|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
رمضان میاید نویسنده : محدثه رضایی رمضان میاید. میاید. این را شکیبا در دفتر یادداشتش نوشت. سر و صدای مرغهای عشق باغچه را پر کرده بود. سر و صدایی که با جیکجیک گنجشکان دور دست آمیخته بود. ذهنش پر کشید به ماه رمضانهای سالهای گذشته، سالهای دور. به اولین رمضان در هشت سالگی که انگار با ناله سنگک کنجدی پیوند محکمی داشت. امسال هم ماه رمضان میآمد. یک ماه رمضان متفاوت، هر چند همان عطر را داشت. نمیدانست چه عطری است. انگار این عطر بو کردنی نبود. شنیدنی بود، مثل صدای ربنای شجریان. انگار دیدنی بود، مثل دیدن چهرههایی با لبهای خشک که مهربانتر بودند. ذهنش پر کشید به سالهای دور. رمضان هشت سالگیدر مدرسه از لبهای بچهها پیدا بود چه کسی روزه است و چه کسی روزه نیست. من همیشه لبهایم خشک بود. چه کیفی داشت، زنگ آخر که چیزی تا افطار نمانده بود. آنها که روزه بودند خیلی خوشحال بودند. از همان صبح برای افطار خوراکی جمع میکردم. داداش سعید داشت شکلات میخورد. یک دانه میداد به من، میگذاشتم برای افطار. میگفت چرا نمیخوری؟ میگفتم: من روزهام! آبجی فهیمه پفک میخورد. چند دانه میداد به من. میگذاشتم کنار شکلاتها. تا افطار کُلی خوراکی خوشمزه داشتم.... آخ که چه روزهایی بود. وقتی وضو میگرفتم، خنکی آب میرسید به لبهایم. میترسیدم، وسوسه شوم و یک قطره کوچولوی آب بخورم. تندی لبهایم را خشک میکردم.
رمضان نه سالگیامسال دیگر روزه گرفتن واجب بود. پارسال واجب نبود. امسال در مدرسه جشن تکلیف برایمان گرفتند. چادر سفید و مقنعه سفید پوشیدیم. روی سرمان یک تاج از تور و شکوفه صورتی گذاشتیم، شدیم شبیه فرشتهها. پارسال یکی از روزههایم را نگرفتم، چون موقع سحری خواب ماندم. مامان نگذاشت روزه بگیرم، اما امسال باید همه روزههایم را میگرفتم، چون واجب بود.
رمضان ده سالگیسال سوم بود که روزه میگرفتم. هنگام افطار حرم حضرت معصومه(س) بودیم. قبل از خوردن افطاری نماز جماعت میخواندیم و بعد از نماز هر کسی برای افطاری چیزی میداد. یک نفر خرما میداد، یک نفر زولبیا، یک نفر نان و پنیر و .... چهقدر افطار کردن در حرم کیف داشت. دور و بر ضریح خلوت بود. میتوانستی راحت آن را ببوسی و دعا کنی. یادش به خیر! رمضان یازده سالگیدم دمهای افطار، گرسنگی و تشنگی بیشتر فشار میآورد. گاهی وقتها شیطان گولم میزد بروم در یخچال را باز کنم و به خوراکیهای خوشمزه توی آن نگاه کنم. برای اینکه این لحظهها زود بگذرد، میرفتم سراغ کتاب داستانهایم بعضی از داستانها را برای چندمین بار میخواندم. گاهی اوقات در اوج داستان بودم که صدای اذان همه جا را پر میکرد، حتی داستان را....
رمضان دوازده سالگیهمیشه آرزو داشتم شب در مدرسه بمانم. آن شب همه در مدرسه ماندیم، چون افطاری میدادند. چه کیفی داشت. همه میزها را به هم چسباندیم. یک میز بزرگ درست کردیم و همه دور تا دورش با هم افطاری خوردیم. عکس هم گرفتیم. هنوز عکسش را دارم. هر کلاسی برای افطار یک مدل سفره پهن کرده بود. یکی روی میز، یکی روی زمین، یک عده توی حیاط زیر درختها، یک عده توی نمازخانهی مدرسه، یک عده توی سالن، معلمها هم توی دفتر بودند.
رمضان سیزده سالگیماه رمضان آن هم روبهروی گنبد طلایی، کنار سقاخانه اسماعیل طلایی، روبهروی پنجره پولاد، کنار کبوترها، من که باورم نمیشد. رمضان چهارده سالگیجمکران بودیم. سهشنبه بود. از همه شهرهای ایران آمده بودند جمکران. آش نذری میدادند. من و مامان آش گرفتیم و خوردیم. در آسمان ستارهها پیدا بودند، ستارهها که به گنبد آبی مسجد نزدیک و نزدیکتر شده بودند.
رمضان پانزده سالگیمامان رفته بود مسجد و داداش سعید را گذاشته بود پیش من. یک عالم خوراکی خوشمزه چیده بودم توی سفره. داداش سعید کوچولو با خوشحالی دور و بر سفره میچرخید. موقع افطار من و سعید کوچولو با هم دعا کردیم. دعا برای مامان و بابا، دعا برای خودمان، برای آبجی فهیمه، برای همه بچههای دنیا.
رمضان شانزده سالگیرمضان میاید، میاید...
موضوعات مرتبط: ویژه میلاد ها وشهادت ها برچسبها: ماه رمضان, افطار, لب, عطر [ شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||