
منشأ دین
بحث «منشأ دین» یکی از مباحث مهمی است که در دورهی مدرنیته، به مباحث دین پژوهی پای نهاده است. در واقع، بحث از خاستگاه و منشأ دین (یا تبیین چگونگی پیدایش دین) همچون بسیاری از مباحث فلسفهی دین و کلام جدید، از پرسشها و تشکیکهای انسان دورهی جدید دربارهی دین و عقاید دینی به وجود آمده است. تلاش اصلی بیشتر کسانی که در این زمینه نظریه پردازی کردهاند، پاسخ به معمایی خود ساخته است. آنها از طرفی با تکیه بر خرد محوری جدید و علم مداری، عدم اصالت باورهای دینی را فرض نهادهاند، و از طرف دیگر در برابر گسترهی جغرافیایی و تاریخی نفوذ دین و عمیق بودن ایمان دینی قرار گرفتهاند و اکنون باید به این پرسش پاسخ گویند که چگونه امری که (حداقل به گمان برخی از آنها) ریشه در توهمات و تخیلات بشری دارد، چنین عمیق در روح و جان آدمی نفوذ کرده است. در پاسخ به این مسأله، هر کسی براساس مبانی فکری و حوزهی مطالعاتی خود به تبیین منشأ ایمان دینی پرداخته و آن را به عنوان خاستگاه و منشأ همهی ادیان معرفی کرده است. (ر. ک: محمد رضایی و دیگران، 1381 ، 185) از نمونههای شاخص این نگرش، میتوان به دورکیم، فروید و اسپنسر اشاره کرد که با رویکردی (به ترتیب) جامعه شناسانه، روان شناسانه و مردم شناسانه به تبیین و تحلیل دین و باورهای دینی پرداختند. استاد مطهری در برخی از آثار خود به گزارش و نقد پارهای از فرضیههای تبیین چگونگی پیدایش دین پرداختهاند که در اینجا آنها را مورد بحث قرار خواهیم داد.
منشأ دین، دو معنای عمده دارد که بهتر است پیش از پرداختن به نظریات مختلف، ارتباط این دو را با یکدیگر روشن سازیم:
1 ) منشأ دین: هر دینی مجموعهای از باورها، اعمال، نهادها، اساطیر و... را شامل میشود. گاهی مراد از منشأ دین این است که این مجموعهها چگونه به وجود آمدهاند. ما مجموعهای بسیار متفاوت از ادیان در اختیار داریم که وجوه تشابه و اختلافاتی دارند. نظریاتی که در باب منشأ دین مطرح میشوند باید روشن سازند که چرا برخی از این عناصر تفاوت و یا تشابه دارند.
2 ) منشأ دینداری: مراد از منشأ دینداری این است که چه علل و عواملی موجب شدهاند که مردم به دین روی بیاورند و دیندار شوند. روشن است که در بحث منشأ دین، به عناصر ادیان نظر داریم، ولی در بحث منشأ دینداری با عوامل و انگیزههای دینداری سر و کار داریم. در هر دو بحث ممکن است از عوامل روانی یا اجتماعی برای ارائهی پاسخ دقیق سود جوییم. بحث منشأ دین از این جهت در عصر جدید پا گرفته است که پیش از این عصر، آنچه در اذهان اندیشمندان وجود داشت این بود که دین پدیدهای آسمانی است و آن را باید براساس وجود خدا تبیین کرد. اما در عصر جدید که شکاکیت دینی رواج یافت؛ بسیاری از جامعه شناسان و روان شناسان کوشیدند تا منشأ غیرالهی برای دین بیابند. آنها نام این روش را «بررسی علمی دین»1 نامیدند. (ر. ک: قائمی نیا، 1379 ، 13-18)
1 ) فرضیهی جهل
آگوست کنت، فلیسوف و جامعه شناس معروف فرانسوی است که معمولاً او را بنیانگذار جامعهشناسی و فلسفهی پوزیتیویسم مینامند. براساس دیدگاه کنت، شناخت جهان فقط به روش علمی (حسی) و نه نظری و عقلی امکانپذیر است و لذا شناخت اموری که قابل مشاهدهی حسی نیستند غیرممکن است. از دیدگاه کنت، پوزیتیویسم یا روش اثباتی و تحصلی برترین روش و محصول ذهن پوزیتیویستی است، که آخرین مرحلهی تحول و تکامل ذهن به شمار میرود. کنت در توضیح این مطلب، قانون پیشرفت بشر یا قانون سه مرحلهای مشهور خود را مطرح میکند:
مرحلهی اول، مرحلهی خداشناسی یا ربانی است. در این دوره، بشر همهی امور را براساس علل ما بعدالطبیعی مقدس تبیین میکند؛ یعنی علل حوادث و پدیدههای طبیعی مانند زلزله و طوفان را در امور مابعدالطبیعی مقدس جستجو میکرد. در این مرحله ذهن بشر به دنبال تبیین علمی نبود، یعنی سعی نمیکرد با روشهای علمی پدیدههای طبیعی را تبیین کند، بلکه به دنبال ماهیت ذاتی و علتهای نخستین همهی معلومها بود.
مرحلهی دوم، مرحلهی مابعدالطبیعی (متافیزیکال) است. در مرحلهی مابعدالطبیعی، ذهن به دنبال نیروهای انتزاعی و موجودات مجرد است. ویژگی این مرحله، توسل به استفاده از این مفاهیم است که حوادث طبیعی تبیین میشود. مثلاً رشد گیاهان براساس روح نباتی آنها تبیین میشود. این جوهرهای مجرد به عنوان موجودات واقعی تلقی میشوند.
مرحلهی سوم، مرحلهی پوزیتیویستی (یا اثباتی) است. در این مرحله با مشاهده و استدلال، روابط ضروری میان حوادث جستجو میشود و سپس با طرح قوانینی آنها را تبیین میکنند. این مرحله با دو مرحلهی پیشین تفاوتهای عمدهای دارد: اولاً در این دوره متواضعتر است؛ زیرا از شناسایی ماهیات و ذوات امور صرف نظر کرده در پی علل نهایی نیست. ثانیا شناخت در این مرحله برای تسلط انسان بر جهان است. به نظر کنت مرحلهی اثباتی، عالیترین مرحله است که غایت آمال بشر است و هر فردی باید در نهایت به این مرحله برسد. (قائمی نیا، 1379 ، 27 ؛ ر. ک: مطهری، 1374 الف، 485-486)
با توجه به دیدگاههای فوق، کنت دین را به عصر قبل از علم بشر اختصاص میدهد؛ یعنی با رشد عقلی بشر دورهی دین به پایان میرسد و لذا دین معلول جهل علمی آدمی است. در واقع، براساس نظریهی کنت «بشر بالطبع اصل علیت را پذیرفته است، منتها بشرهای اولیه، چون علل اصلی حوادث را نمیشناختند، اینها را به یک سلسله موجودات غیبی، خدایان و امثال اینها نسبت میدادند.» (مطهری، 1375 ب، 556)
از دیدگاه استاد مطهری، اسپنسر این نظریه (جهل) را به شکل دیگری طرح نموده است. بر مبنای تقریرات اسپنسر، انسانها در تجاربی مانند خواب (مخصوصا خواب دیدن مردگان)، به دو گانگی وجود خودشان، یعنی دوگانگی روح و بدن معتقد شدند، سپس آن را به دلیل جهل و نادانی، به همهی اشیاء تعمیم دادند؛ یعنی همهی اشیاء را دارای جان انگاشتند، آنگاه در گرفتاریها به پرستش نیروهای طبیعی روی آوردند، طبق این نظریه با رفتن جهل، یعنی شناختن علل، پرستش موضوعیت ندارد، یعنی با گسترش علم، دین نیز منتفی میشود. (ر. ک: مطهری، 1375 ب، 556-557)
موضوعات مرتبط:
دین شناسی
برچسبها:
دین شناسی