ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

  

هر آنچه که در مورد استفراغ در پرندگان باید بدانید!!

(مرغ در دهان آن مرد آب ریخت)

می نویسند سلطانی بر سر سفره خود نشسته غذا می خورد، مرغی از هوا آمد و میان سفره نشست و آن مرغ بریان کرده که جلو سلطان گذارده بودند برداشت و رفت، سلطان متغیر شد، با ارکان و لشکرش سوار شدند که آن مرغ را صید و شکار کنند. دنبال مرغ رفتند تا میان صحرا رسیدند، یک مرتبه دیدند آن مرغ پشت کوهی رفت، سلطان با وزراء و لشکرش بالای کوه رفتند و دیدند پشت کوه مردی را به چهار میخ کشیدند و آن مرغ بر سر آن مرد نشسته و گوشت ها را با منقار و چنگال خود پاره می کند و به دهان آن مرد می گذارد تا وقتی که سیر شد، پس برخواست و رفت و منقارش را پر از آب کرد و آورد و در دهان آن مرد ریخت و پرواز کرد و رفت.
سلطان با همراهانش بالای سر آن مرد آمدند و دست و پایش را گشودند و از حالت او پرسیدند؟
گفت: من مرد تاجری بودم، جمعی از دزدان بر سر من ریختند و مال التجاره و اموال مرا بردند و مرا به این حالت اینجا بستند، این مرغ روزی دو مرتبه به همین حالت می آید، چیزی برای من می آورد و مرا سیر می کند و می رود، پادشاه متنبه شد و ترک سلطنت کرد و رفت در گوشه ای مشغول عبادت شد، از دنیا رفت.(2)

(گفتگوی ماهی و سلیمان)

می نویسند: روزی یکی از حیوانات دریائی سر از آب بیرون آورده عرض کرد ای سلیمان، امروز مرا ضیافت و مهمان کن، سلیمان امر کرد آذوقه یک ماه لشکرش را لب دریا جمع کردند تا آنکه مثل کوهی شد، پس تمام آنها را به آن حیوان دادند، تمام را بلعید و گفت: 
بقیه قوت من چه شد، این مقداری از غذاهای هر روز من بود. 
سلیمان تعجب کرد، فرمود: 
آیا مثل تو دیگر جانوری در دریا هست، آن ماهی گفت: 
هزار گروه مثل من هستند، پس هر کسی که روی حقیقت توکل بر خدا پیدا کرد، خداوند از جایی که گمان ندارد اسباب روزی او را فراهم می کند.(3)

(از حال من با خبر است)

وقتی که نمرود حضرت ابراهیم علیه السلام را در آتش انداخت، ملائکه آسمان ها به گریه در آمدند، جبرئیل عرض کرد خدایا! در روی زمین یک نفر تو را پرستش می کرد و حالا دشمن بر او مسلط شده، خطاب شد من هر وقت بخواهم او را اعانت و یاری می کنم، ملائکه عرض کردند، پروردگارا پس اذن بده ما به یاری او بشتابیم، از طرف حضرت حق خطاب شد بروید، اگر اذن داد او را یاری کنید.
ملکی که موکل آب بود آمد، ملائکه ای که موکل باد و خاک و آتش بودند آمدند عرض کردند: 
ای ابراهیم اجازه بده تو را نجات دهیم و دشمنان تو را هلاک کنیم، حضرت ابراهیم اجازه نداد.
جبرئیل آمد عرض کرد: ای ابراهیم آیا حاجتی داری.
حضرت ابراهیم فرمود: حاجتی دارم ولی به تو ندارم.
جبرئیل گفت: به آن کس که داری بگو.
حضرت ابراهیم فرمود: حسبی من سئوالی علمه بحالی.
ما کار خود بیار گرامی گذاردیم - گر زنده سازد بکشد رأی رأی اوست 
ارباب حاجتیم و زبان سئوال نیست - از حضرت کریم تمنا چه حاجت است 
فرمود او خودش از حال من مطلع است غافل نیست افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد خطاب شد ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت شو.(4)

(کبوتران کعبه)

روزی امام سجاد علیه السلام به اصحاب خود فرمودند: آیا می دانید سبب بودن کبوتران در کعبه چیست؟ 
گفتند: نه یابن رسول الله شما بفرمائید. حضرت علت را فرمود: در زمان قدیم مردی بود که خانه ای داشت و در میان آن خانه درخت نخلی بود و کبوتری در شکاف آن آشیانه کرده، پس هر وقت جوجه می گذارد آن مرد بالای نخل می رفت و جوجه های آن را می گرفت و می کشت.
مدتی بر این منوال گذشت، پس آن کبوتر از دست آن مرد به خدا شکایت کرد، به آن کبوتر گفته شد این مرتبه که می آید جوجه های تو را بردارد از درخت می افتد و می میرد.
بار دیگر که کبوتر جوجه گذارده بود یک روز دید آن مرد بالای درخت رفت کبوتر ایستاد ببیند چه می شود، وقتی آن مرد بالای درخت رفت صدای سائل و محتاجی از در خانه بلند شد پائین آمد و به او چیزی داد و برگشت بالای درخت و جوجه های کبوتر را برداشت و کشت و به او آسیبی نرسید.
کبوتر به خدا نالید و گفت: خدایا پس وعده ای که به من داده بودی چه شد؟ به او گفته شد، که این مرد جان خود را به واسطه آن صدقه ای که داد خرید و بلا از او دفع شد؛ اما ما به همین زودی نسل تو را زیاد می کنیم و جائی تو را مسکن می دهیم که هیچ کس نتواند تا روز قیامت آزاری برساند.
خداوند آنها را در خانه کعبه منزل داد و در امن و امان قرار داد و کسی نتوانست آنها را صید و شکار کند.(5)

(70 سال کافر است و ما به او روزی می دهیم)

حضرت ابراهیم علیه السلام مهمان نواز و مهمان دوست بود، روزی یک نفر مجوسی در مسیر راه خود، به خانه ابراهیم آمد تا مهمان او شود. ابراهیم به او فرمود: اگر تو قبول اسلام کنی یعنی دین حنیف مرا بپذیری تو را می پذیرم وگرنه تو را مهمان نخواهم کرد، مجوسی از آنجا رفت.
خداوند به ابراهیم علیه السلام وحی کرد: ای ابراهیم تو به مجوسی گفتی اگر قبول اسلام نکنی حق نداری مهمان من شوی، و از غذای من بخوری، در حالی که هفتاد سال است او کافر می باشد و ما به او روزی و غذا می دهیم، اگر تو یک شب به او غذا می دادی چه می شد؟
ابراهیم علیه السلام از کرده خود پشیمان شد و به دنبال مجوسی حرکت کرد و پس از جستجو، او را یافت و با کمال احترام او را مهمان خود نمود.
مجوسی راز جریان را از ابراهیم پرسید، ابراهیم علیه السلام موضوع وحی خدا را برای او بازگو کرد.
مجوسی گفت: آیا براستی خداوند به من این گونه لطف می نماید؟ حال که چنین است اسلام را به من عرضه کن تا آن را بپذیرم، او به این ترتیب قبول اسلام کرد.(6)

(اگر کمکم نکنی گناه می کنم)

خداوند به حضرت داوود علیه السلام وحی کرد، نزد دانیال پیغمبر برو و به او بگو تو یک بار گناه کردی یعنی ترک اولی کردی تو را آمرزیدم، باز دوم گناه کردی، باز آمرزیدم، بار سوم گناه کردی، باز آمرزیدم و اگر برای بار چهارم گناه کنی، دیگر تو را نمی آمرزم.
حضرت داوود علیه السلام نزد دانیال رفت و سخن خدا را به او اطلاع داد. دانیال به داوود علیه السلام عرض کرد: ای پیامبر خدا، تو مأموریت خود را ابلاغ نمودی.
هنگامی که نیمه های شب شد، دانیال به مناجات و راز و نیاز با خدا پرداخت و عرض کرد: 
پروردگارا، پیامبر تو داوود علیه السلام سخن تو را به من ابلاغ نمود که اگر بار چهارم گناه کنم، مرا نمی آمرزی به عزتت قسم اگر تو مرا نگاه نداری - و کمک نکنی - همانا تو را نافرمانی کنم و سپس نیز نافرمانی کنم و با هم نافرمانی کنم. (7)

(او هیچ گونه تشبیهی ندارد)

در عصر خلافت ابوبکر بود، گروهی از مسیحیان به سرپرستی اسقف و عالم بلند پایه خود به مدینه آمدند، جویای خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله شدند، مردم ابوبکر را معرفی کردند، آنها نزد ابوبکر رفته و سئوالاتی مطرح نمودند، ابوبکر برای گرفتن پاسخ صحیح، آنها را به محضر امام علی علیه السلام فرستاد، آنها نزد امام آمدند در میان سئوالات خود یکی از سئوالاتشان این بود: خدا در کجا است ؟
امام علیه السلام آتشی افروخت و سپس از آنها پرسید، روی آن حساب می شود پشت و رو ندارد.
امام علیه السلام فرمود: وقتی برای آتش که مصنوع خدا است، روی خاصی نیست آفریدگار آن که هیچ گونه شبیهی ندارد، بالاتر از آن است که پشت و رو داشته باشد، مشرق و مغرب از آن خداست به هر سو رو کنی، همان سو روی خداست و چیزی بر او پوشیده نیست.(8)


موضوعات مرتبط: داستان شناسی
برچسب‌ها: داستان شناسی
[ چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب