؟

آیا تمام جنون و شیداییم را به پیشگاهت بیاورم؟

آیا گردوغبار راه را با عنایتی از دلم می­زدایی، آیا مرا راه می­دهی؟

بگو دروازه بگشایند فراشانِ بی­تردید

که مستی پشت در مانده است در بارانِ بی­تردید

من از فرسنگ­های خستة تاریک می­آیم

به قصد پای بوس صبح این ایوانِ بی­تردیدْ

به امید رحمت

سودابه مهیجی

«اِلیْکَ صَمَدْتُ مِن اَرْضیِ وَ قَطَعْتُ الْبِلادَ رَجاءَ رَحْمَتِکَ...»[20]

جاده­های دور را، سرزمین و دیار خویش را، به قصد زیارت تو و به امید رحمتت پشت سر نهادم و به اینجا شتافتم. مرا نومید مکن، مرا بی­نصیب مگذار! آه ای خورشید! می­ترسم برق نگاهت چشمانم را کور کند، می­ترسم عظمت بارگاهت نفسم را ببرد، می­ترسم شوق دیدارت جانم را بستاند! آه! این­همه شادی در دل من نمی­گنجد، این­همه عنایت از جانب عشق را لایق نیستم. این­همه زیبایی را در این بهشت، تاب تماشا ندارم. تو خودت مرا آرامش ده و طاقتم را بیفزای تا پیش رویت، لکنت زبان دلم را فرا نگیرد و اظهار دل تنگی­هایم را لال نمانم!

دستم را بگیر تا جرئت کنم، پنجه در پنجره فولاد تو بیاویزم و آرزوهایم را بر لب بیاورم! به زبانم یاری سخن گفتن ده وگرنه شوق وصال تو چنان بی­دست­و­پایم می­کند که لب از لب نمی­توانم گشود.

شیوه ارباب همت نیست جود ناتمام

رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

ای کاش وصله دیوارهای حرم شوم! ای کاش در میان این­همه کبوتر، بیارامم و هیچ­کس مرا از این بهشت بیرون نبرد! ای کاش بگذاری­ام که چون حلقه­ها و قفل­ها به ضریحت بیاویزم، بگذاری­ام که مثل این آیینه­های کوچک، بر در و دیوار بارگاهت بنشینم، گم شوم، ناپدید شوم!

نگاهم کن آقای من! آهو نیستم که زندگی­ام را، حیاتم را با دست­های مهربانت از چنگ صیاد درآوری، اما آهوانه با پای خویشتن به دام عشق تو آمده­ام؛ به آغوش صیاد مهربانی که دل از تمام صیدهای روزگار می­رباید. کبوتر نیستم که از خوان کرم تو دانه برچینم و خانه زاد این­همه عنایت تو شوم، اما نمک­گیر دلربایی های توام. بارها بر خوان مهر تو نشسته­ام و حلقه به گوش تولای توام. بال پرواز ندارم، اما جانی، نیمه جانی برای پر کشیدن در من هست؛ برای آنکه تو اشاره کنی و کبوتر این روح، به شوقت از قفس جسم پرواز کند.

راه و رسم کنیزی را خوب می­دانم، حلقه به گوشی و کمر به خدمت سلطان بستن را خوب می­دانم، دورم نکن، بگذار بمانم!

اینجا همه چیز عاشقانه است؛ چه فواره­ها که هر لحظه پیش پای تو بلند می شوند و باز از سر جنون فرو می­ریزند، چه گلدسته­ها که میان زمین و آسمان وساطت می­کنند و دعاها را به عرش می­برند و استجابت را به خاک می­آورند و چه گنبد خورشیدگونه­ای که تماشایش آفتاب را شرمسار می کند و راه و رسم روشنگری را از او می­آموزد. اینجا حتی سنگ فرش­هایی که ردپای دلسوختگان تو را بر جبین دارند، حتی دیوارهایی که گوشه گوشه­شان زائران شیدا نشسته­اند و

سر بر زانوی اشک نهاده­اند، از عاشقان دل می­ستانند. طلای گنبد تو تمام ثروت­های زرین را از چشم می­اندازد. بهشت بارگاهت تمام باغ و بستان­های زمین را در نظر خار می­کند.

آسمان حرمت تمام آسمان­ها را از یاد دل می­برد. ستاره­های مشهدت چنان زیبا سوسو می­زنند که دیگر هیچ اختری در آسمان هیچ دیاری، دل از هیچ­کس نخواهد برد.

تو دل می­بری مرد! تو بی قرار می­کنی، تو قرار و آرام را از دل­ها می­ستانی. مسافران شهر تو دیگر دل بازگشتن به دیار خویش را ندارند. کسی­که تو و آغوش لطف تو را درمی­یابد، دل از یار و دیار خویش می­برد ودیگر زندگانی را جز در جوار تو نمی­خواهد.

آه ای سلطان! زیردستان و خادمان، همه زنده به کرامت تواند. به زیر پای خویش نظر کن تا گره از کار فرو بسته ما بگشایی!

مکن دورم که بس دشوار باشد بال افشاندن

اسیری را که گردی زین حرم بر بال و پر باشد

نظیری نیشابوری

شعر

گندم از دست تو خورده است

عالیه مهرابی

گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است

طبق تقدیر قشنگی که مقدر شده است

و خدا خواست چه خوشبخت درختی را که

گوشه ای از حرمت پاشنه در شده است

هیجان در هیجان، بغض که بر شانه بغض

گونه حوصله ها از هیجان تر شده است

ریخت مرمر مرمر اشک بر این فاصله ها

این چنین صحن و رواقت همه مرمر شده است

حال آن دخترک نیمه فلج یادت هست؟

حال او از نفس گرم تو بهتر شده است

سال پیش آن زن نازا که دعا پشت دعا

خبر آورده برای تو که مادر شده است

نامه هایی که نوشته نشدند و خواندی!

اشک هایی که خود اندازه دفتر شده است

دل اگر دور تو گردید ندارد حیرت

گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است

دست­هایم را بگیر

سودابه مهیجی

دست­هایت را بیاور دست­هایم را بگیر

دست­هایم را خودت تا آخر دنیا بگیر

گرچه بر بامت کبوترها فراوان می­پرند

از کلاغان زمین خورده، سراغ اما بگیر

هر طبیب حاذقی مولا جوابم کرد، آه!

وقت وقتش شد، خودت نبض مرا حالا بگیر

مثل نور مهربان گریه­های مستجاب

نرم و آهسته بیا در هر دعایم جا بگیر

اعتراف هر خطا و هر گناه کرده را

بی­محابا بی­محابا از من رسوا بگیر

مرده­ام من مرده­ام بی رخصت دیدار تو

زنده­ام کن، در عوض ای عشق!جانم را بگیر

امر امر توست تا بی­وقفه احضارم کنی

بال پروازی شو و در هر دعایم پا بگیر

سر به زیر و بغض کرده آمدم، گفتی به من

گریه کن، اما سرت را پیش من بالا بگیر

غریب

سعید بیابانکی

درمانگه درد هر طبیبی ای دوست

دل های شکسته را شکیبی ای دوست

تو دست نیاز از غریبان گیری

با آنکه خودت نیز غریبی ای دوست

پنجره پولاد

سعید بیابانکی

چون آینه ای زدم شکستم دل را

تا مهر تو گیرد از دو دستم دل را

از بس دل بی قرار، آرام نداشت

بر پنجره ات دخیل بستم دل را

بهشت

عبدالرحیم سعیدی راد

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آن جا برای عشق شروعی مجدداست

هشتمین نور

عبدالرحیم سعیدی راد

بنوشان جرعه ای از شادی ات را

بتابان جلوه شمشادی ات را

دریغ از من نکن ای هشتمین نور

نگاه گرم گوهرشادی ات را

ای حضور هشتمین

یدالله گودرزی

ای ستون های زمین، گلدسته های سربلند

ای رواق زرنگار، آیینه های بند بند

ای مقرنس های چوبی، گنبد زرین کلاه

بر سرآن آستان پرشکوه بی گزند

بر سر هفت آسمان آن مهربان افراشته

چتری از بال کبوتر، از حریر و از پرند

دست او اینک پناه آهوان خسته است

بال بگشایید از شوق، آهوان در کمند!

کفتران آسمانی هم اسیر دام او

می کشاند هر دلی را در رهایی ها به بند

یاد او در عمق دل ها می شکوفد همچو نور

نام او در کام جان ها می تراود همچو قند

ای حضور هشتمی! افتادگان غربتیم

دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالا بلند!

جارویت را به من بده!

حمیدرضا شکارسری

1. من نمی توانستم برای تو شعر بگویم/ این کلمات را/ یکی از کبوتران حرم/ برایم هجی کرد...

2. حسادتم را به عشقم ببخش!/ لحظه ای فقط استراحت کن/ و جارویت را به من بده آقای خادم!

دلم زنده شده است

حمیدرضا شکارسری

امشب، نه کوری دیدن را تجربه کرد/ نه فلج مادرزادی، دویدن را/ نه صرعی، شکست خورد/ نه غده بدخیمی مرد/ اما بیایید!/ بیایید و بر نقاره ها بکوبید!/ و به جای لباس های شفایافتگان/ سینه مرا بشکافید!/ یک دل مرده امشب/ دوباره زنده شده است/

به جا نمی آورم

حمیدرضا شکارسری

با من چه کرده ای؟/ پیش از زیارت تو نیز/ همین قدر روشن بودم؟!/ خودم را در آینه به جا نمی آورم/

عطر زعفران

مریم سقلاطونی

چنان گنجشک می سایم سرم را روی ایوانت

که تا یک لحظه دستم حس کند گرمای دستانت

دلم می­خواست خشتی باشم از طاق بر و بامت

دلم می­خواست بگذارم سرم را روی دامانت

هوا بارانی و سرد است، جایی می­دهی آقا؟

مرا در کنجی از آیینه بندان شبستانت

چه بوی سیب سرخی می­وزد پشت مشبک ها

چه عطری، مثل عطر زعفران های خراسانت

نقاب از چهره زیبای خود بگشا، نگاهی کن

به این کوچک ترین گنجشک، در ملک سلیمانت

هوا گرم است، نور مستقیمت می­زند هر سو

و گرداگرد تو پروانه های سبز، حیرانت

آفتاب خوبی­ها

عباس براتی­پور

عید میلاد جان و جانان شد

مولد خسرو خراسان شد

در گلستان عشق با شادی

بلبل نغمه­گر غزل خوان شد

ای بلند آیت خداوندی!

از تو روشن چراغ ایمان شد

مهرت ای آفتاب خوبی­ها

پرتو افکن به ملک امکان شد

بی تولّایت ای امامت عشق

عاشقی مشکل است، نتوان شد

تربت پاکت ای امام همام

باعث افتخار ایران شد

غریب آشنا

ایرج قنبری

ای خیال اجتناب ناپذیر

از قبیله کدام سبز جامه ای

که آفتاب

زائر نگاه توست

کهکشان برابر تو کوچک است

ای ستاره شکوهمند

بی قراری کبوتران برای توست

ابرها به دست بوسی ستاره می­روند

باغ ها به دست بوسی بهار

و نگاه من که برکه مکدری است

دست بوس عشق توست

ای بزرگوار!

معنویت بهار!

ای غریب آشنا!

در کجای آسمان دمیده ای

کاین چنین پرندگان به سوی تو

شوقناک بال می­زنند

قامت نماز

علی موسوی گرمارودی

درود بر تو

ای هشتمین سپیده!

تو امامی

هستی، با تو قیام می­کند

درختان به تو اقتدا می­کنند

کائنات به نماز تو ایستاده

و مهربانی،

تکبیرگوی توست

عشق

به نماز تو

قامت بسته است

و در این نماز،

هر کس مأموم تو نیست

مأمون است

حکایت

امید به رحمت خدا

سهیلا بهشتی

با وسوسه های شیطان، تردید در دلم لانه کرده بود. با خود می­گفتم: «مگر چقدر باید برای برآورده شدن حاجتی دعا کرد؟ دیگر ناامید شده بودم. گفتم پیش علی بن موسی الرضا(ع) بروم، شاید مشکلم را برطرف سازد. نزد امام رفتم و گفتم: چند سال است حاجتی دارم و بسیار هم دعا کرد ه ام، ولی دعایم مستجاب نمی­شود. در دلم شک راه یافته است، چه کنم؟ امام، نگاه تندی به من کرد و فرمود: «ای احمد بن محمد! مراقب باش که شیطان بر تو پیروز نشود و تو را از رحمت پروردگارت ناامید نسازد. مگر نمی­دانی گاه پروردگار، برآوردن نیاز مؤمن را به تأخیر می­اندازد تا او بیشتر به راز و نیاز بپردازد؛ چرا که خداوند بزرگ، گفت وگوی بندگان را با خود دوست دارد. به خدا سوگند! دیر برآورده شدن نیازهای بندگان که از خدای خود چیزی خواسته اند، برای آنان بهتر از زود برآورده شدن نیازهایشان است. دنیا چه ارزش دارد که مؤمن، برای آن از خدای خود ناامید شود؟! نیکوست که نیایش او در حال آسایش و دوری از مشکلات، همانند نیایش او در سختی ها باشد و اگر [حاجتش] نیز برآورده نشد، سبب ناامیدی او نشود، پس افسرده نشو که دعا در پیشگاه پروردگار بزرگ و بلندمرتبه، بسیار ارزشمند است. بردبار باش و برای به دست آوردن روزی حلال بکوش! به پیوند با بستگانت پایبند باش و به کسی ستم مکن؛ زیرا ما خاندانی هستیم که حتی بریدن از بستگان را به کسی که از او بریده اند، سفارش نمی­کنیم. هرکه به ما بد کند به نیکی پاسخش را می­دهیم، به خدا سوگند! از این روش، جز خوبی و نیکی نمی­بینم. بدان کسی که در این دنیا از نعمت های بی شمار بهره مند است، اگر درخواستی از خدا کند و دعایش برآورده شود، بر اثر آزمندی و فزون خواهی، بیشتر درخواست می­کند و این سبب می­شود که دیگر از نعمتی سیر نشود و بیشتر بخواهد، پس آنگاه که به نعمت های او افزوده شد، حقوقی که باید ادا کند، افزایش می­یابد.

بنابراین، از شکر این همه نعمت، ناتوان می­ماند و به آزمایش و بلا مبتلا می­شود و به خطر می­افتد. بنابراین، دل بستگی ات را به پروردگار استوارتر ساز و در دل خود نسبت به او شک و تردید راه مده و دروازه دلت را به روی چیزی به جز خیرونیکی مگشا! بدان که این، تنها راه آمرزیده شدن و برآورده شدن دعاهاست».[21]

نسپردن کار به مهمان

سهیلا بهشتی

امام رضا(ع) با احترام، مهمان خود را به داخل خانه آورد و پس از پذیرایی از او، با وی به گفت وگو پرداخت، در میان سخن، باد چراغ را خاموش کرد. مهمان، بی درنگ از جای خود برخاست تا چراغ را روشن کند، ولی امام دست او را گرفت و اجازه نداد از جا برخیزد. سپس خود حضرت برخاست، چراغ را روشن کرد و برای اینکه مهمان ناراحت نشود، با لبخند به او فرمود: «ما خاندانی هستیم که دوست نداریم مهمان خود را به کار گیریم و او را به زحمت بیندازیم».[22]

لزوم بستن قرارداد با کارگر

سهیلا بهشتی

برای کاری نزد امام رضا(ع) رفته بود. ساعتی در محضر آن حضرت نشست. وقتی از امام اجازه خواست از محضر ایشان مرخص شود، امام به او فرمود: «امشب را نزد ما برای شام بمان و مهمان ما باش!.» دعوت امام را پذیرفت و به اتفاق هم به خانه حضرت رفتند. تعدادی از غلامان امام مشغول بنایی در حیاط خانه ایشان بودند و دیواری می­ساختند. امام به آنها سلام کرد. در میان آنها غلامی ناشناس را دید که مشغول کار بود. حضرت از یکی از غلامان پرسید:« این کیست؟» پاسخ داد: به ما کمک می­کند. پس از پایان کار چیزی به او خواهیم داد. امام پرسید: «مزد او را تعیین کرده اید؟» عرض کرد: نه سرورم! این کار لازم نیست. هرچه به او بدهیم، راضی می شود. امام برآشفت و با ناراحتی گفت: «مگر من بارها نگفته ام هرکس را برای کار می آورید نخست مزد او را تعیین کنید و با او قرارداد ببندید و سپس او را به کار گیرید. کسی که بدون قرارداد قبلی کار می کند، اگر سه برابر مزد هم به او بدهید، ممکن است او گمان کند مزدش را کم داده اید، ولی اگر مزدش را پیش تر تعیین کنید، وقتی مزدش را بپردازید، از شما خشنود خواهد شد؛ زیرا به وعده خود عمل کرده اید و اگر بیش از مقدار قرارداد، چیزی به او بدهید، هرچند کم و ناچیز باشد شاد می­شود و سپاسگزار خواهد بود».[23]

احترام به کارگر

سهیلا بهشتی

اهل بلخ بود و امام رضا(ع) را در سفرش از مدینه به خراسان همراهی می­کرد. هنگام ظهر، امام دستور داد کاروان برای اقامه نماز ظهر و غذا خوردن توقف کند. پس از اتراق، امام به نماز ایستاد و همه در پی آن حضرت نماز ظهر و عصر را به جا آوردند. سپس سفره ای گستردند تا غذا بخورند. امام دستور داد همگی سر یک سفره بنشینند. همه همراهان امام حتی سیاهان و غلامان سر آن سفره نشستند. مرد بلخی با دیدن این منظره، به آرامی به امام گفت: «فدایت شوم! بهتر است برای اینان سفره ای جدا انداخته شود.» امام از سخن مرد بلخی ناراحت شد و فرمود: «هرگز! پروردگار همه ما یکی است و پدر و مادرمان نیز یکی است و پاداش هر فرد به عمل او بستگی دارد».[24]

زیرنویس (1)

هشتمین امام، بلندترین پیام رسالت محمدی را در دو کلمه ابلاغ کرد: توحید و امامت.

امام رضا(ع) غریب نیست، غریب نواز است.

چلچراغ رضوی، قلب جویندگان گم کرده راه را به نور ایمان می­خواند.

با نور کلام رضوی، ایمان ها جوانه می­زند، اندیشه­ها جان می­گیرد و معنویت بر دل­ها می­تابد.

امام رضا(ع) آمد و خزان دل­ها بهار شد.

تلألؤ خورشید توس، امام رئوف، علی بن موسی الرضا(ع)، بر جان­های خسته مؤمنان نسیم شادی بخشید.

زادروز هشتمین ستاره سپهر امامت بر شیعیان خجسته باد!

زیر نویس (2)

* سماع کبوتران در میلاد تو، دیدنی­تر از پای ­کوبی فرشته­هاست.

* امشب، شب میلاد خورشید است و تمام چشم ها به مشرق دوخته شده است.

* امشب، باران اشک های شوق، حرمت را غبارروبی می­کند.

* چراغانی امشب توس، تمام عالم را منور کرده است.

* اشک­های شادی در شب میلادت، همه خاک را چراغان کرده است.

* کاش امشب ضریح تو به قدر تمام دست­های محتاج گسترده شود.

* در هر کجای عالم می­توان آهو بود و در سایه ضمانت تو زندگی کرد.

* آه ای امام رئوف، مهربانی را به تمام قلب­ها بیاموز!

* در حضور تو هیچ کس روسیاه نیست، کرامتت همه را چون کبوتر روسپید کرده است.

* خراسان، آسمان هشتم است که بر زمین نازل شده است.

* امشب، هفت آسمان با تمام بلندی، سر بر خاک خراسان می­سایند.

* فاصله، حرف ناچیزی میان من و حریم توست وقتی شوقت به من بال پرواز بخشیده است.

پی نوشت ها:

[1]. احمد ترابی، «جایگاه امامت از دیدگاه امام رضا(ع)»، مشکوه، پاییز 1382، ش8، ص 15، به نقل از: مسند الامام الرضا(ع)، ج 2، ص 117.

[2]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 36، ص 296.

[3]. حر عاملی، وسایل الشیعه، ج 13، ص 552.

[4]. بحارالانوار، ج 78، ص 136.

[5]. همان، ص 335.

[6]. همان، ص 353.

[7]. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 52.

[8]. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ح 2790.

[9]. دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 364.

[10]. «نگرشی بر حیات سیاسی امام رضا(ع)»، سیاست روز، 14/10/82، ص 6.

[11]. سید حسن حر، امام رضا و ایران، صص 151 و 152.

[12]. همان، ص 133.

[13]. محسن کتابچی، آیین زندگی از دیدگاه امام رضا(ع)، ص 150.

[14]. همان، ص 155.

[15]. بحارالانوار، ج 1، ص 206.

[16]. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 18، ص 123.

[17]. سید محمدرضا مدرسی، نگرشی بر دیدگاه­های حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، صص 57 و 58.

[18]. دایرة المعارف تشیع، ص 366.

[19]. علی غفوری، هشتمین امام شیعیان، امام رضا(ع)، ص 81.

[20]. زیارت­نامه امام رضا(ع).

[21]. ابوالفضل هادی منش، در قلمرو آفتاب، داستان هایی از سیره اخلاقی پیشوایان معصوم:، صص10-12.

[22]. همان، ص230.

[23]. همان، صص 109 و 110.

[24]. همان، ص 110.

منبع: اشارات شماره126


موضوعات مرتبط: ویژه میلاد ها وشهادت ها
[ شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب