
لطف امام رضا(ع)
سيد جواد فاطمى
خواب و خوراكـش چيزى جز گريه نبود, خـود را در اتاق حبـس كرده بـود و به در و ديـوار مـى نگـريست تـا خـاطـره جـديـدى بيـابـد و ضجه اى تـازه سـر زنـد.
يك هفته قبل, تركمـن ها حمله كرده بـودند و پـس از كشتار فراوان آذوقه, زنان و دختران جـوان را برده بودند. يكـى از دخترانـى كه دزديده بـودند, تنها فرزنـد پيرزن بود كه مرهـم زخـم و التيام بخش غمهاى دلش بود و با رفتنش ديگر اميدى به زنده ماندن نداشت.
مثل اينكه ياد سخنى افتاده باشد, با خـود گفت: ((مى گويند هر كه به زيارت امام رضا(ع) برود آن حضرت در قيامت ضامنـش مى شود كه به بهشت برود, پس حتما مى تواند دخترم را در همين دنيا به مـن بازگرداند.)) با اين اميد, زحمت و مشكلات سفر را به جـان خـريـد, تـوشه اى فـراهـم كـرد و راهـى مشهد مقـدس شــد.
هنـوز تـركمـن هـا آنچنـان از شهر دور نشـده بـودنـد كه به تـاجـر بـرده فــروش بخارايى برخـوردند و براى اينكه در حملات بعدى, دست و پايشان بازتر باشد, زنان و دختران را به او فروختند.
تاجر, كه از خريـدش خوشحال بـود, با كنيزانـش با مهربانـى بـرخـورد كرد تا غم دلشان تسكين پيدا كند.
پيـرمـرد صـالح پـس از خـداحـافظى و سپـردن مغازه به پسـران رشيـدش, به مسجـد شتافت. پـس از نماز و نيايـش به خانه رفت و پـس از صـرف شام و حساب و كتـابـى كوتاه, سر به باليـن نهاد و دور از دغدغه هاى روزانه, به خـوابى عميق فرو رفت. هنـوز ساعتـى از خـوابـش نگذشته بـود كه ديد در دريايـى عميق و بزرگ دست و پا مى زنـد, كمك مى خواهد و هيچ كـس به يارىاش نمىآيد; هنگامى كه مـى خـواست بر اثر خستگـى و نااميدى در آب غرق شـود, دخترى جـوان و زيبا به سراغش آمد, دستـش را گرفت و از دريا بيرونش كشيد . .. . پيرمرد, كه از ترس تمام بدنـش خيش عرق شده بـود, بـا فـريـاد از خـواب پـريـد و تـا صبح نتـوانست بخـوابــد. ... صبح, خوابآلود وارد مغازه شد.
هنـوز ساعتى نگذشته بـود كه تاجر برده فروش وارد مغازه شد. پـس از احـوالپرسى, گفت كه تعدادى كنيز آورده است و اگر مى خواهد, مى تـواند ببيند و با قيمت مناسب بخـرد. بـا ايـن حـرف او را به خـانه اش كشـانـد.
در همان حيـن كه پيرمرد به زنان و دختران نگاه خريدارانه مـى كرد و از كنارشان مى گذشت, ناگهان نگاهـش به دخترى افتاد كه شب پيـش او را در خواب ديده بود. با ديدنـش چشمهايـش مى خواست از حدقه بيرون بجهد, در شگفت بود و باورش نمى شد. پـس از دقايقـى كه به حال طبيعى بازگشت, بلافاصله او را خـريـد و به مغازه اش بـرد. در حيـن راه رفتـن مدام به او مى نگريست و با خود مـى انديشيد كه در خـوابـش چه مى كرده ...؟
در مغازه دختر جوان را مقابل خود نشاند و براى رفع اوهامـش از وى خواست تا از خـانـواده و اصل نسبـش بگـويـد. دختـر تمـام زنـدگـى اش را بـازگـو كـرد.
پيرمرد كه فهميده بـود كنيزش دخترى شيعه است, به او گفت: ((خيالت آسوده باشد, مـن چهار پسرم دارم كه از نظر ايمان زبانزد خاص و عامند; آنها را به تـو نشان مى دهـم, هر كدام را كه خواستى بگو تا شوهرت شود.)) كنيز سرش را پاييـن انداخت و به گـونه اى كه شرم در صـورتـش موج مى زد گفت: ((مـن هميشه آرزو داشتـم كه به زيارت امام رضا(ع) بـروم. حاضرم با هر كـدام از پسـرانت كه حاضر باشـد مرا به آنجا ببرد, ازدواج كنـم.)) پيرمرد خوشحال شد و پيشاپيـش به عروسـش تبريك گفت.
فرزندانـش را صـدا زد, دختر را به آنها نشان داد و شرط ازدواج دختر را بازگـو كـرد. پسـر بزرگ خـانـواده كه عاشق امام رضـا(ع) بـود و همه سـاله به زيارتـش مى شتافت, در جستجـوى دخترى مناسب براى ازدواج بـود. وقتى ديد ايـن دختر, مورد تاءييد پدر است و همچـون او به امام رضا(ع), بسيار علاقه دارد شرط را پذيرفت و همانگاه صـورتـش پر از بـوسه و شادباش, برادران شد و در آن ساعت, مغازه سرشار از لطافت و صميميت و خـوشحالى شد. چند روزى نگذشت كه پيرمرد سـور و سات عروسى را به پا كرد و اكثر مردم شهر, غذاى عروسى پسرش را خـوردند. فرداى آن شب, روز عمل به وعده بود. همه فاميل براى بدرقه گرد آمده بـودند و براى زوج جوان سفرى خوش را آرزو مى كردند.
هوا گـرم بـود و راه طـولانـى; عروس به خاطـر درازى راه و تغييـر آب و هـوا به سختـى مريض شده بود به طـورى كه ادامه سفر برايـش غيرممكـن بـود و بر روى پسر جـوان تـرس هـويـدا بـود. به نيت اينكه حـال همسـرش بهتـر شــود, يك شب را در كاروانسرايـى كه آن اطراف بـود, به صبح رساندند اما فايـده اى نـداشت. از تـرس آنكه مبادا همسـرش جان دهـد, مقـدارى از بـار را, كه به آن نيازى نمـى ديـد به كـاروانسـرا سپـرد و راه مشهد را بـراى رسيـدن به طبيب, بـا سـرعت پيمــــود.
طبيب پـس از معاينه دستـور اكيـد بـراى استـراحت داد. مرد جـوان همسـرش را به مسافرخانه اى برد و مشغول پرستارى شد. چند روز گذشت, ولـى بيمارى همسرش بهبـود نيافت. هر روز حالـش وخيـم تر مى شد و مرتب از شـوهرش تقاضا مى كرد او را قبل از مرگ يك بار هـم كه شده, نزديك حرم ببرد تا گبند و بارگاه حضرت را ببيند. وقتى همسرش ايـن وضعيت را ديـد به سـوى حـرم امام(ع) رفت تا دست به دامانـش شـود و پرستارى براى همسرش بيابد. وقتى از حرم بيرون مىآمد, پيرزن رنجـورى را ديد كه قيافه زحمت كشيده و مهربانش به درونـش آرامـش عميق مى داد. به سويـش رفت و گفت:
((مادر, مـن در ايـن شهر غريبـم; تـازه عروسـى دارم كه سخت مـريض است و مـن از پرستارىاش عاجزم. اگر لطف كنيد و چنـد روزى براى پرستارى پيـش ما بياييد, هـم ايـن امام را خوشحال كرده ايد و هم مـن هر طور شده جبران مى كنم.)) پيرزن لبخند زد و گفت: ((ببين پسرم, مـن هم در اين شهر غريبم; براى زيارت به اينجا آمده ام و هيچ كـس را ندارم و براى خشنودى ايـن امام معصوم هر كارى كه از دستـم بيايد كـوتاهى نمى كنـم. )) مرد جـوان كه از خـوشحالى سر از پا نمى شناخت راه را نشان داد و با هـم به طرف مسافرخانه به راه افتادند. وقتى پيرزن وارد اتاق شد, بدن نحيفى را مشاهده كرد كه زير پتو مى لرزيد. به طرفـش رفت و پتـو را كنار زد ...
ايـن چه كسى بـود كه مى ديد؟ انگار قلبـش قدرت تكان خـوردن نداشت. دخترك چشمان بـى سـويـش را باز كرد و شـروع كرد به پلك زدن, فكر مى كـرد كه خـواب مـى بينـد, مريضى اش را فراموش كرده بـود و مى خـواست كلمه اى را فرياد بزند اما قدرت گفتـن آرامـش را هـم نـداشت, نيـم خيز شـد و گفت: ما... ما ... مادر و مـادر و دختـر همديگر را در آغوش كشيدند و تا ساعتى همديگر را مى بوسيدند و مى بـوييدند و اشك شوق مى ريختند. مرد جوان كه ديد بيمارى همسرش رو به بهبـود است خدا را شكر كرد و رفت تا وسايل جشـن كـوچكـى را تـدارك ببينـد. آن شب آنان از مـرحمتهاى امام رضا(ع) شادمانه تشكر كردند.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ پى نوشت :
1 ـ كرامات رضوى.
موضوعات مرتبط:
ویژه میلاد ها وشهادت ها