ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

شهید مطهری و کتاب‌هایی که انسان‌ساز است

تعريف فرهنگ از نظر استاد مطهري

در جلسه‌ي گذشته موضوع مورد بحث در دو بخش مطرح شد؛ در بخش نخست معيارهاي تعريف درست بيان گرديد و در بخش دوم، تعريف بنده از فلسفه‌ي فرهنگ مطرح شد و به اين نكته اشاره گرديد كه در بخش سوم مي‌توان تعاريف مطرح ‌شده را ارزيابي كرد.

در اين جلسه، به منظور ارزيابي تعاريف مطرح‌شده بناست نخست تعابير ديگران از فرهنگ مرور شود، سپس با اشاره به روش نقد تعاريف، تعاريف طرح‌شده ارزيابي گردد.

تعريف فرهنگ از نظر استاد مطهري

جناب آقاي جمشيدي تعابيري را از استاد شهيد علامه مطهري، استاد علامه جعفري، استاد علامه مصباح و بعضي از غربي‌ها درباره‌ي فرهنگ آورده، سپس در جدولي كوشيده ابعادي را كه تعريف فرهنگ مورد نظر است نشان دهد و مشخص كند كه در اين تعاريف نسبت به آن ابعاد چه موضعي اتخاذ شده است.

تعبيري كه از شهيد مطهري در اختيار داريم چنين است: «فرهنگ به امور معنوی گفته می‌شود، نه خصوص معنویات مذهبی، بلکه معنویات به طور کلی (علوم و معارف و نظایر آنها)، اما به امور مادّی، فرهنگ نمی‌گویند. عناصر فرهنگی مطابق است با مجموع غرایز فردی بشر. سه عامل در ساخته شدن شخصیت انسان دخالت دارند: عامل فطرت که خودبه‌خود و تدریجاً رشد می‌کند؛ به عبارت دیگر عامل درونی فطرت، عامل بیرونی طبیعت و عامل بیرونی جامعه. اینها در هم‌ اثر می‌گذارند و مجموع اینهاست که فرهنگ و روح یک جامعه را می‌سازد، و بالخصوص فطرت انسانی انسان. فرهنگ به صورت یک پیکر است نه یک مجموعه‌ي متفرقه. مجموعه‌ي متفرقه آنگاه به صورت یک فرهنگ در می‌آید که روح واحد بر آن حکمفرما باشد. فرهنگ به همین دلیل [حاکمیت روح واحد بر مجموعه عناصر آن] برای همه‌ي مردم علی‌السویه نیست، اختصاص به مردمی دارد که روح آن فرهنگ را داشته باشند. همین‌طور که یک فرد، روح دارد، یک جامعه هم روح دارد، هر جامعه‌ای که دارای فرهنگ هست، فرهنگ آن جامعه، روح آن جامعه را واقعاً تشکیل می‌دهد. افراد در جامعه‌ي انسانی در یکدیگر تأثیر و تأثر می‌کنند؛ یعنی در یکدیگر تأثیر می‌کنند و از یکدیگر متأثر می‌گردند و این تأثیر و تأثرها به روحیه‌ها وحدت می‌بخشد و درنتیجه، مجموع امور روحی که به یک جامعه تعلق دارد که فرهنگ جامعه نامیده می‌شود یک وحدت خاص و یک واقعیت خاص پیدا مي‌کند که افراد را تحت تأثیر خودش قرار می‌دهد. فرهنگ وصف شیء به حال موصوف‌ها، یعنی انسان‌ها‌ست».

در اين بيان، كه فرهنگ به مطلق امور معنوي گفته مي‌شود، دو نكته نهفته است:

1. امور معنوي به طور مطلق و نه معنويات مذهبي، فرهنگ را شكل مي‌دهند؛

2. امور مادي جزء فرهنگ نيستند.

علامه مطهري در ادامه‌ي تعريف خود «عناصر فرهنگي» را مطابق با مجموع غرايز فردي بشر دانسته است. البته بايد به اين نكته توجه كرد كه غرايز يادشده فطريات و طبيعيات را در بر مي‌گيرد؛ يعني اگر وجوه قدسي هستي انسان را فطرت بناميم و بُعد غيرقدسي و مُلكي او را غرايز طبيعي قلمداد كنيم، فرهنگ هر دو بخش را شامل مي‌شود. البته اگر ايشان غرايز را دقيق به كار برده باشند، براساس مبناي خودشان در مقابل فطرت قرار خواهد گرفت؛ چون ايشان در تقسيمي كه دارند غرايز طبيعي را مقابل فطرت قرار مي‌دهند. قرينه‌ي اين مطلب شايد اين عبارت باشد: «شخصيت انسان تحت تأثير سه عامل ساخته مي‌شود». نكته‌ي شايان ذكر در اين جمله مناشي فرهنگ از نظر علامه مطهري است.

به سخن ديگر شهيد مطهري سه عامل زير را سازنده فرهنگ فرض مي‌كند:

1. فطرت، كه آن را عامل دروني ناميده است؛

2. طبيعت، (مراد ايشان از طبيعت عوالم خارج از وجود انسان است كه انسان با آنها تعامل و دادوستد دارد؛ از همين‌روست كه آن را جزء عوامل بروني قرار داده است)؛

3. عامل بروني جامعه. او در اينجا از انسان‌هاي ديگري ياد كرده است كه در ساختن شخصيت آدمي مؤثرند.

استاد مطهري پس از اشاره به سه عامل يادشده از تأثير آنها بر يكديگر سخن گفته و نتيجه و پيامد اين تأثيرگذاري متقابل را پيدايش روحي واحد دانسته كه همان فرهنگ است. البته ايشان براي فطرت انساني در ساختن شخصيت و نيز فرهنگ انساني سهم بيشتر و برتري در نظر گرفته است.

از اين جمله نيز كه «فرهنگ به صورت يك پيكر است و نه يك مجموعه‌ي متفرق» اين نكته آشكار مي‌گردد كه در نظر ايشان فرهنگ مجموعه منسجمي است؛ البته اين ابهام نيز در كلام او نهفته است كه اين پيكر در حد وحدت عناصر فرهنگ با هم مرتبط ‌است يا در حد انسجام. با وجود اين، جمله‌اي كه در ادامه آمده است پاسخ اين پرسش را مي‌دهد و مشخص مي‌كند كه منظور ايشان از پيكره بودن فرهنگ، ارتباط اجزاي آن در حد انسجام است؛ زيرا چنين آورده است كه «مجموعه‌ي متفرقه آنگاه به صورت يك فرهنگ درمي‌آيد كه روح واحد بر آن حكمفرما باشد». اين همان نكته‌اي است كه بنده هم عرض كردم و گفتم اجزاي فرهنگ در حد انسجام در هم تنيده مي‌شوند.

استاد مطهري در ادامه با بيان اينكه فرهنگ برآيند تأثير ـ تأثر عوامل سه‌گانه‌ي يادشده، يعني فطرت، طبيعت و جامعه، است به تفاوت آنها، يا دست‌كم عوامل دوم و سوم، يعني تربيت و جامعه، براي افرادي كه در جامعه‌هاي متفاوتي زندگي مي‌كنند اشاره نموده و گفته است كه متأثر از همين موضوع هر گروهي فرهنگ خاص خود را خواهند داشت و فرهنگ‌ها يكسان نخواهند بود؛ زيرا جمعيت‌ها و گروه‌هاي انساني در وضعيت‌هاي متفاوت طبيعي (اگر مراد طبيعت بيروني باشد مثل اقليم و جغرافيا) زندگي مي‌كنند؛ بعضي در مناطق خشك، بعضي در مناطق سردسير و بعضي استوايي. اقليم و زيست‌محيط‌ها تفاوت‌هاي فراواني دارند و اين محيط‌ها بر شخصيت آدمي تأثير مي‌گذارند و برآيند اين تأثيرها فرهنگ را مي‌سازد؛ كما اينكه جوامع هم متفاوت هستند؛ براي نمونه مي‌توان به جامعه‌ي شرقي و غربي اشاره كرد كه طي تاريخ با هم تفاوت داشته‌اند. با توجه به همين موضوع مي‌توان گفت كه مناشي فرهنگ به جز فطرت، كه در همه‌ي انسان‌ها يكسان است، متفاوت‌اند. البته از آنجا كه در نظر علامه مطهري فطرت خودبه‌خود و به طور تدريجي رشد مي‌كند، مي‌توان گفت بين افراد در ارتباط با فطرت تفاوت عارضيي وجود دارد.

به هر حال آنچه از اين جمله استنباط مي‌گردد اين است كه فرهنگ هر جامعه‌اي با خصوصيات مناشي سازنده‌ي فرهنگ متناسب است.

ايشان فرهنگ را روح جامعه دانسته و معتقد است همان‌گونه كه يك فرد روح دارد، جامعه هم روح دارد و همين‌ روح است كه سبب مي‌شود اجزاي آن به وحدت برسند و گونه خاصي از وحدت در جامعه تحقق يابد. در واقع علامه مطهري به اين پرسش مطرح كه آيا جامعه وحدت دارد (و اگر دارد وحدت آن اعتباري است يا حقيقي يا نوع سوم) پاسخ مثبت داده است.

جمله‌ي «افراد در جامعه‌ي انساني در يكديگر تأثير و تأثر مي‌كنند» نيز گوياي اين موضوع است كه از نظر ايشان فرهنگ برآيند تعامل و تآثر افراد جامعه است؛ يعني تأثير اين افراد بر هم سبب مي‌شود روح مشتركي خلق ‌شود كه فرهنگ خوانده مي‌شود. به سخن ديگر گويي بر اثر تأثير و تأثر انسان‌ها در ظرف جامعه چيزي مانند ترابط ظروف روي مي‌دهد كه اين ترابط به نقطه‌ي توازني مي‌رسد كه ماحصل آن پيدايش روح واحدي به نام فرهنگ است. بر اساس اين ديدگاه مي‌توان نتيجه گرفت كه هر فردي در ساختن فرهنگ سهمي دارد و اگر تعداد اعضاي گروهي تغيير كند، فرهنگ آن گروه هم تغيير خواهد كرد.

«فرهنگ وصف شيء به حال موصوف‌ها، يعني انسان‌هاست» جمله پاياني اين بخش از بيانات علامه مطهري است كه در آن فرهنگ صفت انسان تلقي شده است؛ يعني اوصافي كه انسان دارد وقتي به صورت مجموعه ديده مي‌شود فرهنگ نام مي‌گيرد. همان‌گونه كه مي‌دانيم گروهي از انسان‌ها خليق‌اند، در اخلاق سخي‌اند و گروهي ديگر لئيم؛ گروهي شجاع‌اند و گروهي ديگر ترسو؛ گروهي انسان‌دوست‌اند و گروهي تندخو و ... ؛ اين صفات وقتي كه يك جا و با هم ديده ‌شوند، فرهنگ نام مي‌گيرند. بر اين اساس وقتي مي‌گوييم فرهنگي خوب است و فرهنگي بد، درواقع اوصاف ملت و جامعه‌ي داراي آن فرهنگ را بيان مي‌كنيم؛ براي مثال اگر جامعه‌اي از اوصاف خوبي برخوردار است، مي‌گوييم فرهنگ خوبي دارد، اما اگر به اوصاف و خصائل بدي مبتلاست، فرهنگ آن را بد مي‌دانيم. به سخن ديگر فرهنگ وصف شيء به حال موصوف است؛ بنابراين وقتي فرهنگي را توصيف مي‌كنيم و مي‌گوييم خوب يا بد است، درواقع موصوف آن را وصف مي‌كنيم، انسان صفت‌هايي دارد كه وقتي مي‌گوييم خوب است يعني آن انسان خوب است. ما در واقع صفات همان موصوف را بيان مي‌كنيم و آن را به اعتبار موصوف يعني انسان فرهنگ مي‌ناميم و چون صفات انسان را بحث مي‌كنيم، گويي از انسان سخن مي‌گوييم.

اين فرمايش استاد نزديك به آن نظري است كه در جلسه‌ي پيش عرض كردم و فرهنگ را انسان‌شناسي انضمامي دانستم؛ زيرا وقتي از فرهنگ سخن مي‌گوييم، درواقع برآيند و برونداد وجود و تظاهرات وجودي انسان و خصوصيات انساني را در يك ظرف زماني و مكاني معين بررسي مي‌كنيم. همين توجه به ظرف معين اجتماعي، فرهنگي، تاريخي، سياسي و... است كه باعث مي‌شود آن را انسان‌شناسي انضمامي بدانيم.

در جلسه‌ي پيش منطقي براي تعريف پيشنهاد شد كه بخش اصلي آن مشهورات و مقبولاتي بود كه ديگران هم مطرح كرده بودند و آنچه بدان افزوده شد شرط جهت‌مندي بود. بر اين اساس شرط ديگري كه در كنار دو شرط جامعيت و مانعيت، در تعريف بايد رعايت شود، مشخص بودن پيشيني يا پسيني بودن تعريف است؛ يعني هر صاحب‌نظري در تعريف موضوع بايد بگويد كه به دنبال تعريف پيشيني و منطقي و توصيف وضع مطلوب است (تعريف پيشيني) يا تعريف پسيني و توصيف وضعيت موجود و محقق را در نظر دارد. در اينجا نيز بايد به اين موضوع دقت شود كه تعريف‌هاي مطرح‌شده از فرهنگ براساس فرهنگ محقق و موجود شكل گرفته يا اينكه معرِّف آنها فرهنگ را آنچنان كه بايد باشد ملاك تعريف خود قرار داده است.

در بخش مختصات تعريف برتر هم گفته شد كه تعريف برتر داراي ويژگي‌هايي مانند جامع‌الجهات و الوجوه بودن است. به سخن ديگر هرچند كه يك علم را مي‌توان فقط به موضوع آن تعريف كرد و در صورت رعايت سه شرط جامعيت، مانعيت و جهت‌مندي در آن، اين تعريف درست ارزيابي مي‌شود، براي تعريف برتر از اين علم بايد همه‌ي جهات و وجوهي كه هويت آن علم را پديد مي‌آورد در تعريف لحاظ كرد و فقط به يك ركن از اركان مكوّن ماهيت مقوله‌ي مورد تعريف اكتفا ننمود.

ويژگي دوم تعريف برتر آن است كه با كمترين واژگان بتواند بيشترين معاني را به مخاطب منتقل كند.

به كار نبردن واژگان نامأنوس، غيرواضح و داراي اجمال نيز ويژگي سوم تعريف برتر است.

اگر قرار است تعريفي را نقد كنيم بايد اين ملاك‌ها را در نظر بگيريم و بود و نبود آنها را در تعريف بررسي كنيم، سپس با توجه به نتايج حاصل‌شده به ارزيابي آن دست زنيم؛ براي مثال بايد مشخص كنيم كه تعريف مورد نظر جامع، مانع و جهت‌مند است يا خير (تا اينجا درستي يا نادرستي تعريف مشخص مي‌شود)؛ جامع‌الجهات است يا بر يك يا چند ركن از مجموعه اركان مكوّن مقوله تكيه كرده است؛ آيا در آن با حداقل كلمات بيشترين مفاهيم منتقل شده است؟ كلمات روشن، شفاف و دقيق در آن به كار رفته است يا واژه‌هاي مجمل و مبهم (پاسخ به اين پرسش‌ها ما را در تشخيص اينكه تعريف را برتر قلمداد كنيم يا خير كمك مي‌كند).

جناب آقاي جمشيدي افزون بر تعريف بنده و علامه مطهري از فرهنگ، تعاريف علامه جعفري، استاد مصباح و دوركيم را مد نظر قرار داده و آنها را در يك جدول براساس شاخص‌ها و ويژگي‌هايي كه تعاريف مي‌توانند داشته باشند مقايسه كرده است. شاخص‌هايي كه ايشان در اين مقايسه مد نظر قرار داده چنين است:

1. تعريف صوري است يا ارزشي (ساختاري)؛ يعني در تعريف بيشتر به قالب توجه شده است يا به ارزش و محتوا و وجه درونيِ سرشتي تعريف؛

2. فرهنگ انساني دانسته شده است يا اجتماعي؛

3. خاص تلقي گرديده است يا عام؛

4. ذهني فرض شده است يا عيني؛

5. ثابت انگاشته شده است يا متحول و سيال؛

6. فردي است يا جمعي؛

7. قهري، مسلط و گريزناپذير دانسته شده است يا گريزپذير. به سخن ديگر براساس آن تعريف انسان اسير فرهنگ است يا مي‌تواند از مدار فرهنگ خارج شود و حتي آن را تغيير دهد؛

8. منسجم است يا غيرمنسجم؛

9. زيربنا انگاشته شده است يا روبنا؛

10. عرضي تعريف شده است يا طولي؛

11. مهارپذير تلقي گرديده است يا خودمختار؛

12. مركب انگاشته شده است يا بسيط؛

13. مؤلفه‌ها و اجزاي فرهنگ چه چيزهايي دانسته شده است؛

14. نسبت دين با فرهنگ چگونه ديده شده است.


موضوعات مرتبط: فرهنگ شناسی
برچسب‌ها: فرهنگ شناسی
[ جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب