|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||
| باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم | غلب الرجال فلم تنفعهم القلل | |
| و استنزلوا بعد عز من معاقلهم | و اسکنوا حفرا یا بئسما نزلوا | |
| ناداهم صارخ من بعد دفنهم | این الاساور و التیجان و الحلل | |
| این الوجوه التى کانت منعمة | من دونها تضرب الاستار و الکلل | |
| فافصح القبر عنهم حین ساءلهم | تلک الوجوه علیها الدود تقتتل | |
| قد طال ما اکلوا دهرا و قد شربوا | و اصبحوا الیوم بعد الاکل قد أکلوا |
بر روى قلههاى بلند کوهها زندگى میکردند و نگهبانان قوى و نیرومند و خشن از آنها نگهبانی میکردند، ولى نتوانستند از مرگ آنان جلوگیری نمایند.
پس از آن همه عزّت از جایگاه خود پایین آورده شدند و آنها را در گودال تنگ گور اسکان دادند، اما چه جاى بدى فرود آمدند؟
پس از دفن آنها شخصی فریاد زد: کجایند خاندان و تاج و تخت و مدالهاى شما؟
کجایند صورتهایى که در کمال نعمت به سر میبردند و پردهها و زیورها بر ایشان آویخته میگردید؟
سپس گورستان با زبانى رسا در پاسخ گوید: کرمها برای خوردن صورتشان در نبرد هستند!
روزگاری دراز چه خوب میخوردند و میآشامیدند، اما امروز خودشان خوراک موجودات دیگر شدند!
متوکل شروع به گریه کرد، به اندازهای که ریشهایش از اشک چشمش تر شد؛ حاضران نیز به گریه افتادند. متوکل مبلغ چهار هزار دینار به امام تقدیم کرد و با احترام، ایشان را به منزلشان فرستاد.[1]
منبع: اسلام کوئست
[1]. مسعودی، ابو الحسن علی بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق، داغر، اسعد، ج 4، ص 11، قم، دار الهجرة، چاپ دوم، 1409ق؛ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، ج 11، ص 15،بیروت، دار الفکر، 1407ق