|
ترنم وحی قرآنی ، اعتقادی ، دینی ، مذهبی ، تربیتی
| ||
|
تفاوت فرهنگ و تمدن با توجه به اینکه مفهوم فرهنگ همواره با مفهوم تمدن همراه است، بنابراین هرجا که بحثی از فرهنگ یا تمدن پیش میآید، ناگزیر در کنار یکی باید به دیگری هم اشارهای شود. با توجه به تعاریف گوناگون فرهنگ، شاید از مقایسة آن با تمدن بتوان مفهوم آن را روشنتر بیان کرد. آنچه در نگاه نخست به نظر میآید، فقدان تمایز بین فرهنگ و تمدن است و معمولاً در عبارتها هم این دو به صورت مترادف به کار میروند؛ به ویژه در تاریخ تمدن هرجا سخن از تمدن است مراد از آن فرهنگ میباشد و در محاورات سیاسی و اجتماعی نیز این دو کلمه به جای یکدیگر مینشینند. لکن پس از تدقیق در مییابیم که این دو واژه دارای حوزة معنارسانی مستقلی هستند؛ اگرچه به صورت وامگیری به جای یکدیگر بنشینند. حتی در عرف نیز در همه جا این دو کلمه به جای یکدیگر به کار نمیرود. مثلاً اگر قومی از میزان نسبتاً بالایی از رشد تولیدات صنعتی و مظاهر شهری بهرهمند باشد، ولی از نظر اخلاق اجتماعی و فردی و مناسبات انسانی فیمابین، در حد ابتدایی قرار داشته باشد، به آن قوم نسبتِ «بافرهنگ» داده نمیشود، در حالی که کلمة «متمدن» در اینجا صادق است.[20] با همه پیوستگی فرهنگ و تمدن، دو تفاوت در میان آنها وجود دارد: نخست آنکه تمدن بیشتر جنبة عملی و عینی دارد، و فرهنگ بیشتر جنبة ذهنی و معنوی؛ به گونهای که هنر، فلسفه، حکمت، ادبیات و اعتقادات در قلمرو فرهنگ هستند، در حالی که تمدن بیشتر ناظر به رفع حوایج مادی انسان در اجتماع است. میتوان برای مثال مجسم کرد که انسان از چوب کشتی میسازد یا از معدن فلز استخراج میکند و آن را برای ساختن ابزار به کار میبرد؛ این تمدن است. اما در عین حال قدمی از این فراتر مینهد؛ یعنی میکوشد تا این کشتی را به سبکی خاص و طرزی زیبا بسازد. یا چیزی که از این فلز پدید میآورد، شکل هنری داشته باشد؛ این فرهنگ است. معماری، از نظر آنکه زیبایی و ظرافت تخیلی دارد، جزء فرهنگ به شمار میرود، ولی از آنجا که اطمینانبخش و محکمکنندة سرپناه میشود و به آسایش زندگی کمک میکند، در قلمرو تمدن است. قانون، تمدن است در آنجا که نظم اجتماعی را موجب گردد و فرهنگ است در آنجا که واجد باریکبینی هنری و آموختههای انسانی است. دوم آنکه تمدن بیشتر جنبة اجتماعی دارد و فرهنگ بیشتر جنبة فردی. تمدن تأمینکننده پیشرفت انسان در هیأت اجتماع است؛ فرهنگ گذشته از این جنبه میتواند ناظر به تکامل فردی انسان باشد.[21] فرهنگ به فهمیدن، دریافتن، اندیشیدن، ژرفبینی و آگاهی به امور ربط پیدا میکند و دیررس، دیریاب، روینده، عمیق و پایدار است. ولی تمدن به امور سطحی و زودگذر و آنی زندگی وابسته است و بیشتر جنبة اکتسابی و تقلیدی دارد؛ زودرس، زودیاب و معمولاً پایدار و تغییرپذیر است.[22] فرهنگ و تمدن در برداشت امریکایی ــ انگلیسی مترادف یکدیگر به کار میروند، در حالی که در برداشت دیگر، مفهوم فرهنگ با تأکید بر جنبههای عقلانیت آن به کار میرود، به خلاف تمدن که بیشتر بر مظاهر مادی فرهنگ اطلاق میگردد. کشورهای اروپایی، به ویژه آن بخش که مدتها تحت سیطرة علمی و فرهنگی اسلام بر سر برده، خواه ناخواه از فرهنگ «فراشمول» و «فراماده» اسلام متأثر گردیدهاند و تعالیم اسلامی خواسته یا ناخواسته خمیرمایه اصلی معرفت حکما و فلاسفه آنان، چه در درون حاکمیت اسلام در آن سرزمینها و چه پس از آن، را شکل داده است و ازاینرو دیده میشود که کانت، ماکس وبر، گوته و نیز مارکس (در اواخر عمر فلسفی خود) بر ابعاد مادی فرهنگ نسبت به جنبههای عقلانیت آن تأکید کمتری داشتهاند و بر همین پایه، تمدن نیز، که وجه حصولیافته و قوههای بهفعلیترسیده و استعدادهای بهثمرنشستة فرهنگ میباشد، از منظر این عده معنای متمایزتری یافته است، در مقابل کسانی هستند که فرهنگ را با تأکید بیشتری بر ابعاد مادی آن معنا کردهاند. در کنار این دو برداشت، نگرش دیگری به تمدن نیز هست و آن «تمدن تاریخی» است. در این برداشت از تمدن است که وجة عام آن در بشریت لحاظ میگردد و نه امتیازهای امنیتی یا منطقهای، و تمدن، مجموعهای از ساختهها و تجربیات انسان در مراحل گوناگون میباشد. در این صورت جدا کردن تمدن چینی، ایرانی، هندی، اروپایی و... از یکدیگر بیمعناست. در این دیدگاه فرهنگ به مفهوم «تجلی وجدان جمعی قوم خاص است که از گذشتة تاریخ به میراث رسیده است.» و به دیگر بیان، فرهنگ به معنای چگونه زیستن و چگونه اندیشیدن هر قوم، و تمدن به معنای چگونه بودن و «هستن» بالفعل هر قوم و در مجموع «هستن جمع انسانی» است که در چنین برداشتی هیچگونه تضادی بین تمدنها به وجود نخواهد آمد.[23] به طور کلی مفهوم فرهنگ وسیعتر و قدیمیتر از تمدن است. بشر پیش از اینکه بر اثر شهرنشینی به تمدن دست یابد، فرهنگی داشته است و نشانهاش همین آثار هنریای میباشد که از او بهدست آمده است و تاریخشان به چندین هزار سال پیش از شهرنشینی میرسد. بنابراین، همانگونه که متمدن بیفرهنگ داریم، بافرهنگ بیتمدن نیز وجود داشته است.[24] تمدن نیازمند فرهنگ است. زیرا تمدنی میتواند پایدار و سازنده باشد که بر فرهنگ آن ملت استوار باشد. به عبارت دیگر تمدن باید پشتوانهای از فرهنگ ملی داشته باشد تا پایدار و سازگار با طبع آن ملت باشد. فرهنگ سازندة تمدن است، اما تمدن فقط میتواند جلوهگاه فرهنگ باشد نه سازندة آن.[25] هرچه که جامعة بشری پیشرفتهتر شده، آمیختگی فرهنگ و تمدن در آن بیشتر گردیده است. در چنین جامعهای، فرهنگ از انحصار افراد زبده و نخبه بیرون میآید و کموبیش به همة مردم راه پیدا میکند. فرهنگی که در گذشته زینت فرد بوده است، جنبة عمومی به خود میگیرد و در راهبرد مطلوب زندگی اجتماعی به کار میافتد.[26] فرق دیگر فرهنگ و تمدن در این است که ممکن است شیای جزء فرهنگ یک ملت باشد، اما در عین حال برای ملت دیگر جزء تمدن آنها باشد. به عنوان مثال ماشین برای کشورهای اروپایی جزء فرهنگشان شده است و برای ملتهای شرق تمدنشان را میسازد و هنوز راهی در فرهنگ آنان بازنکرده است.[27] بر حسب شیوههای توسعه نیز بین فرهنگ و تمدن تمایز قائل شدهاند: تمدن به معنای «فنون» فرابشری پیوسته و جمعی، و مستعد روشهای تعمیمپذیر و توانا به انتشار جهانی است و حال آنکه فرهنگ به معنای «ابتکار و آفرینندگی» به تفرق روی میدهد و مستعد روشهای تعمیمپذیر و همچنین انتقالپذیر نیست.[28] در بحث تمایز بین فرهنگ و تمدن (با هر نگرشی) با چند دیدگاه روبهرو میشویم: الفــ فرهنگ، وجة معنوی متعالی زندگی اجتماعی انسان است؛ و تمدن وجة مادی و پذیرهشدههای لمسشدنی جامعه؛ بــ فرهنگ، وجة فعال رشد و پرورش فکر است و تمدن، صورت تثبیتشدة وجة ایستای فرهنگ؛ جــ فرهنگ، نوع شکلگیری اخلاقی، عقلی و روحی فرد و تبلور آن در تربیتیافتگی، وضع قوانین، و آداب و رسوم اجتماعی یک قوم یا اقوام منطقة خاص جغرافیایی است که از نظر دین، ملیّت و زبان با هم اشتراک دارند؛ و تمدن یعنی کیان بزرگ و فراشمول فرهنگی که به مثابة لایة جوّی پهناوری تمامی اقوام و ساکنان ناحیة وسیع جغرافیایی را به نحوی تحت پوشش بگیرد که همگی با هر نوع اختلافی در اجزای فرهنگ، آن کیان را پذیرفته باشند؛ مانند اسلامیت، آریایی و... . نکتة مهم در اینجاست که در مشرب امریکایی، تفاوت فرهنگ و تمدن بیشتر از نوع «ب» است؛ زیرا آنان در اصل و ریشة مفهومی تفاوتی بین این دو نمییابند و دانشمندان آلمانی و ایرانی عموماً به دو نوع «الف» و «ج» باور دارند.[29] با همة اینها، کسانی بودهاند که با فرهنگ به عنوان اشتغالات معنوی و تمدن به عنوان پیشرفت مادی مخالفت کردهاند که از جمله آنها هردر است. او به انکار دوگانگی میان فعالیت «مادی» و «معنوی» برخاست. بنابر دیدگاه او مصنوعات همانقدر جزء فرهنگ محسوب میشوند که اندیشهها، اعتقادات و ارزشها. فرهنگ دربرگیرندة همه فعالیتهای مبتکرانه انسانی است، هم آنچه «انجام میدهد» و هم آنچه «میاندیشد».[30 موضوعات مرتبط: فرهنگ شناسی برچسبها: فرهنگ شناسی [ جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱ ] [ 6:0 ] [ اکبر احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||