ترنم وحی
قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
لینک های مفید

روی جلد

گفته شد که جرم شناسی علمی با ظهور مکتب انسان شناسی جنایی به جهانیان معرفی شد، تا سالهای 1920 میلادی تقریباً می توان گفت رویکرد غالب در جرم شناسی اصولاً افکار مکتب انسان شناسی جنایی بود.اگر چه بعدها دیدگاه های این مکتب علمی در تلاقی با سایر ره آورهای علم جرم شناسی صیقل خورد و تعدیل گردد.مخصوصاً اصل جبرگرایی و اعتماد به وجود مجرم بالفطره بطور کلی نفی گردید اما غالب قانونگذاران کیفری دنیا از ره آوردهای این مکتب جرم شناسی بهره بردند قانون اقدامات تأمینی مصوب1339 با الهام از این مکتب جرم شناسی تصویب و اجرا شد. اما بعد از 1920 میلادی سه رویکرد جدید در عرصه مطالعات جرم شناسی ظاهر گردید، رویکرد اول ، تحت عنوان مکاتب علت شناسی جدید به مطالعه پیرامون علت شناسی در خصوص جرایم پرداخت.رویکرد دیگر تحت عنوان جرم شناسی پویا یا متحول و رویکرد سوم، جرم شناسی اجتماعی.

الف-رویکرد اول: در مکاتب علت شناسی جدید مطالعات جرم شناسان برای کشف علل بر دو عامل مهم متمرکز شد.

1-اهمیت یافتن عوامل درونی و تأثیرآنها در ارتکاب جرم.

2-اهمیت یافتن عوامل فرهنگی، اجتماعی و تأثیر آنها در تکوین و پیدایش جرائم

برخلاف جرم شناسی بالینی که انسان مجرم را بیمار تلقی می نمود و جرم را نوعی بیماری به حساب می آورد ، از سال 1920 میلادی بعد از این رویکرد مردود اعلام شد و دیدگاه غالب آن بود که جرم رفتار یک انسانی است، مشابه سایر رفتارهای شروع.(همچنین دیدگاه مجروز و مبنی بر آنکه جرم بیماری محسوب می شود مردود اعلام می شود.)

مطابق این دیدگاه ها هر رفتاری که از انسان صادر می شود اعم از رفتارهای مشروع مجاز و یا نامشروع دارای محرکهای روانی هستند و در حقیقت عامل و علت اصلی ارتکاب جرم، علل و عواملی روانی می باشند لذا شاهد ظهور روانشناسی جنایی هستیم.همچنین بعد از 1920 میلادی عوامل فرهنگی و اجتماعی مورد توجه جرم شناسان قرار گرفت ، اگر چه قبل از این تاریخ نیز بعضی از جرم شناسان مثل کیته بلژیکی که در سال 1930 میلادی و آنریکو فری ایتالیایی در 1881 میلادی و بعد از آن کارل مارکس در پایان قرن نوزدهم میلادی به عوامل اجتماعی و تأثیر در ارتکاب جرم پرداختند اما میتوان گفت ظهور مکاتب جامعه شناسی جنایی از 1920 میلادی بود. دیدگاه های مبنی بر علت شناسی نوین از 1920 میلادی تا 1940 میلادی حاکم بوده است.

اما از 1940 میلادی نظریات جدیدی در جرم شناسی ظهور کردند، تحت عنوان نظریات جرم شناسی پویا و متحرک.

ب-نظریات جرم شناسی پویا:

جرم شناسی پویا در خصوص چگونگی فعلیت یافتن اندیشه مجرمانه (اندیشه ارتکاب جرم )است در حقوق جزا مراحل ارتکاب جرم در طول زمان مستلزم عبور از چهار مرحله است که از نظر جرم شناسی فرایند ارتکاب جرم گفته می شود.

مرحله اول: اندیشه ارتکاب جرم.مرحله دوم: تهیه مقدمات و وسایل. مرحله سوم: شروع جرم. مرحله چهارم: ارتکاب تام جرم است.

جرم شناسی پویا در نظر دارد در زمان نزدیک به زمان وقوع جرم علل و عوامل روانی و فیزیکی را که موجب آن میشود که انسان از موانع مختلف داخلی و بیرونی عبور کند و اندیشه ارتکاب جرم را به ظهور برساند مورد بررسی قرار می دهد.

1-تئوری (نظریه)کف نفس:

یکی از نظریات مکتب جرم شناسی پویا یا متحول، تئوری کف نفس است.این تئوری متعلق به دانشمندی است به نام رکلس، این تئوری به نظریه خویشتنداری و یا خود سانسوری شهرت دارد و مبنی بر دو محور مهم است:

-محور اول: این که در هر جامعه تعدادی عوامل بازدارنده ، وجود دارد که در مهار و کنترل جرم نقش اساسی دارد.

-محور دوم: این است که بر حسب قوت و ضعف موانع یا عوامل بازدارنده در جوامع مختلف نرخ جرم نیز متفاوت است.

در خصوص محور اول یعنی بازدارنده های جرم ایشان اعتقاد دارند که در هر جامعه دو دسته عوامل بازدارنده وجود دارد: الف-عوامل بازدارنده درونی ب- عوامل بازدارنده بیرونی.

اول: به موانع یا عوامل بازدارنده درونی اشاره می کند: ایشان معتقد است که در انسان نوعی حائل درونی وجود دارد که به غرایز، خصوصیات روانی ، میزان پایبندی او که به اخلاق و مذهب مربوط میشود این حائل درونی که بتوان از آن به وجدان تعبیر نمود انسان را در مسیر ارتکاب جرم حفظ می نماید و از نقض هنجارها و قانون جزا باز می دارد قبل از ایشان نیز فروید، روانکاو مشهور اروپایی، بازدارنده های درونی را در قالب بهتری ترسیم نمود.فروید اعتقاد داشت، شخصیت هر انسان دارای سه چهره است «من» «نهاد » «من برتر».

ایشان اعتقاد داشت «من » با رشد و آشنایی او با حقایق محیط تشکیل میشود هسته ی اصلی شخصیت انسان است «من» حلقه ی اتصال میان «نهاد» و « من برتر» است، به هر میزان که تعلیم و تربیت و آموزش کودک بهتر باشد این چهره از شخصیت انسان دارای استحکام بیشتری می گردد. از نظر ایشان «نهاد» سرچشمه بی انتهای نیروی انسانی است و از منشاء بی پایانی در وجود انسان سرچشمه می گیرد، « نهاد» هیچ قید و بندی نمی شناسد تابع اصل لذت است و تلاش و میل زیادی در جهت میل به همه خواسته های غریزی میدهد، خواسته هایی مانند طمع و سایر شهوات انسانی. « نهاد» در برخورد با ارزش های اجتماعی تفاوت می کند و تلاش در هنجار شکنی و زیر پا نهادن ارزشهای جامعه دارد.اما «من برتر» یا «سوپر من» که چهره ی سوم شخصیت انسان از نظر فروید است، موانع ارزش ها و هنجارهای حاکم بر جامعه است که شامل ارزش های اخلاقی و اجتماعی است. « من برتر» به نظم و انضباط، احترام به قانون و ارزش های دینی توجه دارد و در مقابل خواسته های بی منتهای نهاد تفاوت می کند شخصیت سالم از نظر فروید شخصیتی است که میان خواسته های « نها» و « من برتر» او تعادل و هماهنگی وجود داشته باشد.

دوم ، عوامل بازدارنده خارجی: رکلس اعتقاد داشت که بهتر است جوامع ابتدائاً در جهت نهادینه ساختن ارزش ها در دید مردم اقدام کنند به نحوی که موانع درونی تقویت شوند، اما تردیدی نیست که جرم بهر حال ذاتی زندگی جمعی است نمی توان انتظار داشت جامعه ای را که عاری از جرم است.بهر حال ضروری است که در هر جامعه بازدارنده خارجی یا بیرونی هم موجود باشد این موانع بیرونی که موجب پیشگیری از وقوع جرم می شود، ساختار کنترل اجتماعی هر جامعه است که در جوامع مختلف با هم متفاوت است.نهادهایی مانند خانواده ، دانشگاه، پلیس، دادسرا، دادگاه، دوستان و شهروندان.در خصوص چگونگی عبور از موانع و ارتکاب جرم(فرایند تکوین جرم، یا فرآیند گذر از اندیشه ارتکاب جرم به عمل مجرمانه) توضیح میدهد که موانع و عوامل بازدارنده داخلی و بیرونی در همه افراد و همه جوامع به نحو یکسان عمل نمی کند.ایشان اعتقاد داشت هرگاه این بازدارنده ها قویاً نقش خود را ایفاء کنند احتمال وقوع جرم ضعیف است و هر زمان که عوامل و موانع بازدارنده وجود نداشته باشند یا تضعیف شوند احتمال وقوع جرم بیشتر می شود.بعنوان مثال: در محله هایی که گشت و کنترل پلیس وجود دارد این عامل به عنوان یک عامل بازدارنده بیرونی، فرصت های ارتکاب جریمه را کمتر می کند.اما در جامعه هایی و یا بهتر بگوییم در محله هایی که نظارت پلیس ضعیف است و یا بطور کلی از قلم و کنترل پلیس خارج است آمار و احتمال وقوع جرم بیشتر می شود، این عامل ناشی از تضعیف یا فوران عوامل بازدارنده بیرونی است.به عقیده رکلس با مطالعه دقیق میتوان کمیت ارتکاب جرم در هر جامعه ای را پیش بینی کرد.ایشان اعتقاد داشت در جوامع شرقی و سنتی و ایدئولوژیک و کمونیستی سابق ، به دلیل قوی بودن ساختار کنترل اجتماعی و ساختار اقتدار گرای حاکمیت در این جوامع که موجب استفاده زیاد از نیروهای قهرآمیز و سرکوب گر مانند پلیس، محاکمه و مجازات می شود در این جوامع همچنین به دلیل پایین بودن سطح فرهنگ عمومی و نهادینه شدن ساختار ارزش جامعه، به مرور زمان عوامل بازدارنده درونی تضعیف شده نقش اصلی در مهار و کنترل جرم را ابزارهای قهرآمیز و سرکوب گر موجود در دست حاکمیت ایفاء می کند.اما در جوامع غربی و اروپایی یا به قول نیروی «من برتر» تقویت شده و نتیجتاً ارزش ها نهادینه شده و عامل اصلی در مهار و کنترل جرم بازدارنده های درونی است.

اشکالات وارده بر نظریه رکلس(تئوری کف نفس): 1-ایشان هر انسان مجرم را عاقل و سالم فرض میکند و برخوردار از قوه تعقل سالم در حالی که تا حد زیادی در مقابل این اشخاص(مجانین و...)نیستند. 2-دوم اینکه بازدارنده های درونی و بیرونی تا حد زیادی درمقابل این اشخاص (مجانین و...)خلع سلاح بوده و قادر به کنترل و مهار جرم نیستند.

1-تئوری شخصیت جنایی:

یکی دیگر از نظریات جرم شناسی پویا، تئوری شخصیت جنایی...است.ژان پیناول جرم شناس فرانسوی تحت تأثیر افکار دانشمند دیگری بنام « دوگرف» در خصوص چگونگی فعلیت یافتن اندیشه مجرمانه، نظریه گرا ارائه نمود که البته در ارائه این تز از عقاید دانشمندان دیگری همچون «شلدون» و « مونه ریدر» استفاده کرده است.تا قبل از 1920 میلادی در خصوص علت شناسی جرم روان شناسان مطالعات اندکی را انجام داده بودند.به جز آقای مونه ریدر که افکار ایشان الهام بخش آقایان دوگرف و پیناول بود، شخص دیگری در خصوص روانشناسی جنایی مطالعه چشمگیری انجام نداده است.اصولاً واژه شخصیت در علم روانشناسی بسیار بکار میرود اساس رشته ای از روانشناسی به نام « تفاوت های فرد» است.در ارائه معنای واحدی از شخصیت روانشناسان دارای اتفاق نظر نیستند و حتی دانشمندی به نام « آلفرد» در سال 1937 بیش از 50 معنای متفاوت برای شخصیت برشمرده است.اجمالاً میتوان گفت شخصیت عبارت است از تماسیت جسمی روانی و اساساً شخصیت هر انسان معرف وجود یک سری صفات پایدار در وجود اوست که موجب متمایز شدن او از دیگران می شود. درعلم جرم شناسی ، شاخه ای از این علم یعنی روانشناسی جنایی به این سمت هدایت شده است که علل ارتکاب جرم را در خصوصیات روحی و روانی بزهکار جویا می شود.پیرامون شخصیت و نقش آن جرم ممکن است این سؤال پیش آید که آیا شخصیت مجرمانه وجود دارد؟ آیا شخصیت یک جنایتکار یا شخصیت انسان ها متعارف متفاوت دارد؟آیا شخصیت هر انسان در از قوه به فعل در آمدن اندیشه مجرمانه مؤثر است؟ چه عاملی باعث میشود بعنوان مثال در یک منازعه که ده نفر در آن شرکت دارند فقط یک نفر با چاقو به شکم دیگریمی زند؟آیا این امر ناشی از خصوصیات شخصیتی اوست؟ روانشناسان جنایی در پاسخ به این سؤالات ، نظریات متفاوتی ابراز نموده اند.


موضوعات مرتبط: جرم شناسی
برچسب‌ها: جرم شناسی
[ جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

باسلام این وبلا برای بالا بردن بینش وآگاهی عزیزان در زمینه های مختلف راه اندازی شده است
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب