|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر پدر شهریارچه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر پدر استاد شهریارحیدربابا ، همیشه سر تو بلند باد حیدربابا ، سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون ! از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد دؤرت بیر یانون بولاغ او ْلسون باغ اوْلسون ! از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون ! دنیا همه قضا و قدر ، مرگ ومیر شد دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدی این زال کی ز کُشتنِ فرزند سیر شد ؟ دوْنیا بوْیی اوْغولسوزدی ، یئتیمدی شعر درباره پدر شهریارپدر حضورت در کنارم سنبل شادابی و نشاط من است. پدر احساس ازادی و رهایی میکنم وقتی دست نوازش بر سرم میکشی، نگاهم میکنی و بوسه ای بر صورتم میکاری. احساس غرور میکنم. ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر در جستجوی پدر شهریارچو برخیزد صدای نامه برها دلم در لرزه افتد از خبرها کسی حال مرا داند که او هم پدر باشد ولی دور از پسر ها ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر در مورد پدر شهریارپدر، پر افتخارترین شخص برای من ، کسی که تمام زحماتش را نثار من کرد و خود را به غربت داد تا من آینده ای روشن داشته باشم باشد روزی که به من افتخار کنی دوستت دارم … شعر ترکی پدر از شهریارپدر همان یار قدیمی من پدر همان نور افتاب من پدر صدای تو در گوشهایم دائم زمزمه میکند نباشد روزی که ان صدا را نشنوم…. ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر ترکی شهریار در مورد پدرسرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود روزت مبارک پدر ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر در جستجوی پدر شهریارپدر معنا ، پدر درک است پدر تنها ، که امیدش فقط تَرک است پدر بی مدعا، اما پراز عشق است پدر پر محتوا، اما چرا بِشکست شعر در جستجوی پدر استاد شهریارســـَــر ســُـفره چیزی نبود . . . یــخ در پــارچ و پدر هــر دو آب شــدند ! چــه دنــیای بی رحمــیست ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر استاد شهریار درباره پدرگفــت : با پدر یه جمـــله بســـاز گفتــم: من با پدر جمله نمیســازم ، دنیــــــــامو می سازم ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر استاد شهریار برای پدرپدر یعنی عشق، آرامش یعنی گذشت یعنی باش تا من هم باشم دوستت دارم پدرم شعر استاد شهریار در مورد پدرخورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد به سلامتی هرچی پدره . .
شعر پدر شهریاردلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی این کلّه ی پوک و سر و مغز پکرم را هم وطنم بار غریبی به سر دوش کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز چون شد که شکستند چنین بال و پرم را رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف تسکین دهم آلام دل جان بسرم را گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب تکرار کنم درس سنین صغرم را گر خود نتوانست زدودن غمم از دل زان منظره باری بنوازد نظرم را کانون پدر جویم و گهواره ی مادر کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را تا قصّه ی رویین تنی و تیر پرانی است از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی می رفتم و مشغول جویدن جگرم را پیچیدم از آن کوچه ی مأنوس که در کام باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را افسوس که کانون پدر نیز فروکشت از آتش دل باقی برق و شررم را چون بقعه اموات فضایی همه خاموش اخطار کنان منزل خوف و خطرم را درها همه بسته است و برخ گردنشسته یعنی نزنی در که نیابی اثرم را در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم جز سرزنش عمر هبا و هدرم را مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ای داد که از آن همه یار و سر وهمسر یک در نگشاید که بپرسد خبرم را در جستجوی پدر ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر پدر شهریار ترکییار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر پدرم شهریارگفتهام بارها و میگویم بیوجودش حیات مکروه است همه عمر تکیهگاهم بود پدرم نام کوچکش کوه است امید صباغ نو ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر پدر شهریار… پدرم بنده قدیم تو بود عمر در بندگی به سر بردست بندهزاده که در وجود آمد هم به روی تو دیده بر کردست خدمت دیگری نخواهد کرد که مرا نعمت تو پروردست… (بخشی از یک قصیده در مدح) سعدی ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔ شعر پدر استاد شهریارمباش جان پدر غافل از مقام پدر که واجب است به فرزند احترام پدر اگر زمانه به نام تو افتخار کند تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر رهی معیری موضوعات مرتبط: پند و اندرز شناسی برچسبها: پند و اندرز شناسی [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 8:54 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||