ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

چند داستان از زندگی امام کاظم (ع)

ظهور نور هدایت بین مکّه و مدینه

محدّثین و مورّخین و از آن جمله ابوبصیر حکایت کند:
امام جعفر صادق علیه السلام به همراه خانواده و بعضى از اصحاب که من نیز همراه ایشان بودم ، اعمال حجّ را انجام دادیم و سپس به سوى مدینه منوّره بازگشت نمودیم .
در بین راه ، به محلّى رسیدیم که ((اءبواء)) نام داشت ، حضرت دستور فرمود تا قافله پیاده شوند و استراحت نمایند.
خانواده حضرت نیز با فاصله کمى از اصحاب ، فرود آمد و همان جا منزل گرفت ، پس از گذشت لحظاتى که استراحت کردیم و غذا خوردیم ، شخصى نزد امام صادق علیه السلام آمد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! همسرتان ، حمیده پیام داد که هر چه زودتر نزد او بروید؛ زیرا حالتى فوق العادّه برایش ‍ عارض گردیده است - یعنى ؛ در حال زایمان نوزاد مى باشد -.
امام علیه السلام با شنیدن این خبر، سریع حرکت نموده و به سمت همسرش رفت ؛ و پس از گذشت مدّتى کوتاه مراجعت نمود و تمام افرادى که حضور داشتند، به احترام آن حضرت از جاى خود برخاستند و گفتند:
یاابن رسول اللّه ! خداوند، شما را به خیر و سعادت بشارت دهد، چه خبر است و حمیده در چه حالتى به سر مى برد؟
حضرت فرمود: خداوند متعال ، حمیده را به سلامت نگه داشت ، و به من ، نوزاد مبارکى را عطا نمود که در روى زمین بهتر از او نیست .
و سپس افزود: حمیده جریانى را براى من تعریف کرد و فکر مى کرد که من آن را نمى دانم .
اصحاب گفتند: آن جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: حمیده اظهار داشت : همین که نوزاد عزیز به دنیا آمد، دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سمت آسمان بلند کرد و تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند جلّ و علا را به جاى آورد؛ و سپس بر رسول خدا صلوات و تحیّت فرستاد.
حضرت در ادامه فرمایشات خود افزود: من به حمیده گفتم : این حرکات ، مخصوص پیامبر خدا و امیرالمؤمنین و دیگر ائمّه اطهار مى باشد، که هنگام ولادت دست خود را بر زمین قرار داده و سر به سمت آسمان بلند نموده و مشغول تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند متعال مى گردند.
و نیز بر پیغمبر خدا صلوات و درود مى فرستند؛ و سپس با اقرار و اعتراف مى گویند: بر یگانگى خداوند شهادت مى دهم ؛ و این که خدائى جز او وجود ندارد.
و همین که چنین حرکات و جملاتى از ایشان صادر گردید، خداوند رحمان علوم اوّلین و آخرین را بر آن ها مقرّر مى گرداند؛ و نیز ملک روح الا مین در شب هاى قدر به زیارت آن امام خواهد آمد.
سپس ابوبصیر در پایان خبر فرخنده میلاد حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام گوید: ولادت آن حضرت در سال 128 هجرى قمرى واقع گردید.
و چون کاروان حضرت به مدینه رسید، امام صادق علیه السلام به مدّت سه روز سفره انداخت و تمام افراد، بر سفره ولیمه امام موسى کاظم علیه السلام مى نشستند و غذا مى خوردند.(7)

در گهواره و مسائل خانوادگى

یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام ، به نام یعقوب سرّاج حکایت کند:
روزى به قصد ملاقات و زیارت مولایم ، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام به منزل ایشان رفتم ، هنگامى که وارد شدم ، دیدم که آن امام بزرگوار کنار گهواره شیرخوارش ، حضرت ابوالحسن موسى کاظم علیه السلام ایستاده ؛ و جهت دل گرم کردن و آرام نمودن نوزاد، با او سخن مى گوید.
مدّت زیادى بدین منوال طول کشید؛ و همچنان من در گوشه اى نشسته و نظاره گر آن ها بودم تا آن که سخن راز امام با نور دیده اش علیه السلام به پایان رسید.
آن گاه من از جاى خود برخاستم و به سمت آن امام مهربان رفتم ، همین که نزدیک آن حضرت قرار گرفتم ، فرمود: آن نوزاد، بعد از من ، مولایت خواهد بود، نزد او برو و سلام کن .
پس اطاعت کردم و نزدیک آن نوزاد و نور الهى رفتم و سلام کردم ، با این که او کودکى شیرخواره در گهواره بود، خیلى زیبا و با بیانى شیوا جواب سلام مرا داد.
و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت : حرکت کن و به سوى منزل خود روانه شو و آن نام زشت و نامناسبى را که دیروز براى دخترت برگزیده اى تغییر بده ، چون خداوند متعال صاحب چنین نام و اسمى را دشمن داشته و غضب دارد و او مورد رحمت الهى قرار نخواهد گرفت .
یعقوب سرّاج در ادامه گوید:
یک روز قبل از آن که خدمت حضرت برسم ، خداوند متعال دخترى به من عطا کرده بود، که نام او را حُمیراء نهاده بودیم ؛ و کسى هم آن حضرت را از این موضوع آگاه نکرده بود؛ و با این که آن حضرت ، طفلى شیرخوار در گهواره بود، به خوبى از درون مسائل خانوادگى ما آگاه بود.
و بعد از آن که چنین علم غیبى از آن طفل معصوم آشکار گشت و مرا در تغییر و انتخاب اسم مناسبى براى دخترم نصیحت فرمود، امام جعفر صادق علیه السلام مرا مورد خطاب قرار داده و اظهار نمود: اى سرّاج ! دستور و پیشنهاد مولایت را عمل کن ، که موجب سعادت و خوشبختى شما خواهد بود.
یعقوب گوید: من نیز اطاعت امر کردم و نام دخترم را به نام مناسبى تغییر دادم .(8)

کودکى دردآشنا

مرحوم قطب الدّین راوندى و دیگر بزرگان به نقل از عیسى شَلمقانى آورده اند:
روزى بر محضر مبارک امام صادق علیه السلام وارد شدم و تصمیم داشتم که درباره شخصى به نام ابوالخطّاب سؤال کنم .
همین که داخل منزل حضرت رفتم و سلام کردم ، امام علیه السلام فرمود: اى عیسى ! چرا نزد فرزندم موسى - کاظم علیه السلام - نمى روى ، تا آنچه که مى خواهى از او سؤ ال کنى ؟!
من دیگر سخنى نگفتم و براى یافتن حضرت موسى کاظم علیه السلام روانه گشتم ؛ و سرانجام او را در مکتب خانه یافتم ، که نشسته بود و مدادى در دست داشت .
چون چشم آن کودک معصوم بر من افتاد، اظهار داشت : اى عیسى ! خداوند متعال در روز اءزل از تمامى پیغمبران و خلایق ، بر نبوّت محمّد بن عبداللّه صلى الله علیه و آله ؛ و نیز خلافت و جانشینى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عهد و میثاق گرفته است ؛ و همگان نسبت به آن وفادار و ثابت هستند.
ولیکن عدّه اى از افراد، ایمانشان حقیقت و واقعیّت ندارد، بلکه ایمان آن ها عاریه و ظاهرى است ، که ابوالخطّاب نیز از جمله همین افراد مى باشد.
عیسى شلمقانى گوید: چون از آن کودک ، چنین سخنى عظیم را شنیدم ، خصوصاً که از نیّت و قصد درونى من آگاه بود، بسیار خوشحال شدم ؛ و آن حضرت را در آغوش گرفته و پیشانى او را بوسیدم و اظهار داشتم :
ذرّیه رسول اللّه صلوات اللّه علیهم ، بعضى از بعضى ارث مى برند و همگان یکى مى باشند.
و پس از آن ، نزد امام صادق علیه السلام بازگشتم و جریان را برایش بازگو کردم ؛ و افزودم بر این که همانا او حجّت خدا و خلیفه بر حقّ رسول اللّه صلى الله علیه و آله است .
سپس امام صادق علیه السلام فرمود: چنانچه هر مطلب و سؤالى که داشتى ، از این فرزندم - که او را مشاهده نمودى - سؤال مى کردى ، تو را پاسخ کافى و کامل مى داد.(9)
آفرینش مافوق تصوّر

مرحوم شیخ مفیدرحمة اللّه علیه آورده است :
امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: همانا خداوند متعال دو جهان مرتبط با یکدیگر آفریده است ، که یکى از آن ها عُلیا و دیگرى سُفلى مى باشد.
و آفرینش تشکیلاتى هر دو جهان را در انسان ایجاد نموده است ؛ همان طور که این جهان را کروى شکل آفریده است ، همچنین سر انسان را نیز چون گنبد، کروى شکل قرار داده و موهاى سر انسان به منزله ستارگان ؛ و چشمانش او همانند خورشید و ماه ؛ و مجراى تنفّس او را چون شمال و جنوب ؛ و دو گوش انسان را چون مشرق و مغرب قرار داده است .
همچنین چشم بر هم زدن انسان ، مانند جرقّه و برق ، سخن و کلام او مانند رعد و صداى آسمانى ، راه رفتن او همچون حرکت ستارگان سیّاره است .
همچنین نشست و نگاه انسان همانند إ شراف ستارگان ؛ و خواب انسان مانند هبوط آن ها؛ و نیز مرگ او همانند فناء و نابودى آن ستارگان خواهد بود.
خداوند کریم در پشت انسان 24 فقره و مهره استخوانى همانند 24 ساعت شبانه روز، و درون او 30 روده به تعداد روزهاى ماه قرار داده است ؛ و بدن او را متشکّل از 12 عضو به مقدار حدّ اکثر حمل او در شکم مادر آفریده است .
و درون انسان چهار نوع آب وجود دارد که عبارتند از:
آب شور در چشمانش تا در گرما و سرما محفوظ و سالم بماند.
آب تلخ در گوش هایش تا جلوگیرى از ورود حشرات باشد.
آب مَنى در صلب و کمرش تا او را از فساد و دیگر عوارض مصون و سالم نگه دارد.
آب صاف در دهان و زبانش تا کمک در جهات مختلف دهان و درون باشد.
و به همین جهت هنگامى که حضرت آدم علیه السلام لب به سخن گشود، شهادت به یگانگى خداوند سبحان داد.
همچنین خداوند حکیم انسان را از نفس و جسم و روح آفرید، که به وسیله نفس ، خواب هاى مختلف مى بیند؛ و جسمش مورد انواع بلاها و امراض ‍ گوناگون قرار مى گیرد، که در نهایت به خاک باز مى گردد؛ و روح تا زمانى که جسم بر روى زمین باشد، با او است و پس از آن جدا خواهد شد.(10)
واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى

صفوان بن مهران حکایت کند:
روزى امام جعفر صادق علیه السلام دستور داد، شترى را که همیشه بر آن سوار مى شد، آماده کنم .
همین که شتر را آماده کردم و جلوى منزل آوردم ، حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام که در سنین شش سالگى بود، با عجله و شتاب از منزل خارج شد و در حالى که یک روپوش ایمنى روى شانه هاى خود انداخته بود، کنار شتر آمد و بر آن سوار شد و با سرعت حرکت کرد.
خواستم مانع حرکت او شوم ؛ ولى نتوانستم و از نظرم ناپدید گشت ، با خود گفتم : اگر مولایم ، حضرت صادق سؤال نماید که فرزندش موسى و نیز شتر چه شد؟ چه بگویم .
مدّت کوتاهى در این افکار غوطه ور بودم ، که ناگهان متوجّه شدم شتر جلوى منزل حضرت ، روى زمین قرار گرفت و از تمام بدنش عرق سرازیر بود، آن گاه حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از آن فرود آمد و سریع وارد منزل شد.
در همین حال ، خادم امام صادق علیه السلام از منزل بیرون آمد و اظهار داشت : اى صفوان ! مولایت فرمود: جُل و پلاس شتر را بردار و آن را در جایگاه خودش بِبَر.
با خود گفتم : الحمدللّه ، امیدوارم امام صادق علیه السلام از سوار شدن بر شتر منصرف شده باشد، همین طور که با خود مى اندیشیدم ناگهان مولایم از منزل بیرون آمد و فرمود: اى صفوان ! ناراحت نباش ، مقصود این بود که شتر براى فرزندم موسى آماده شود؛ و سپس افزود: آیا مى دانى او در این مدّت کوتاه کجا رفت ؟
در جواب اظهار داشتم : سوگند به خداى یکتا، هیچ نمى دانم و خبر ندارم .
فرمود: همانا مسیرى را که ذوالقرنین در مدّت زمانى طولانى پیمود، فرزندم موسى آن را در زمانى کوتاه طى کرد؛ و بلکه چندین برابر آن را در همین مدّت کوتاه پیمود و سلام مرا به تمام دوستان و شیعیانمان رسانید و سپس ‍ مراجعت نمود؛ و هم اکنون چنانچه مایل هستى ، نزد او برو تا تمام جریان را برایت تعریف نماید.
بعد از آن داخل منزل رفتم و چون خدمت حضرت موسى کاظم علیه السلام وارد شدم ، دیدم حضرت نشسته و مقدارى میوه تازه که میوه آن فصل نبود و مشابه آن هم یافت نمى شد، جلویش قرار داشت ، وقتى متوجّه من شد فرمود:
اى صفوان ! هنگامى که سوار شتر شدم ، با خود گفتى : اگر مولایم امام صادق علیه السلام از فرزندش جویا شود، چه پاسخ دهم ؟
و خواستى مانع حرکت من شوى ؛ لیکن نتوانستى و در همان افکار سرگردان بودى ، که بازگشتم و از شتر پائین آمدم ؛ و آن هنگام تو با خود گفتى : الحمدللّه ، و سپس پدرم از منزل بیرون شد و فرمود:
اى صفوان ! ناراحت مباش ، آیا فهمیدى فرزندم موسى در این زمان کوتاه کجا رفت و برگشت ؛ و تو گفتى نمى دانم .
بعد از آن ، پدرم فرمود: فرزندم موسى در این زمان کوتاه چند برابر آنچه را که ذوالقرنین در آن زمان طولانى پیموده بود، پیمود، و اگر مایل هستى وارد شو تا فرزندم تو را در جریان امر قرار دهد.
صفوان گوید: با شنیدن این سخنان حیرت انگیز به سجده افتادم و سپس ‍ گفتم : اى مولاى من ! این میوه هائى که در حضور شما است ، از کجا آمده ، چون الا ن فصل آن ها نیست ، آیا این میوه ها فقط مخصوص شما مى باشد، یا من هم مى توانم از آن ها استفاده کنم ؟
فرمود: به منزل مراجعت کن ، سهم تو نیز فرستاده خواهد شد.
صفوان افزود: چون به منزل آمدم و نماز ظهر و عصر را خواندم حضرت طبقى از آن میوه ها را برایم فرستاد و آورنده گفت : مولایت سلام مى رساند و مى فرماید: تو دوست و شیعه ما هستى و در خوراکى هاى ما سهیم خواهى بود.(11)
دو جریان بسیار عظیم و خواندنى

مرحوم شیخ حرّ عاملى و راوندى و دیگران بزرگان آورده اند:
پس از آن که امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، یکى از فرزندانش به نام عبداللّه - که بزرگ ترین فرزند حضرت بود - ادّعاى امامت کرد.
امام موسى کاظم علیه السلام دستور داد تا مقدار زیادى هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصى را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید.
چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعى از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند.
و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم علیه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هیزم ها، آتش زیادى تهیه گردید.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یکدیگر مى پرسیدند که چرا امام موسى کاظم علیه السلام چنین کارى را در آن محلّ و مجلس انجام مى دهد.
آن گاه حضرت از جاى خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست ؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید.
پس از گذشت ساعتى بلند شد و لباس هاى خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان دارى بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق علیه السلام امام و خلیفه هستى ، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین .
عبداللّه چون چنان صحنه اى را دید و چنین سخنى را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن که پاسخى دهد با ناراحتى برخاست و مجلس را ترک کرد.(12)
همچنین داود رقّى حکایت کند:
روزى به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب شدم و پس ‍ از عرض سلام در کنارى نشستم ، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد و از شدّت سردى هوا، لباس هاى خویش ‍ را به دور خود پیچیده بود.
همین که امام موسى کاظم علیه السلام نزد پدر آمد، امام صادق علیه السلام اظهار داشت : اى فرزندم ! در چه حالتى هستى ؟
پاسخ داد: در سایه رحمت و پناه خداوند متعال هستم ، و بعد از آن اظهار نمود: اى پدر! من اشتهاى مقدارى انگور و انار دارم ؟
داود رقّى گوید: من با خود گفتم : چگونه حضرت در این فصل زمستان و سرماى شدید اشتها و میل به تناول این نوع میوه ها را دارد، ولى حضرت از افکار درونى من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چیز و هر کارى قدرت دارد.
و سپس به من فرمود: اى داود! بلند شو و برو داخل حیاط منزل ببین چه خبر است ؛ و در باغ چه مى بینى ؟
پس ، از جاى خود برخاستم و به طرف حیاط حرکت کردم ، همین که وارد حیاط شدم ، با حالت تعجّب دیدم درخت انگور و انار پر از میوه است .
با دیدن این صحنه شگرف ، بر اعتقاد و ایمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم : اکنون به اسرار و علوم اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم کامل گردید.
سپس مقدارى از انگور و تعدادى انار چیدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسى کاظم علیه السلام آن ها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت :
این از فضل پروردگار است ، که ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامى داشته است .(13)
نجات شخصى سرگردان از اهالى طالقان

بعضى از تاریخ ‌نویسان حکایت کرده اند:
روزى هارون الرّشید شخصى را به نام علىّ بن صالح طالقانى احضار کرد و به او گفت : شنیده ام که گفته اى از کشور چین به وسیله اَبْر سفر کرده اى و به دیار خود، طالقان رفته اى ؟!
علىّ بن صالح طالقانى پاسخ داد: بلى ، صحیح است .
هارون اظهار داشت : سرگذشت خود را باید براى ما بازگو کنى ، که چگونه و در چه وضعیّتى بوده است .
طالقانى گفت : در آن هنگامى که قصد سفر به دیار خود کردم ، سوار بر کشتى شدم ، در مسیر راه طوفان شدیدى رُخ داد؛ و کشتى در امواج دریا متلاشى و غرق گردید و من با استفاده یکى از تخته هاى کشتى توانستم خود را از غرق شدن نجات دهم .
ولى مدّت سه روز بدون آن که غذائى خورده باشم در بین امواج خروشان دریا قرار داشتم تا بالا خره امواج دریا مرا به ساحل رساند و نجات یافتم .
همین که نگاه کردم ، درخت ها و رودهائى را دیدم ، کنار یکى از درخت ها خوابیدم .
در عالم خواب صداى هولناکى را شنیدم ، پس وحشت زده از خواب بیدار شدم و دیدم که دو حیوان شکل اسب در حال نزاع و زد و خورد بودند.
هنگامى که متوجّه من شدند، سریع وارد دریا گشتند، در همین اثناء، پرنده عظیم الجثّه اى را دیدم که جلوى غارى در همان نزدیکى فرود آمد؛ و چون خواستم نزدیک آن پرنده بروم ، متوجّه من شد و پرواز کرد و رفت .
سپس نزدیک آن غار رفتم و صداى تسبیح و اذکار و تلاوت قرآن از درون آن شنیدم ، وقتى نزدیک تر رفتم شخصى از درون غار مرا با اسم و نسب صدا نمود؛ و اظهار داشت : بیا داخل غار.
پس وقتى داخل آن غار رفتم و سلام کردم ، مردى قوى و تنومند را دیدم که جواب سلام داد و فرمود:
اى علىّ بن صالح طالقانى ! جریان تو چنین و چنان است و تمام داستان و ماوقع را برایم بازگو نمود .
و چون سخن وى پایان یافت ، گفتم : تو را به خدا سوگند! برایم بگو که چه کسى تو را از جریان من آگاه ساخته است ؟
در جواب اظهار نمود: خداوندى که عالِم به غیب است ؛ و تمام وقایع و امور به خواست او انجام مى پذیرد؛ و سپس فرمود: تو گرسته و خسته هستى ، در همین لحظه زمزمه اى نمود، که متوجّه آن نشدم ، فقط دیدم که بلافاصله مقدارى غذا و آب به همراه حوله اى حاضرت گردید.
بعد از آن فرمود: از این طعام میل کن ، که خداوند متعال آن را براى تو فرستاده است ، پس مشغول خوردن شدم ، و غذائى لذیذتر و گواراتر از آن ندیده بودم .
سپس آن شخص دو رکعت نماز به جاى آورد و فرمود: آیا مایل هستى که به دیار خود باز گردى ؟
عرضه داشتم : من کجا و دیار من کجا؟!
در همین لحظه دعائى را خواند؛ و دست مبارک خود را به سمت آسمان بلند نمود و اظهار داشت : ((السّاعة ، السّاعة )) پس ناگهان ابرى پدیدار شد و آن شخص را مخاطب قرار داد و گفت : ((سلام علیک ، یا ولىّ اللّه و حجّته !)).
و آن شخص پاسخ داد: ((علیک السّلام و رحمة اللّه و برکاتة ، اءیّتها السّحابة السامعة المطیعة )).
و سپس فرمود: قصد چه منطقه اى را دارى ؟
ابر پاسخ داد: به سمت طالقان مى روم .
آن شخص فرمود: به اذن خداوند متعال کنار ما، بر زمین فرود آى ، پس ‍ ناگهان ابر فرود آمد؛ و آن شخص دست مرا گرفت و بر روى آن ابر نشانید.
پیش از آن که ابر پرواز نماید، آن شخص را به خداوند یکتا و به پیغمبر اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم سوگند دادم ، که خود را معرّفى نماید؛ و نام خود را بگوید؟
پس فرمود: خداوند متعال هیچگاه زمین خود را از حجّت ظاهرى یا حجّت باطنى رها و خالى نمى گذارد؛ و من حجّت ظاهرى خداوند منّان هستم ، من موسى بن جعفر مى باشم .
در همین حال من متذکّر امامت و ولایت آن حضرت شدم .
سپس ابر پرواز کرد و پس از گذشت لحظاتى کوتاه مرا در طالقان در خیابان و محلّه خودمان پیاده کرد.
راوى در ادامه حکایت افزود: پس از آن که هارون الرّشید داستان را به طور مشروح شنید، دستور داد تا شخص طالقانى را به قتل رسانند، تا مبادا دیگران بشنوند.(14)
معرفت همسر خانم کبوتر

علىّ بن ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى یکى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت کرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص ‍ حرکت کرد تا به منزل او رسید.
همین که حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام کاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت ، حضرت متوجّه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یکدیگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده کرد، از روى تعجّب اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست ؟
حضرت فرمود: براى این یک جفت کبوترى است ، که زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، کبوتر نر به همسر خود مى گوید: اى انیس و مونس ‍ من ، اى عروس زیباى من ! قسم به خداوند یکتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست ؛ مگر این شخصیّتى که روى تخت نشسته است .
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت : آیا شما زبان حیوانات و سخن کبوتران را هم مى فهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ما اهل بیت رسالت ، سخن حیوانات و پرندگان را مى دانیم ؛ و بلکه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است .(15)
زنده شدن گاو!

علىّ بن مغیره - که یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد - حکایت کند:
روزى در مِنى و عرفات بودیم که امام موسى کاظم علیه السلام در مسیر راه به زنى برخورد کرد، که مشغول گریه و زارى بود؛ و نیز کودکان خردسالش در اطراف او گریان بودند.
امام کاظم علیه السلام به طور ناشناس نزدیک رفت و علّت گریه آنها را جویا شد؟
زن اظهار داشت : اى بنده خدا! من داراى فرزندانى خردسال هستم ؛ و تنها سرمایه زندگى براى امرار معاش ما یک گاو بود که ساعتى قبل مرد؛ به همین جهت ، گریان هستم چون دیگر وسیله امرار معاش نداریم .
حضرت فرمود: دوست دارى آن را زنده کنم ؟
زن عرضه داشت : بلى .
پس حضرت کنارى رفت و دو رکعت نماز خواند و دست خود را به سوى آسمان بالا برد و لبهاى مبارک خود را حرکت داد و زمزمه اى نود، که من نفهمیدم چه دعائى را خواند.
پس از آن ، امام علیه السلام از جاى بر خاست و به سمت گاو مرده آمد و با پاى مبارک خود بر پهلوى گاو زد.
ناگهان گاو زنده گردید و بلند شد و سر پا ایستاد،
همین که زن چشمش به گاو افتاد - که زنده شده است - سراسیمه کنان فریاد کشید: این شخص ، عیسى بن مریم است .
و چون امام کاظم علیه السلام داد و فریاد آن زن را شنید، سریع حرکت نمود و خود را در بین جمعیّت پنهان کرد، تا کسى آن حضرت را نشناسد.(16)
نشانه هائى از امامت

ابوبصیر روایت کند:
روزى به محضر مبارک امام موسى کاظم علیه السلام وارد شدم و عرضه داشتم : فدایت گردم ، امام چگونه شناخته مى شود و نشانه هاى امامت چیست ؟
حضرت فرمود: امات نشانه ها و علامتهاى بسیارى دارد:
یکى آن بود که پدرم انجام داد جریان بینا شدن ابوبصیر توسّط امام صادق علیه السلام .
و از طرف خداوند متعال به وسیله حضرت رسول صلى الله علیه و آله منصوب و معرّفى شود، همانطور که امام علىّ علیه السلام را نصب نمود.
و دیگر آن که آنچه از او در هر موضوعى سئوال کنند، جواب آن را بداند و بتواند پاسخ دهد، و با مردم از هر قبیله و نژادى و صاحب هر لغتى که باشند، سخن گوید.
سپس افزود: اى ابوبصیر! هم اکنون نشانه اى از آن را مشاهده و ملاحظه خواهى نمود.
آن گاه لحظاتى گذشت ، ناگهان شخصى از اهالى خراسان وارد شد و با زبان عربى با حضرت سخن گفت ؛ ولى امام علیه السلام به فارسى و زبان محلّى با آن خراسانى صحبت مى فرمود.
مرد خراسانى با حالت تعجّب گفت : یا ابن رسول اللّه ! من با شما به زبان عربى سخن مى گویم ؛ لیکن شما به زبان فارسى صحبت مى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: اگر ما نتوانیم به زبان فارسى و محلّى با شما سخن گوئیم ؛ پس چه مزیّت و فضیلتى بر دیگران داریم .
پس از آن ، حضرت به من خطاب نمود و فرمود: اى ابوبصیر! امام به تمام لغات انسانها آشنا است ، و نیز زبان تمام حیوانات را مى فهمد و با آنها سخن مى گوید؛ و کسى که داراى این مزایا و اوصاف نباشد، امام نیست .(17)
پرش نان و بلعیدن شیر

علىّ بن یقطین - یکى از دوستان و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام که وزیر هارون الرّشید نیز بود - حکایت کند:
روزى هارون الرّشید بعضى از نزدیکان خود و همچنین امام موسى کاظم علیه السلام را براى صرف طعام دعوت کرد؛ و یکى از افراد خود را دستور داد تا بر سر سفره کارى کند که حضرت موسى کاظم علیه السلام شرمنده و خجل شود.
حضرت به همراه یکى از خادمان خود تشریف آورد و در جایگاه خود جلوس فرمود، پس از لحظاتى سفره پهن و غذاها چیده و آماده شد و حاضران مشغول خوردن غذا شدند.
و خادم حضرت نیز کنار حضرتش قرار گرفته بود، مشغول خوردن شد و چون مى خواست نانى بردارد با سحر و جادوئى که شده بود، نان پرواز مى کرد و تمام حاضران مى خندیدند و در ضمن حضرت را مسخره مى کردند.
چون چند مرتبه این کار تکرار شد، حضرت به عکس شیرى که بر یکى از پرده ها بود خطاب نمود و اظهار داشت : اى شیر خدا! دشمن خدا را برگیر.
ناگهان آن عکس تجسّم یافت و شیرى بزرگ و غضبناک گردید؛ و سپس ‍ حمله اى نمود و آن شخص ساحر و جادوگر را بلعید.
تمامى افراد در آن مجلس ، با دیدن چنین صحنه اى هولناک ، از ترس و وحشت بیهوش گشته و روى زمین افتادند و شیر به حالت اوّلیّه خود برگشت .
پس از گذشت ساعتى که حاضران بهوش آمدند، هارون الرّشید به حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام عرضه داشت : تو را سوگند مى دهم به حقّى که بر گردنت دارم ، تقاضا نمائى که شیر آن مرد را بازگرداند.
حضرت فرمود: اگر عصاى پیغمبر خدا، حضرت موسى علیه السلام آنچه را که در حضور فرعون بلعید، بازگردانید، این شیر هم آن شخص را باز مى گرداند.(18)
احتجاج و غلبه بر رقیب

مرحوم طبرسى در کتاب شریف خود به نام احتجاج آورده است : روزى مهدى عبّاسى با حضور بعضى از علماء اهل سنّت و از آن جمله ابویوسف - که یکى از علماء برجسته دربار به حساب مى آمد، جلسه اى تشکیل داد؛ و حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام را نیز در آن جلسه دعوت کرد.
امام کاظم علیه السلام پس از ورود، از ابویوسف مطلبى را پرسید؛ ولى او نتوانست جواب سئوال حضرت را بدهد.
پس از آن ، خطاب به حضرت کرده و اجازه گرفت تا سئوالى را مطرح کند؟
امام علیه السلام فرمود: آنچه مایل هستى سؤ ال و مطرح کن .
ابویوسف پرسید: درباره حاجى که در حال احرام باشد، آیا شرعاً مى تواند از سایه بان استفاده کند؟
حضرت فرمود: خیر، صحیح نیست . پرسید: چنانچه خیمه اى را نصب کند و داخل آن رود، چه حکمى دارد؟
فرمود: در آن اشکالى نیست .
پرسید: چه فرقى بین آن دو وجود دارد؟!
حضرت فرمود: درباره زن حایض چه مى گوئى ، آیا نمازهاى خود را باید قضا کند یا خیر؟
جواب داد: خیر.
فرمود: آیا روزه هاى خود را باید قضا نماید؟
گفت : بلى .
فرمود: چه فرقى بین نماز و روزه مى باشد؟
گفت : در شریعت اسلام حکم آن چنین وارد شده است .
امام موسى کاظم علیه السلام فرمود: درباره احکام شخص حاجى در حال احرام نیز چنان وارد شده است .
در این لحظه مهدى عبّاسى خطاب به ابویوسف کرد و گفت :
اى ابویوسف ! چه کردى ؟ کارى که نتوانستى انجام دهى ؟!
ابویوسف گفت : او یعنى ؛ امام کاظم علیه السلام - مرا با یک استدلال از پاى درآورد.(19)
مسافر آشنا همراه پاسخ

دو نفر از شیعیان امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه که مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مرکب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت کنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید کسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر کاملا با احتیاط حرکت کنید، که مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به کوفه آمدیم و دو شتر خریدارى کردیم و زاد و توشه اى تهیّه کرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حرکت نمودیم .
در مسیر راه بین کوفه و بصره به کاروان سرائى - که منزلگاه مسافرین بود - رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى کنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیک ما رسید، متوّجه شدیم که او حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن که جواب سلام ما را داد، با دست مبارک خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش کردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این که زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربرکت خود آنها را زیر و رو کرد و فرمود: اینها شما را تا کوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.(20)
جزاى بد گمانى بشوهر؛ و النگوى عروس در دریا

سلیمان بن عبداللّه حکایت کند:
روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شدیم و در حضور آن حضرت نشستیم .
پس از لحظاتى ، زنى را که صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند که او را معالجه نماید.
امام کاظم علیه السلام دست راست مبارک خود را بر پیشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبیعى برگرداند؛ و زن سالم شد.
سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از این مرتکب چنین خلافى نشوى .
افراد در مجلس سئوال کردند: یا ابن رسول اللّه ! این زن چه کار خلافى را انجام داده ، که دجار این عقاب شده است ؟
امام علیه السلام فرمود: نباید راز او فاش گردد، مگر آن که خودش مطرح کند.
هنگامى که از زن سئوال شد که چه عملى انجام داده بودى ؟
گفت : شوهرم غیر از من همسر دیگرى دارد و هر دو در یک منزل هستیم ، در حالى که هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم ؛ شوهرم حرکت کرد و رفت ، من گمان کردم پیش آن همسرش رفته است ، پس صورت خود را برگرداندم تا ببینم چه مى کنند، هوویم را تنها دیدم و شوهرم حضور نداشت .
و چون چنین گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم ، به آن مصیبت گرفتار شدم و به دست مبارک مولایم ، آن عقاب برطرف شد و توبه کردم .(21)
همچنین به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى که امام موسى کاظم علیه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نیز همراه ایشان در کشتى سوار بودم ، پس چون نزدیک شهر مداین رسیدیم موج عظیمى دریا را فراگرفت و پشت سر ما کشتى دیگرى بود که در آن جمعیّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فریادى به گوش رسید، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
این سر و صداها و فریادها براى چیست ؟
گفتند: در آن کشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس کنار کشتى رفته و خواسته که دستهایش را بشوید، ناگهان یکى از النگوهایش داخل آب دریا افتاده است .
حضرت فرمود: کشتى را متوقّف نمائید و ملوان و خدمه آماده کمک و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به دیواره کشتى تکیه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سریع پائین روند و النگو را بردارند.
اسحاق گوید: در همان حال متوجّه شدیم که آب فروکش کرده و النگو روى زمین آشکار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را بردارید و به صاحبش عروس تحویل دهید؛ و بگوئید که خداوند متعال را حمد و سپاس گوید.
و چون مقدارى حرکت کردیم و از آن محلّ گذشتیم به حضرت عرض کردم : فدایت گردم ، اگر ممکن است دعائى را که خواندى ، به من تعلیم فرما؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ممکن است ؛ مشروط بر آن که آن دعا را به کسى که اهلیّت ندارد، نیاموزى مگر به شیعیانى که مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .(22)


موضوعات مرتبط: ویژه میلاد ها وشهادت ها
برچسب‌ها: امام هفتم علیه السلام, سید محمدتقی قادری
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب