ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

لطیفه های ريزه ميزه

  • بچه از باباش ميپرسه اصفهان دورتره يا كره ماه؟ باباهه ميگه: آخه پسر تو از اينجا اصفهان رو ميبينی
  • يه روز يه بابا ميره ماهي بگيره تور رو مي اندازه تو دريا هرچي مي كشه درنمي ايد ميره زيره اب مي بينه ماهي ها تور را بستن دارن واليبال بازي مي كنند!!
  • طرف میره ته استخر تا میاد بالا می گه : اون کاشی کاره! عجب نفسی داشته !!!
  • به یک پاندا میگن بزرگترین آرزویی که داری چیه میگه عکس رنگی بگیرم.!!!
  • اتوبوسي آرام از سرازيري خيابان پايان مي‌رفت و یکی به دنبال آن مي‌دويد. يه نفر بهش گفت: فكر نمي‌كنم بتوني بهش برسي. طرف با نگراني گفت: دعا كن برسم، چون من راننده آن اتوبوسم!
  • معلم : احمد بگو ببینم پرستو ها کی به سمت جنوب پرواز می کنند احمد: وقتی که دمشان به سمت شمال باشد
  • معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.» دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.» دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
  • اولي: تا به حال هيچ از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟ دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!
  • پسرک دوان دوان به خانه آمد و به مادرش گفت: مامان پنجاه تومن بهم بده تا به یه مرد فقیر بدم. مادر پنجاه تومان به پسرک داد و پرسید:حالا اون مرد فقیر کجاست؟ پسرک پاسخ داد: سرکوچه است. داره بستنی می فروشه
  • یه روز یه خانمی زنگ میزنه اورژانس میگه: آقای دكتر به دادم برسید بچه ام مداد قورت داده. طرف میگه: نگران نباشید زود میایم. خانمه میگه : دكتر تا اون موقع من چی كار كنم؟ دكتر میگه : تا اون موقع میتونین با خودكار بنویسین!
  • به یارو میگن: با «ابریشم» جمله بساز. میگه: هوا ابری شم خوبه!
  • پدر پسرش را میبره کوهنوردی بعداز اینکه میرسند به اون بالای کوه باباهه به پسرش می گه بیا ببین از این بالا اون پایین چقدر زیباست پسره میگه بابا من که از اول گفتم همون پایین بمونیم و بالا نیاییم!
  • معلم : با آجر جمله بساز، دانش آموز: خانوم با آجر جمله نمی سازن، خانه می سازن.
  • یک روز به یک نفر می گویند: «سه تا آرزو کن.» می گوید: اول یک ماشین پژو پیدا کنم؛ بعد یک پژو دیگر پیدا کنم؛ سومین آرزویم هم این است که یک پژو پیدا کنم. می پرسند: چرا هر سه تا آرزویت یکی بود؟ می گوید: برای این که این سه تا را بفروشم و یک ماکسیما بخرم.
  • اولی:حالت چه طور است؟ دومی:خوب است. تازه موکتش کرده ام.
  • مادر: پسرم باز که نمره تک آوردی؟ آخه من به تو چی بگم؟ پسر: هیچ چی مادر، به هم بگو: تکاور!!!
  • مادری داشت برای بچه اش لالایی می خواند که بچه اش به او می گوید: مامان جون، می شه ساکت بشی تا من بخوابم!!!
  • همسایه اول : آقا یک قابلمه آوردم تا به من برق بدهید, برقمان رفته :::::: همسایه دوم : مرد حسابی این کارها چیه ؟ حداقل یک ظرف پلاستیکی می آوردی تا برق تورا نگیرد ...
  • به یکی می گویند ۲×۲ چند تا می شود؟ می گوید ۵ تا میگویند چرا ؟جواب میده: چون علم پیشرفت کرده است.
  • کلاغه به بچش می گه ۲×۲ چند تا می شود؟ میگه قاهارتا می پرسه قاهار قاهار تا می گه شانقارتا
  • روزی چند تا دیوانه در یک سلول از یک سوراخ باریک و در یک صف بیرون را نگاه میکردند و این کار را دوباره تکرار میکردند. رئیس بخش آمد و از سوراخ به بیرون نگاه کرد و هیچی ندید. همه خندیدند و گفتند: الان چند سال است که ما از این سوراخ بیرون را نگاه می کنیم اما هنوز هیچی ندیدیم. تو میخواهی با یکبار نگاه کردن چیزی ببینی؟
  • همسایه ای گفت: «جلوی این سگت را بگیر! امروز جوجه ما را خورده است.» همسایه دیگر با خوشحالی گفت: «خوب شد گفتی که دیگر امروز به سگم غذا ندهم.»
  • معلم به دانش آموز: ساعت را بخش کن! دانش آموز: اول سا دوم عت. معلم: صدایش را بکش! دانش آموز: تیک تاک! تیک تاک!
  • اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم. دومی: نه اختیار دارید. من حواسم جای دیگر است.
  • ۵ تا دوست میخواستند کسب و کار راه بیاندازند. بنابراین ۵ نفری یک تاکسی میگیرند و با آن کار میکنند و ورشکسته می شوند .می دانید چرا؟ چون ۵تایی با هم می رفتند مسافرکشی.
  • چوپان دروغگو مي ميره تو قبر ميپرسن اسمت چيه؟ ميگه دهقان فداكار
  • یک روز برای امتحان چند دیوانه، آنها را می برند کنار یک استخر خالی از آب . همه دیوانه ها بجز یکی پریدند داخل استخر و دست و پاهایشان شکست. مسئول آنها فکر کرد که آن یکی خوب شده. پرسید : تو چرا نپریدی؟ دیوانه جواب داد: آخر شنا بلد نبودم.
  • معلم: فیل ها در کجاها پیدا می شوند؟ شاگرد: آقا اجازه، فیل ها اون قدر بزرگ هستند که اصلا گم نمی شوند !!!
  • معلم گفت : احمد فعل خوردن را صرف کن. احمد گفت : خوردم . خوردی . تموم شد.
  • معلم گفت : حسن تو فعل کشیدن را صرف کن. حسن گفت : کشیدم . کشیدی . پاره شد.
  • معلم گفت : علی تو فعل زدن را صرف کن. علی گفت : زدم . زدی . دعوایمان شد.
  • اولی: جایی را نام ببرید که در آن قلم پیدا می شود؟ دومی: تنها مغازه ای که درآن همیشه قلم پیدا میشه قصابی است.
  • قاضی به متهم : خجالت نمی کشی؟ الان پنجمین بار است که به دادگاه می آیی . متهم : شما چی که هر روز به دادگاه می آیید.
  • صاحب باغ: پسر شیطون چرا رفتی بالای درخت زردآلو؟ الان به بابات میگویم . پسر : بابام بالای درخت آلبالو است.
  • مرد پولداری برای خودش مقبره ساخت. وقتی تمام شد از معمارش پرسید: این مقبره چه چیزی کم دارد؟ معمار می گوید: وجود شریف شما !!!
  • از مرد فقیری میپرسند: چطور زندگی میکنی؟ می گوید: مثل صابون. روز به روز لاغرتر می شوم
  • هزارپایی به مهمانی میرود. تا کفشهایش را از پایش درآورد مهمانی تمام میشود.
  • معلم: چرا روی رودخانه پل می زنند؟ شاگرد : برای اینکه وقتی باران می آید ماهی ها بروند زیرش و خیس نشوند.
  • مردی با پسرش به سینما می رود. راهنما با یک چراغ می آید جلو. پدر می گوید: پسر برو کنار، موتور به تو نزند.

موضوعات مرتبط: لطیفه شناسی
برچسب‌ها: لطیفه شناسی
[ دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب