|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
*درخت گردو
*قاطر و آسیاب شخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندمها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر میچرخید و آسیاب کار میکرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود. از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بستهای!» آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمیکند». آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا میفهمی؟» آسیابان گفت: «برو این پدر سوختهبازیها را به قاطر من یاد نده!» لطفا پول هدیه را بدهیدروزی پیامبر اکرم (ص) با اصحاب در مسجد نشسته بودند که شخصی وارد شد و عرض کرد یا رسول الله هدیه ای برای شما آوردهام. همین که آن را تقدیم کرد. حضرت متوجه شدند که عسل است. ایشان با انگشت مقداری از عسل را میل کردند. مرد گفت خوشتان آمد؟ پیامبر فرمودند آری مرد عرب گفت حال که چنین است لطف کنید پولش را بپردازید. پیامبر فرمودند مگر نگفتی هدیه است؟! مرد عرض کرد چرا هدیه است؛ منتها از آن هدایایی است که پولش را باید بدهید! پیامبر تبسمی کردند و پول عسل را دادند. ایشان هر وقت ناراحت میشدند به یاد آن مرد میافتادند و میفرمودند آن عرب بیابانی چه شد؟ کاش نزد ما میآمد و ما را خوشحال میکرد. منبع:پرسمان شما مثل حرف نون هستیدروزی امیرالمومنین (ع) با دو تن از اصحاب که قدشان از حضرت بلندتر بود قدم میزد. یکی سمت راست حضرت راه میرفت و دیگری در سمت چپ ایشان. یکی از آنها به شوخی رو به امام کرد و گفت: «تو در میان ما مانند حرف نون در میان کلمه «لنا» هستی!» حضرت نیز در پاسخ فرمودند: «اگر من در میان شما نبودم شما نبودید» چون نون را که از میان کلمه «لنا» برداریم «لا» باقی میماند و لفظ «لا» در عربی به معنی نیستی است. منبع:پرسمان مرا به 8 گردو فروختندروزی پیامبر همراه بلال از کوچه ای میگذشتد. بچه ها مشغول بازی بودند. همین که پیامبر را دیدند، دور ایشان حلقه زدند و دامنشان را گرفتند و گفتند همان طوری که حسن و حسین را بر شانه تان سوار میکنید، ما را هم برشانه خود سوار کنید. بچه ها هر یک گوشه ای از دامن پیامبر (ص) را گرفته بودند. و با شور و اشتیاق، همین جمله را تکرار میکردند. پیامبر با دیدن این همه شور و شوق به بلال فرمودند به منزل برو و هر چه پیدا کردی بیاور تا خود را از این بچه ها بخرم. بلال با عجله رفت و با 8 گردو برگشت، حضرت 8 گردو را بین بچه ها تقسیم کردند و بدین ترتیب خود را از دست آنها رها کردند و همراه بلال به راهشان ادامه دادند. حضرت رو به بلال کردند و به مزاح گفتند خدا برادرم یوسف صدیق را رحمت کند، او را به مقداری پول بی ارزش فروختند، این بچه ها نیز پیامبر خدا را به 8 گردو معامله کردند! منبع:پرسمان موضوعات مرتبط: لطیفه شناسی برچسبها: لطیفه شناسی [ جمعه شانزدهم دی ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||